دیوان اشعار - آیینه سکندری

امیرخسرو دهلوی

بخش ۲ - در مدح شمس السلاطین علاء الدنیا و الدین

امیرخسرو دهلوی
خرامان شو ای خامهٔ گنج ریز به در سفتن الماس را دار تیز
سخن را چنان پایه بر کش به ماه که بوسد به جرأت کف پای شاه
علاء دین اسکندر تاج بخش زرفعت به گردون روان کرد رخش
محمد جهانگیر حیدر مصاف که از پیش او پس خزد کوه قاف
هنرمندکش برگ نبود فراخ چه میوه دهد دیگری را ز شاخ
به شهر این مثل شهرهٔ عالمست که هرکش هنر بیش روزی کم است
مرا صد فغان زین هنرهای خام که نزد خرد هست عیبش تمام
همه روز عمرم به خفتن گذشت شب من در افسانه گفتن گذشت
چون در باز کردم نخست از قلم ز مطلع به انوار دادم علم
وزان انگبین شربت انگیختم به شیرین و خسرو فرو ریختم
وز انجا فرس پیشتر تاختم به مجنون و لیلی سرافراختم
کنون بر سریر هنر پروری کنم جلوهٔ ملک اسکندری
ز دانا هر آن در که نا سفته ماند فشانم به نوعی که دانم فشاند
هنر پرور گنجه گویای پیش که گنج هنر داشت ز اندازه بیش
نظر چون براین جام صهبا گماشت ستد صافی و درد بر ما گذاشت
من ار چه بدانمی گران سر شوم کجا با حریفان برابر شوم
سکندر که فرخ جهان شاه بود به فرخندگی خاص درگاه بد
گروهی زدند از ولایت درش گروهی نبشتند پیغمبرش
به تحقیق چون کرده شد باز جست درستی شدش بر ولایت درست
شگفتی که دانا برو باز بست گر اعجاز نبود کرامات هست
مگس بهر آن دست مالد به درد که نارد ز صد کاسه یک لقمه خورد
ازان مار بر خویش پیچد به رنج که روزیش خاک است بالای گنج
گر از خوان من نبودت توشهٔ جوی باشد آخر ز هر خوشه
چو یک جو به یک سال گردد منی پس از روزگاری شود خرمنی
کنون دارم امید کین تخم پاک بسی خوشهٔ تر بر ارد ز خاک
نیندیشی اول چو در پیشها سرانجام پیش آید اندیشها
کند هر کسی پیشهٔ خویشتن به مقدار اندیشهٔ خویشتن
قلم ران این نامهٔ چون بهشت چنین کرد دیباچه را سر به نشت
که چون شد به خاک اختر فیلقوس به پای سکندر جهان داد بوس
در عدل راکرد زآنگونه باز که هم خوابهٔ کبک شد جره باز
چو پرداخت از دشمنان مرز و بوم به کشور گشایی روان شد ز روم
نخست آرم از رزم خاقان سخن که دیدم به تاریخهای کهن
نظامی که کرد آن جریده نگاه در آشتی زد میان دو شاه
دگر گونه خواندم من این راز را دگرگون زدم لابد این ساز را
وگرنه لطافت ندارد بسی که مر گفته را باز گوید کسی
به تاریخ شاهان پیشین و حال چنان خواندم این حرف دیرینه سال
که دولت چو رو در سکندر نهاد سران را به درگاه او سر نهاد
در آفاق نام ظفر زنده کرد بزرگان آفاق را بنده کرد
چو بر بیشتر خسروان چیره گشت به شاهی و لشکر کشی خیره گشت
رها کرد بر دیگران راه را به خاقان چین راند بنگاه را
بر آهنگ چین خوش دل و شاد کام همی کرد منزل به منزل خرام
به خاقان چین داد ز اورنگ روم پیامی که پولاد را کرد موم
که بر ما چو کرد ایزد کار ساز در کارسازی و اقبال باز
درین دم که بند قبا را به کین به بستیم بر چین و خاقان چین
اگر سر در آری و فرمان بری به آزادی از تیغ ما جان بری
و گر نه بدین هندی آب دار بر ارم ز ترکان چینی دمار
نپوشیده بشنید و برداشت راه به خاقان رسانید پیغام شاه
جهاندار خاقان فرخنده بخت دل آزرده شد زان نمودار سخت
پس آنگه به آینده داد از ستیز یکی مشت خاک و یکی تیغ تیز
بدو گفت آنجا براین هر دو چیز که هست اندرین هر دو رمزی عزیز
بگو آنچه گویی خطا و صواب منت زین بتر باز گویم جواب
گر آهن هوس داری اینک به دست وگر گنج و زر بایدت خاک هست
شتابان ز خاقان دو حمال راز رسیدند پیش سکندر فراز
نموداری آورده دادند پیش نمودند راز ره آورد خویش
سکندر بخندید از ان داوری دران نکته دید از فلک یاوری
به آینهٔ شاه چین باز گفت که تدبیر ما گشت با کام جفت
ز خاقان بما کاین دو کالا رسید نموداری از فتح والا رسید
چو دشمن به ما تیغ خود خود سپرد کنون کی تواند سر از تیغ برد
دگر آنکه بر ما فرستاد خاک نشان خود از خاک چین کرد پاک
گرفتم به فال اینکه بی چشم و کین زمین را به من داد خاقان چین
فرستاده زان پاسخ نغزوار سرو پای گم کرده بی مغزوار
هراسان به درگاه خاقان شتافت فرو ریخت پیشش جوابی که یافت
بجوشید خاقان و شد خشمناک خیال محابا ز دل کرد پاک
فرستاد فرمان که بر عزم کار فراهم شود لشکر از هر دیار
ز آب الق تا به دریای چین چو دریای چین شد ز لشکر زمین
فرود آمدند از دو جانب دو شاه کشیدند تا آسمان بارگاه
چو صبح از افق تیغ بیرون کشید همه دامن چرخ در خون کشید
سکندر جهان گرد کشور گشای به آرایش لشکر آورد رای
دگر سوی خاقان لشکر شکن چو کوهی سر افراخت شد تیغ زن
هزاهز در آمد به هر دو سپاه روا رو برآمد به خورشید و ماه
بیابان همه بیشه شیر گشت جهانی پر از تیر و شمشیر گشت
ز لرز زمین زبر قلب روان در اندام گاو آرد گشت استخوان
غبار زمین کله بر ماه بست نفس را درون گلو راه بست
ز موج سلاح و ز گرد زمین گلین آسمان شد زمین آهنین
به دریای آهن جهان گشت غرق هوا پر ز میغ و زمین پر ز برق
وزان سوی خاقان شوریده مغز جهان گشت پر سوس و برگ بید
روان کرد شه تخت جمشید را به منزل رها کرد خورشید را
به جولان گه آمد صف آراسته به کوشش چو خورشید شد خاسته
وزان شوی خاقان شوریده مغز زنا آمد فتح در پای لغز
رسولی فرستاد بر شاه روم که تنگ آمد از دستت این مرز و بوم
تو ای تاجور کامدی در نبرد به مردی کن این داوری نی به مرد
به پیکار اگر با منی کینه سنج سپه را چه بیهوده داری به رنج؟
چو کاری میان من و تست بس چه جوئیم فریاد فریاد رس
بیا تا به هم دست بیرون کنیم زره در خوی و تیغ در خون کنیم
زما هر دو تن هر که ماند به جای بود بر سر روم و چین کدخدای
چو نزد سکندر رسید این پیام در ان کام جویی دلش یافت کام
سوی حرب گه تاخت با ساز جنگ بر انسان که نخجیر جوید پلنگ
میانجی به خاقان خیر گفت باز که اینک برزم آمد ان رزم ساز
روان شد به جولانگری ساخته ز رخت بقا خانه پرداخته
چو پیلان جنگی دران لعیگاه در آمد به شطرنج بازی دو شاه
نخست از کمان ناوک انداختند ز یکدیگر آماجگه ساختند
چو بودند هر دو هنرمند و چست نیامد بر آماج تیری درست
ز ناوک سوی نیزه بردند دست زهر دو در ان نیز مویی نخست
به شمشیر گشتند دست آزمای دران هم نشد قالبی زخم سای
چو کردند چندان که بود از هنر نگشتند فیروز بر یکدگر
به نیروی بازوی پولاد لخت دوال کمرها گرفتند سخت
چو پیلان که خرطوم در هم زنند به پیچند و خرطوم را خم زنند
به تاب و توان در هم آمیختند قیامت ز یکدیگر انگیختند
هم آخر قوی دست شد شاه روم ز جا در ربودش چو نخلی ز موم
فرس تاخت باز و برافراخته ز بازو کسی را ستون ساخته
خروش از صف رومیان شد به ابر ز ترکان چینی تهی گشت صبر
در افتاد در قلب خاقان شکست برآورد رومی به تاراج دست
سکندر بفرمود تا بی دریغ سلاح افگنان را نرانند تیغ
به پیمان شه زینهاری کنند بران زینهار استواری کنند
و گر کس به مردی برابر شود نکوشند کز تیغ بی سر شود
به نیرنگ و هنجار اسیرش کنند چو در تابد آماج تیرش کنند
کسی کو به گیتی بود هوشمند نیابد ز آسیب گیتی گزند
به اندیشه بنیاد کاری کنند کزان خویش را در حصاری کند
بزرگی کسی را دهد دستگاه که دارد پناهنده یی را پناه
نه زان ماکیان کمتری در شمار که بر چوزگان سازدازپر شد
بزرگان که کهتر نوازی شد نه رسم بزرگی به بازی کنند
سر مرد بهر سری کردن است چو نبود سری بار بر کردن است
ولیکن سران را توان کرد فرد که با زیردستان بود پای مرد
کسی بر سر خلق زیبد امیر که افتادگان را بود دستگیر
کشایندهٔ نافهٔ این سواد سر نافهٔ چین بدینسان کشاد
که چون فرخ اسکندر سرفراز به فیروزی از ملک چین گشت باز
بهین روزی از موسم نوبهار که گیتی شد از خرمی چون نگار
هم از اول بامداد آفتاب بفرخنده طالع در آمد ز خواب
ز باد بهاری هوا مشک بوی عروس جهان ز آب گل شسته روی
شده جلوه گر نازنینان باغ رخ آراسته هر یکی چون چراغ
بساط گل از سبزه گلشن شده چراغ گل از باد روشن شده
به لاله ز فردوس جام آمده ز رضوان به گلبن سلام آمده
شده مشکبو غنچه در زیر پوست چو تعویذ مشکین به بازوی دوست
بنفشه سر زلف را خم زده گره در دل غنچه محکم زده
ز بس تری اندام زیبای گل شده پاره پاره سرا پای گل
شده سرخ گل مفرش بوستان به صحرا برون آمده دوستان
هوا بر سر سبزه می ریخت سیم مراغه همی کرد بر گل نسیم
بهر شاخ مرغ ارغنوان ساخته بهر نغمه گل بن سر انداخته
ازان نغمه کو غارت هوش کرد مغنی تر نم فراموش کرد
غزل خوانی بلبل صبح خیز تمنای میخوارگان کرد تیز
ز آواز دراج و رقص تذرو سبک گشت در خاستن پای سرو
ز نالیدن قمری خوش نوا کبوتر معلق زنان در هوا
بهر سو گل و غنچه نوشخند ملک در میان همچو سرو بلند
به بزم ار چه دلبر ز حد بیش بود دلش همبران دلبر خویش بود
نشانده صنم را به پهلوی خود چو آیینه نزدیک زانوی خود
بهر دورش آن ساقی نیم خواب ز لب نقل می داد و از کف شراب
به عشرت نشسته دو سرو جوان پیاپی شده دوستگانی روان
ملک عاشق رویش از جان و تن برانسان که او عاشق خویشتن
گهی گل همی ریخت اندر کنار گهی دست می سود بر سیب و نار
چو می رغبت عاشقان تازه کرد شکیب از میان عزم دروازه کرد
چنان باده در نازنین راه یافت کزو شرم را دست کوتاه یافت
هوای دلش قفل عصمت شکست عنان تکلف ربودش ز دست
به افسونگری چنگ را بر گرفت فسونش به دیو و پری در گرفت
ازان نغمه کاندر پری خانه شد سلیمان پری وار دیوانه شد
بر ایین خوبان ز شوخی و ناز سرودی برآورد عاشق خواز
برو تازه بود آن گل مشک بوی که بویش جهان را کند تازه روی
گه از رنگ تر عشوه بازی کند گه از بوی خوش دل نوازی کند
چو بشگفت گل خوش بود بوستان ولیکن به همراهی دوستان
چو سازنده ارغنون توی نوش بدین رهزنی کرد با تاراج هوش
ز سرها خرد رفت و سرمست رفت ملک را عنان دل از دست رفت
به خوبان دیگر اشارت نمود که هر یک به سویی چمیدند زو
نهی گشت خرگاه شاهنشهی ولیکن شه از خویشتن شد تهی
حکیم الهی طلب کرد شاه که بستند تا عقد خورشید و ماه
ملک سر خوش و نازنین نیم مست دو عاشق به یکدیگر آورده دست
رسانیده این خضر صافی صفات به اسکندر تشنه آب حیات
چو نوشیدن از دست جانان بود هر آبی که هست آب حیوان بود
گهی نار با سیب پیوسته بود گه از ناردان سیب را خسته بود
به گنجینه آرزو دست برد کلید خزینه به خازن سپرد
بکان گهر شاخ مرجان نشاند گهر سفت و یاقوت بیرون فشاند
چو خورشید را چشم در خواب رفت پیاله فتاد و می ناب رفت
به بر بط نی زهرهٔ پرده ساز شد از پرده تار بر بط نواز
به پرده درون خسرو پرده پوش به خاتون پرده نشین داد هوش
چو مرغی خود از دام نجهد مدام دگر مرغ را کی رهاند ز دام
طبیبی که پیوسته بیمار ماند نشاید به بالین بیمار خواند
کسی کو ندانست راز جهان جهان آفرین را چه داند نهان
ادب را نگهدار کز هیچ رای خدا را نداند کسی جز خدای
شناسنده حرف دانند گی چنین کرد ازین تخته خوانندگی
که چون بیرون آمد فلاتون ز آب تن خاکی از موج توفان خراب
نبودش سر یاری مردمان روان شد سوی کوه چون بی گمان
زهر بوم برداشت آهنگ خویش چو سیمرغ بنشست با سنگ خویش
دهان را ز اشام و خور بند کرد به شاخ گیا سینه خرسند کرد
نیایش گر پرده راز گشت به راز اندران پرده دم ساز گشت
چنان گشت کوشنده در بندگی که شد سرفراز از سرافکندگی
ز شب زنده داری دلش زنده شد چراغش خورشید رخشنده شد
برآمد میان همه خاص و عام فلاتون حکیم الهیش نام
ز نامش که در شهر و کشور رسید حکایت به گوش سکندر رسید
هوس داشت اسکندر کاردان به دیدار آن مرد بسیار دان
فرستاد پنهان بلیناس را که از کان برون آرد الماس را
به فرمان فرمانروای جهان روان گشت دانا چو کار آگهان
ز اندیشه دادش فلاتون جواب که ذره ندارد سر آفتاب
من اینجا که گشتم ز دل توشه گیر ز غوغای عالم شدم گوشه گیر
فرستاده کوشش فراوان نمود نیوشند را رای رفتن نبود
بلیناس چون دید کان هوشمند کند وقت خود را بخود ارجمند
که آمد چو بیرون فلاتون ز آب؟ بشر باز شد در حین خاک رفت
شنیده سخن یک به یک باز گفت چو شه رغبت دیدنش پیش داشت
دل اندر پی رغبت خویش داشت سبک بارگی جست و بر داشت راه
به برج عطارد روان شد چو ماه نه بود از بزرگان به دنبال کس
جز از هوشمندان تنی چند و بس سر کوهکن سوی کهسار کرد
به کوه آمد و سر سوی غار کرد چو در غار شد کرد مرکب رها
به غار اندرون رفت چون اژدها نگه کرد در کنج آن تنگ نای
فرشته وشی دید مردم نمای لگیمی در آورده در گرد دوش
خزیده چو روباه پشمینه پوش کسی گنجش اندر سفالینه خم
کلید زبان در دهان کرده گم مبرا شده دل ز غم خوردنش
رگ اندر تنش رو نما از صفا نماینده چون رسته در کهربا
ز تاب درون در افشان او حکایت کنان روی رخشان او
چو سیمای شه دید برخاست زود به رسم بزرگان تواضع نمود
پس آنگه گفت از دل عذرخواه دعای سزاوار تعظیم شاه
بپرسید کاقبال شاه جهان برین سو چرا رنجه شد ناگهان
جهاندار فرمود کز دیر باز به دیدار تو بود ما را نیاز
کنونم که آن آرزو دست دادش سر گنج پنهان بباید گشاد
چو دانست دانای دریا قیاس که آمد خریدار گوهر شناس
به همان نوزیش بگرفت دست نشاندش به تعظیم و خود هم نشست
سخن راز هر پرده ساز کرد ز راز نهان پرده را باز کرد
بهر باز پرسی که شه می نمود حکیمش به اندیشه ره می نمود
نخستش بپرسید کای گنج راز ازین گوشه گیری چه داری نیاز
برون آی ازین غار چون اژدها وگر غار گنج است هم کن رها
به دستوری خویش دستت دهم به همدستی خود نشستت دهم
ارسطو که جز رای والاش نیست تو همتاش باشی که همتاش نیست
فلاتون چو بشنید گفتار شاه فرو شد به کار خود از کار شاه
برون داد پاسخ به شرمندگی که ای تو از آفاق را زندگی
نماند آن شکوفه به گلزار من که آید بدان بو خریدار من
چه جنبانی آن خل بن را به زور که شد خار او تیر و خرماش گور
چو شاخ تهی را کنی سنگسار ز بالا همان سنگ بارد نه بار
نگویم به دستوریم شاد کن که دستوریم بخش و آزاد کن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

خرامان شو ای خامهٔ گنج ریز به در سفتن الماس را دار تیز

ای قلمی که گنجینه‌ای از کلمات ارزشمند را می‌آفرینی، با وقار و آرامش حرکت کن و نوک خود را برای تراشیدن الماس (سرودن اشعار سخت و دقیق) تیز کن.

نکته ادبی: خامه به معنی قلم و کنایه از ابزار آفرینش ادبی است.

سخن را چنان پایه بر کش به ماه که بوسد به جرأت کف پای شاه

پایه و مرتبه سخن را چنان بالا ببر که به آسمان برسد و از روی جسارت، کف پای پادشاه را ببوسد.

نکته ادبی: اغراق در جایگاه والای شعر و ممدوح.

علاء دین اسکندر تاج بخش زرفعت به گردون روان کرد رخش

علاءالدین، آن اسکندری که تاج‌بخش است و پادشاهی می‌کند، از فرط بزرگی و شکوه، اسب خود را تا آسمان‌ها روانه کرد.

نکته ادبی: اسکندر در اینجا صفت برای ممدوح است.

محمد جهانگیر حیدر مصاف که از پیش او پس خزد کوه قاف

محمد (نام ممدوح)، جهانگیر و دارای قدرت رزمِ حضرت علی است که در برابر شکوه او، حتی کوه قاف (کوه افسانه‌ای) عقب‌نشینی می‌کند.

نکته ادبی: حیدر تلمیحی به شجاعت حضرت علی(ع) است.

هنرمندکش برگ نبود فراخ چه میوه دهد دیگری را ز شاخ

کسی که هنرمند را می‌کشد (قدر نمی‌شناسد) وسعتی در زندگی ندارد؛ چگونه درختی که خود شاخه و باری ندارد، می‌تواند به دیگری میوه بدهد؟

به شهر این مثل شهرهٔ عالمست که هرکش هنر بیش روزی کم است

در شهر این ضرب‌المثل میان مردم مشهور است که هر کس هنر بیشتری داشته باشد، روزی و بهره‌اش از دنیا کمتر است.

نکته ادبی: اشاره به گلایه دیرینه شاعران از بی‌مهری روزگار.

مرا صد فغان زین هنرهای خام که نزد خرد هست عیبش تمام

من صدها بار افسوس می‌خورم بر این هنرهای خام و ناقص خودم که در نگاه خردمندان، عیب‌های فراوانی دارند.

نکته ادبی: فروتنی شاعرانه و نقد خود.

همه روز عمرم به خفتن گذشت شب من در افسانه گفتن گذشت

تمام روزهای عمرم به بطالت و خواب گذشت و شب‌هایم نیز به گفتن افسانه‌ها و داستان‌سرایی سپری شد.

چون در باز کردم نخست از قلم ز مطلع به انوار دادم علم

وقتی اولین بار قلم را به دست گرفتم و در را گشودم، از همان ابتدای کار، نور دانش و بینش را به کار بخشیدم.

وزان انگبین شربت انگیختم به شیرین و خسرو فرو ریختم

از آن شهدِ کلمات، شربتی گوارا ساختم و آن را در داستان شیرین و خسرو گنجاندم.

وز انجا فرس پیشتر تاختم به مجنون و لیلی سرافراختم

از آنجا اسب را به سمت جلو تاختم (پیش‌تر رفتم) و با داستان مجنون و لیلی، نام خود را سرافراز کردم.

کنون بر سریر هنر پروری کنم جلوهٔ ملک اسکندری

اکنون بر تختِ هنرپروری نشسته‌ام و می‌خواهم شکوه پادشاهی اسکندر را به تصویر بکشم.

ز دانا هر آن در که نا سفته ماند فشانم به نوعی که دانم فشاند

هر نکته و مروارید سخنی که از دانایان پیشین ناگفته باقی مانده است، من به گونه‌ای بیان می‌کنم که تنها خود از عهده آن برمی‌آیم.

هنر پرور گنجه گویای پیش که گنج هنر داشت ز اندازه بیش

شاعر گنجوی (نظامی) که سخن‌گوی گذشته است، گنجینه هنر را بیش از هر کس دیگری در اختیار داشت.

نظر چون براین جام صهبا گماشت ستد صافی و درد بر ما گذاشت

وقتی او به این جام شراب (استعاره از دانش یا هستی) نگریست، عصاره خالص را برداشت و تفاله و ناخالصی را برای ما باقی گذاشت.

من ار چه بدانمی گران سر شوم کجا با حریفان برابر شوم

اگرچه من به واسطه دانشِ خود، سری سنگین (غرور علمی) پیدا کرده‌ام، اما چگونه می‌توانم با بزرگان و حریفان برابری کنم؟

سکندر که فرخ جهان شاه بود به فرخندگی خاص درگاه بد

اسکندر که پادشاه خوش‌اقبال جهان بود، به خاطر همین فرخندگی، جایگاه ویژه‌ای در درگاه الهی داشت.

گروهی زدند از ولایت درش گروهی نبشتند پیغمبرش

گروهی از مردم از ولایت و سرنوشت او پرسیدند و گروهی دیگر او را پیامبر دانستند.

به تحقیق چون کرده شد باز جست درستی شدش بر ولایت درست

وقتی تحقیقات دقیقی انجام شد، حقانیت و درستیِ نسب و ولایت او به اثبات رسید.

شگفتی که دانا برو باز بست گر اعجاز نبود کرامات هست

شگفتی بزرگی که دانایان در برابر آن حیران مانده‌اند؛ اگر این ماجرا معجزه نباشد، قطعاً کرامت و بزرگی است.

مگس بهر آن دست مالد به درد که نارد ز صد کاسه یک لقمه خورد

مگس به این دلیل با درد و رنج دستانش را به هم می‌مالد که نمی‌تواند از صد کاسه غذا حتی یک لقمه بردارد.

ازان مار بر خویش پیچد به رنج که روزیش خاک است بالای گنج

مار به این دلیل بر خود می‌پیچد و رنج می‌کشد که روزی‌اش خاک است، اما بر روی گنجی خوابیده که نمی‌تواند از آن بهره ببرد.

گر از خوان من نبودت توشهٔ جوی باشد آخر ز هر خوشه

اگر از سفره من نصیبی به تو نرسید، ناامید مباش، چرا که از هر خوشه گندم بالاخره دانه‌ای به دست می‌آید.

چو یک جو به یک سال گردد منی پس از روزگاری شود خرمنی

وقتی یک دانه در یک سال به یک واحد (منی) می‌رسد، بعد از گذشت زمان، به خرمنی تبدیل خواهد شد.

کنون دارم امید کین تخم پاک بسی خوشهٔ تر بر ارد ز خاک

اکنون امیدوارم که این دانه پاکِ سخن، خوشه‌های پربار و تازه‌ای از خاک برآورد.

نیندیشی اول چو در پیشها سرانجام پیش آید اندیشها

اگر در ابتدای هر کار اندیشه نکنی، سرانجام مشکلات و گرفتاری‌ها به سراغت خواهند آمد.

کند هر کسی پیشهٔ خویشتن به مقدار اندیشهٔ خویشتن

هر کس به اندازه عمق تفکر و اندیشه خودش، به پیشه و کار خود می‌پردازد.

قلم ران این نامهٔ چون بهشت چنین کرد دیباچه را سر به نشت

قلم را بر این نامه که مانند بهشت زیباست بران؛ دیباچه و سرآغاز کتاب این‌گونه بسته شد.

که چون شد به خاک اختر فیلقوس به پای سکندر جهان داد بوس

هنگامی که ستاره اقبال فیلقوس (پدر اسکندر) به خاک نشست (درگذشت)، جهان سر به پای اسکندر گذاشت و مطیع او شد.

در عدل راکرد زآنگونه باز که هم خوابهٔ کبک شد جره باز

او درِ عدل را چنان گشود که کبک و شاهین (جره‌باز) در کنار هم خوابیدند (نماد امنیت کامل).

چو پرداخت از دشمنان مرز و بوم به کشور گشایی روان شد ز روم

چون از دشمنان در مرز و بوم خود آسوده شد، برای کشورگشایی از روم روانه شد.

نخست آرم از رزم خاقان سخن که دیدم به تاریخهای کهن

ابتدا از نبرد او با خاقان سخن می‌گویم، چرا که این‌گونه در تاریخ‌های کهن خوانده‌ام.

نظامی که کرد آن جریده نگاه در آشتی زد میان دو شاه

نظامی که آن کتاب تاریخی را مطالعه کرد، در روایتی که بازگو می‌کند، میان دو پادشاه صلح برقرار کرد.

دگر گونه خواندم من این راز را دگرگون زدم لابد این ساز را

من این راز و داستان را به گونه‌ای دیگر خواندم، بنابراین ناچارم سازِ این روایت را به طریقی دیگر کوک کنم.

وگرنه لطافت ندارد بسی که مر گفته را باز گوید کسی

وگرنه، اگر هر کسی بخواهد سخنِ گفته‌شده را عیناً تکرار کند، دیگر لطافت و جذابیتی نخواهد داشت.

به تاریخ شاهان پیشین و حال چنان خواندم این حرف دیرینه سال

در تاریخ پادشاهان گذشته و حال، این حرف‌های دیرینه را این‌گونه خواندم.

که دولت چو رو در سکندر نهاد سران را به درگاه او سر نهاد

که وقتی دولت و اقبال به اسکندر رو کرد، تمام بزرگان جهان سرِ تسلیم بر درگاه او نهادند.

در آفاق نام ظفر زنده کرد بزرگان آفاق را بنده کرد

او نام پیروزی را در جهان زنده کرد و تمام بزرگان آفاق را به بندگی خود درآورد.

چو بر بیشتر خسروان چیره گشت به شاهی و لشکر کشی خیره گشت

وقتی بر اکثر پادشاهان چیره شد، چنان در پادشاهی و لشکرکشی غرق شد که حیران و بی‌قرار گشت.

رها کرد بر دیگران راه را به خاقان چین راند بنگاه را

او راه را برای دیگران باز گذاشت و سپاه خود را به سوی خاقان چین روانه کرد.

بر آهنگ چین خوش دل و شاد کام همی کرد منزل به منزل خرام

او با دلی شاد و خوش به سوی چین حرکت کرد و منزل به منزل مسیر را پیمود.

به خاقان چین داد ز اورنگ روم پیامی که پولاد را کرد موم

از پایتخت روم، پیامی برای خاقان چین فرستاد که چنان تأثیرگذار بود که پولاد را نرم می‌کرد.

که بر ما چو کرد ایزد کار ساز در کارسازی و اقبال باز

که از وقتی خداوندِ کارساز، درهای کارسازی و خوش‌اقبالی را بر روی ما گشوده است.

درین دم که بند قبا را به کین به بستیم بر چین و خاقان چین

در این لحظه که ما کمربند جنگ را از سر کینه بر علیه چین و خاقان چین بسته‌ایم.

اگر سر در آری و فرمان بری به آزادی از تیغ ما جان بری

اگر سرِ تسلیم فرود آوری و فرمان‌بردار باشی، با آزادی جان خود را از دم تیغ ما حفظ خواهی کرد.

و گر نه بدین هندی آب دار بر ارم ز ترکان چینی دمار

و اگر نه، با این شمشیر هندیِ آب‌دار (تیز)، نسل ترکان چینی را برمی‌اندازم و نابود می‌کنم.

نپوشیده بشنید و برداشت راه به خاقان رسانید پیغام شاه

پیک پیام را گرفت و بدون معطلی راه افتاد تا پیغام پادشاه را به خاقان برساند.

جهاندار خاقان فرخنده بخت دل آزرده شد زان نمودار سخت

خاقانِ جهان‌دار که بختش بلند بود، از دیدن این پیغامِ سخت و تهدیدآمیز، دلگیر شد.

پس آنگه به آینده داد از ستیز یکی مشت خاک و یکی تیغ تیز

پس از آن، در پاسخ به ستیزه‌جویی، یک مشت خاک و یک شمشیر تیز برای اسکندر فرستاد.

بدو گفت آنجا براین هر دو چیز که هست اندرین هر دو رمزی عزیز

به او گفت: آنجا (در حضور پادشاه) بگو که در این دو چیز، رمزی گران‌بها نهفته است.

بگو آنچه گویی خطا و صواب منت زین بتر باز گویم جواب

هرچه می‌خواهی بگو، چه حرف درست و چه نادرست؛ من جوابی بهتر و دندان‌شکن‌تر از آن به تو خواهم داد.

نکته ادبی: واژه «صواب» به معنای درستی و راستی در مقابل «خطا» به کار رفته است.

گر آهن هوس داری اینک به دست وگر گنج و زر بایدت خاک هست

اگر خواهان جنگ و مبارزه هستی، اینک سلاح (آهن) آماده است و اگر خواهان شکست و مرگ (خاک) هستی، زمین برای دفن تو مهیاست.

نکته ادبی: آهن نماد جنگ و شمشیر، و خاک نماد مرگ و تسلیم است.

شتابان ز خاقان دو حمال راز رسیدند پیش سکندر فراز

دو پیکِ خاقان که حامل پیام‌های مرموز بودند، با شتاب نزد اسکندر آمدند.

نکته ادبی: «حمال راز» به معنای حامل پیام‌های مهم و پنهانی است.

نموداری آورده دادند پیش نمودند راز ره آورد خویش

آن‌ها نمونه‌هایی از هدایا (آهن و خاک) را پیش روی پادشاه گذاشتند و پیام خود را بیان کردند.

نکته ادبی: «نمودار» در اینجا به معنای نمونه و نشانه است.

سکندر بخندید از ان داوری دران نکته دید از فلک یاوری

اسکندر از این داوری و ادعای آن‌ها خندید و در آن حرکت، یاریِ سرنوشت و آسمان را به نفع خود دید.

نکته ادبی: «داوری» در اینجا به معنای قضاوت یا چالش طلبی است.

به آینهٔ شاه چین باز گفت که تدبیر ما گشت با کام جفت

اسکندر به آینه (کنایه از درایت و هوش شاه چین) پاسخ داد که تدبیر و نقشه ما با موفقیت و پیروزی همراه شده است.

نکته ادبی: آینه در ادب فارسی کنایه از بصیرت و آگاهی است.

ز خاقان بما کاین دو کالا رسید نموداری از فتح والا رسید

از طرف خاقان این دو کالا به دست ما رسید که نشانه‌ای از پیروزی بزرگ ماست.

نکته ادبی: «فتح والا» اشاره به پیروزی بزرگ و باارزش دارد.

چو دشمن به ما تیغ خود خود سپرد کنون کی تواند سر از تیغ برد

وقتی دشمن خودش سلاحش را به ما سپرده است، دیگر چگونه می‌تواند از گزند شمشیر ما جان سالم به در ببرد؟

نکته ادبی: «خود سپرد» اشاره به تسلیم شدن در برابر قدرت است.

دگر آنکه بر ما فرستاد خاک نشان خود از خاک چین کرد پاک

دیگر آنکه برای ما خاک فرستاد، یعنی خودش نام و نشانش را از سرزمین چین پاک کرد.

نکته ادبی: اشاره به کنایه خاک که نشانه مرگ یا نابودی است.

گرفتم به فال اینکه بی چشم و کین زمین را به من داد خاقان چین

من این کار را به فال نیک گرفتم که خاقان چین، بدون جنگ و درگیری، سرزمینش را به من بخشید.

نکته ادبی: «بی‌چشم و کین» یعنی بدون نیاز به خون‌ریزی و دشمنی.

فرستاده زان پاسخ نغزوار سرو پای گم کرده بی مغزوار

فرستاده که پاسخی هوشمندانه و گزنده دریافت کرده بود، حیرت‌زده و سرگشته و بی‌خردانه بازگشت.

نکته ادبی: «نغزوار» به معنای پاسخ حکیمانه و زیباست.

هراسان به درگاه خاقان شتافت فرو ریخت پیشش جوابی که یافت

او با هراس به دربار خاقان رفت و پاسخ اسکندر را به او رساند.

نکته ادبی: روایت بازگشت پیک و ترس او از عواقب پیام.

بجوشید خاقان و شد خشمناک خیال محابا ز دل کرد پاک

خاقان خشمگین شد و ترس و تردید را از دل بیرون کرد تا به نبرد برخیزد.

نکته ادبی: «محابا» به معنای ملاحظه و ترس و پرهیز است.

فرستاد فرمان که بر عزم کار فراهم شود لشکر از هر دیار

فرمان داد که برای آغاز جنگ، لشکریان از همه سرزمین‌ها فراخوانده شوند.

نکته ادبی: «عزم کار» کنایه از اراده برای جنگ است.

ز آب الق تا به دریای چین چو دریای چین شد ز لشکر زمین

از رود الق تا دریای چین، زمین از کثرت لشکر همچون دریا شد.

نکته ادبی: تشبیه کثرت سپاه به وسعت دریا.

فرود آمدند از دو جانب دو شاه کشیدند تا آسمان بارگاه

دو شاه با سپاهیانشان از دو سو فرود آمدند و بارگاه‌های خود را تا حد آسمان برافراشتند.

نکته ادبی: اغراق در وصف شکوه بارگاه‌ها.

چو صبح از افق تیغ بیرون کشید همه دامن چرخ در خون کشید

هنگامی که خورشید از افق طلوع کرد، دشت نبرد از خون ریخته‌شده، سرخ‌فام گشت.

نکته ادبی: «تیغ صبح» کنایه از طلوع آفتاب است.

سکندر جهان گرد کشور گشای به آرایش لشکر آورد رای

اسکندرِ کشورگشا، برای آرایش صفوف لشکر تصمیم گرفت.

نکته ادبی: «آرایش لشکر» به معنای صف‌آرایی برای جنگ است.

دگر سوی خاقان لشکر شکن چو کوهی سر افراخت شد تیغ زن

در طرف دیگر، خاقانِ لشکرشکن، همچون کوهی استوار ایستاد و آماده نبرد شد.

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به کوه برای نشان دادن ابهت و پایداری.

هزاهز در آمد به هر دو سپاه روا رو برآمد به خورشید و ماه

صدای هیاهو و غوغای سپاهیان از هر دو سو بلند شد و به آسمان رسید.

نکته ادبی: «هزاهز» به معنای غوغا و هیاهوی میدان جنگ است.

بیابان همه بیشه شیر گشت جهانی پر از تیر و شمشیر گشت

بیابان‌ها پر از انبوه سربازان شد و جهان از تیر و شمشیر انباشته گشت.

نکته ادبی: تصویرسازی از کثرت جنگ‌افزارها.

ز لرز زمین زبر قلب روان در اندام گاو آرد گشت استخوان

از لرزش زمین زیر پای سپاهیان، استخوان‌ها در بدنِ گاو (کنایه از زمین) به لرزه افتاد.

نکته ادبی: اشاره به باور اساطیری که زمین بر شاخ گاو استوار است.

غبار زمین کله بر ماه بست نفس را درون گلو راه بست

گرد و غبار میدان نبرد، آسمان را پوشاند و نفس کشیدن را برای سربازان دشوار کرد.

نکته ادبی: توصیف اغراق‌آمیز گرد و غبار جنگ.

ز موج سلاح و ز گرد زمین گلین آسمان شد زمین آهنین

از درخشش سلاح‌ها و گرد و غبار، آسمان گلی‌رنگ و زمین آهنین شد.

نکته ادبی: تقابل رنگ‌ها برای توصیف فضای خشن نبرد.

به دریای آهن جهان گشت غرق هوا پر ز میغ و زمین پر ز برق

جهان در دریای سلاح‌های آهنین غرق شد؛ هوا پر از تیر و زمین پر از برقِ شمشیرها گشت.

نکته ادبی: «میغ» به معنای ابر و کنایه از تیرباران است.

وزان سوی خاقان شوریده مغز جهان گشت پر سوس و برگ بید

از آن سو خاقانِ پریشان‌احوال، جهان را برای سربازانش همچون برگِ بید لرزان کرد.

نکته ادبی: «سوس و برگ بید» کنایه از لرزش و ترس و بیقراری است.

روان کرد شه تخت جمشید را به منزل رها کرد خورشید را

پادشاه (اسکندر) تختِ جمشید را به حرکت درآورد و از آسایش و رفاه صرف‌نظر کرد.

نکته ادبی: «خورشید» در اینجا نماد راحتی و آرامش است.

به جولان گه آمد صف آراسته به کوشش چو خورشید شد خاسته

به میدان نبرد آمد و با شکوه و قدرتِ خورشید، صفوف را آراست.

نکته ادبی: «جولان‌گه» یعنی میدان نمایش قدرت.

وزان شوی خاقان شوریده مغز زنا آمد فتح در پای لغز

از آن سو خاقانِ آشفته، پیروزی را از دست رفته دید.

نکته ادبی: «لغز» به معنای لغزیدن و شکست خوردن است.

رسولی فرستاد بر شاه روم که تنگ آمد از دستت این مرز و بوم

پیکی به نزد شاه روم فرستاد که این سرزمین از دست تو به تنگ آمده است.

نکته ادبی: اعلام نارضایتی خاقان از پیشروی اسکندر.

تو ای تاجور کامدی در نبرد به مردی کن این داوری نی به مرد

ای پادشاه، اگر در نبرد قدرتمندی، بیا مردانه با من بجنگ، نه اینکه سپاهیان را به کشتن بدهی.

نکته ادبی: دعوت به مبارزه تن‌به‌تن.

به پیکار اگر با منی کینه سنج سپه را چه بیهوده داری به رنج؟

اگر با من کینه داری، چرا بیهوده سربازان را به رنج و کشتار می‌اندازی؟

نکته ادبی: «کینه سنج» به معنای کینه‌توز است.

چو کاری میان من و تست بس چه جوئیم فریاد فریاد رس

وقتی کار بین من و توست، چرا به دنبال دیگران برای پیروزی باشیم؟

نکته ادبی: «فریادرس» به معنای یاری‌جو است.

بیا تا به هم دست بیرون کنیم زره در خوی و تیغ در خون کنیم

بیا تا خودمان بجنگیم؛ زره‌ها را در عرق و شمشیرها را در خون یکدیگر غرق کنیم.

نکته ادبی: دعوت مستقیم به مبارزه خونین.

زما هر دو تن هر که ماند به جای بود بر سر روم و چین کدخدای

هرکدام از ما که زنده ماند، فرمانروای روم و چین خواهد شد.

نکته ادبی: «کدخدای» به معنای حاکم و صاحب‌اختیار است.

چو نزد سکندر رسید این پیام در ان کام جویی دلش یافت کام

وقتی این پیام به اسکندر رسید، از این پیشنهادِ جسورانه خوشحال شد.

نکته ادبی: «کام یافتن» یعنی به خواسته دل رسیدن.

سوی حرب گه تاخت با ساز جنگ بر انسان که نخجیر جوید پلنگ

با ساز و برگ جنگ به سمت میدان تاخت، همانند پلنگی که به دنبال شکار می‌رود.

نکته ادبی: تشبیه اسکندر به پلنگ برای توصیف سرعت و درندگی.

میانجی به خاقان خیر گفت باز که اینک برزم آمد ان رزم ساز

واسطه‌ای به خاقان خبر داد که اسکندر برای نبرد آمده است.

نکته ادبی: «میانجی» به معنای پیک و پیام‌رسان است.

روان شد به جولانگری ساخته ز رخت بقا خانه پرداخته

اسکندر در حالی که برای نبرد آماده بود، از دلبستگی به دنیا دل کند.

نکته ادبی: «خانه پرداخته» کنایه از آماده شدن برای مرگ و نبرد نهایی.

چو پیلان جنگی دران لعیگاه در آمد به شطرنج بازی دو شاه

دو شاه در میدان نبرد، همچون فیلان جنگی در بازی شطرنج، به مصاف هم رفتند.

نکته ادبی: تشبیه نبرد به بازی شطرنج (دقت و استراتژی).

نخست از کمان ناوک انداختند ز یکدیگر آماجگه ساختند

نخست با تیر و کمان به هم شلیک کردند و یکدیگر را هدف گرفتند.

نکته ادبی: «ناوک» به معنای تیر کوچک است.

چو بودند هر دو هنرمند و چست نیامد بر آماج تیری درست

چون هر دو ماهر و چابک بودند، هیچ تیری به هدف نخورد.

نکته ادبی: تأکید بر مهارت رزمی هر دو پادشاه.

ز ناوک سوی نیزه بردند دست زهر دو در ان نیز مویی نخست

از تیر و کمان به نیزه روی آوردند و با نیزه هم نتوانستند زخمی بر یکدیگر وارد کنند.

نکته ادبی: «مویی نخست» کنایه از بسیار اندک و دقیق بودن ضربات است.

به شمشیر گشتند دست آزمای دران هم نشد قالبی زخم سای

با شمشیر به نبرد پرداختند، اما باز هم هیچ‌کدام نتوانستند بر دیگری زخم عمیقی بزنند.

نکته ادبی: «دست آزمای» به معنای سنجش مهارت با شمشیر است.

چو کردند چندان که بود از هنر نگشتند فیروز بر یکدگر

هرچقدر از هنر رزمی خود استفاده کردند، هیچ‌کدام بر دیگری پیروز نشد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده برابری قدرت دو قهرمان.

به نیروی بازوی پولاد لخت دوال کمرها گرفتند سخت

با بازوهای پولادین، کمرگاه یکدیگر را محکم گرفتند تا کشتی بگیرند.

نکته ادبی: «دوال کمر» به معنای کمربند و میان‌بند است.

چو پیلان که خرطوم در هم زنند به پیچند و خرطوم را خم زنند

مانند فیلانی که خرطوم در هم گره می‌زنند، با هم گلاویز شدند.

نکته ادبی: تشبیه زیبای کشتی به گلاویز شدن فیل‌ها.

به تاب و توان در هم آمیختند قیامت ز یکدیگر انگیختند

با تمام قدرت به هم پیچیدند و صحنه‌ای پر از هیاهو و قیامت به پا کردند.

نکته ادبی: «قیامت برانگیختن» اغراق در شدت درگیری.

هم آخر قوی دست شد شاه روم ز جا در ربودش چو نخلی ز موم

سرانجام اسکندر که قوی‌تر بود، خاقان را مانند درختی که از موم ساخته شده باشد، از زمین بلند کرد.

نکته ادبی: استعاره پیروزی و سستی حریف.

فرس تاخت باز و برافراخته ز بازو کسی را ستون ساخته

اسب خود را تاخت و با بازوانش، او را همچون ستونی بلند کرد و بر زمین کوبید.

نکته ادبی: توصیف قدرت بدنی اسکندر در پایان نبرد.

خروش از صف رومیان شد به ابر ز ترکان چینی تهی گشت صبر

هیاهوی جنگ میان سپاهیان رومی تا آسمان برخاست و توان و شکیبایی ترکان چینی به پایان رسید.

نکته ادبی: خروش از صف رومیان شد به ابر، کنایه از شدت و هیاهوی نبرد است.

در افتاد در قلب خاقان شکست برآورد رومی به تاراج دست

سپاه خاقان در قلب لشکر شکست خورد و رومیان به غارت و تاراج اموال آنان پرداختند.

نکته ادبی: در افتاد در قلب خاقان شکست، استعاره از فروپاشی مرکز فرماندهی و اراده سپاه دشمن.

سکندر بفرمود تا بی دریغ سلاح افگنان را نرانند تیغ

اسکندر دستور داد به کسانی که سلاح بر زمین گذاشته‌اند و تسلیم شده‌اند، آسیبی نرسانند.

نکته ادبی: بی دریغ، قیدی به معنای بدون بخل و در اینجا به معنای بدون تأمل و بی رحمی است.

به پیمان شه زینهاری کنند بران زینهار استواری کنند

اگر با آن‌ها پیمانِ امان و زینهاری بسته‌اید، باید بر سر آن عهد پایبند و استوار باشید.

نکته ادبی: زینهاری، کسی است که طلب امان کرده و پناهنده شده است.

و گر کس به مردی برابر شود نکوشند کز تیغ بی سر شود

اما اگر کسی قصد ستیز و جنگ داشت، دیگر از کشتن او در میدان نبرد دریغ نکنید.

نکته ادبی: به مردی برابر شود، یعنی در نبرد تن‌به‌تن مقاومت کند.

به نیرنگ و هنجار اسیرش کنند چو در تابد آماج تیرش کنند

او را با سیاست و ترفندهای جنگی اسیر کنید و اگر مقاومت کرد، او را هدف تیرهای خود قرار دهید.

نکته ادبی: هنجار به معنای راه و رسم و در اینجا به معنای تدبیر نظامی است.

کسی کو به گیتی بود هوشمند نیابد ز آسیب گیتی گزند

هر کس در این جهان عاقل و هوشمند باشد، از آسیب‌ها و گزندهای روزگار در امان می‌ماند.

نکته ادبی: هوشمند، صفت فاعلی مرکب به معنای کسی که بهره‌ای از دانش و درایت دارد.

به اندیشه بنیاد کاری کنند کزان خویش را در حصاری کند

باید با تفکر و دوراندیشی پایه‌های هر کاری را استوار کرد تا آدمی خود را در پناهگاهی امن قرار دهد.

نکته ادبی: بنیاد کاری، استعاره از ساختار و اساسِ تصمیمات مهم زندگی.

بزرگی کسی را دهد دستگاه که دارد پناهنده یی را پناه

بزرگی و مقام به کسی می‌رسد که به پناهجویان، پناه و امنیت می‌بخشد.

نکته ادبی: دستگاه، در اینجا به معنای شأن، مقام و قدرت اجرایی است.

نه زان ماکیان کمتری در شمار که بر چوزگان سازدازپر شد

کسی که به زیردستان خود پناه می‌دهد، از آن مرغی که از جوجه‌هایش محافظت می‌کند، کمتر نیست.

نکته ادبی: ماکیان، به معنای مرغ خانگی و تمثیلی برای حمایت‌گری است.

بزرگان که کهتر نوازی شد نه رسم بزرگی به بازی کنند

بزرگانی که ادعای سروری دارند، اگر به زیردستان لطف نکنند، این بزرگی آن‌ها بازیچه‌ای بیش نیست.

نکته ادبی: کهتر نوازی، ترکیبی است به معنای مهربانی و شفقت با فرودستان.

سر مرد بهر سری کردن است چو نبود سری بار بر کردن است

سر انسان برای این است که به رفعت و والایی برسد، و اگر چنین نشود، سرباری بیش نیست.

نکته ادبی: جناس اشتقاق بین سر و سری کردن برای تأکید بر ارتقای مرتبه.

ولیکن سران را توان کرد فرد که با زیردستان بود پای مرد

اما بزرگان و سران، تنها زمانی به راستی 'سر' (رهبر) نامیده می‌شوند که با زیردستان همراه و یار باشند.

نکته ادبی: پای مرد، استعاره از همراهی و حمایت‌گری و میانجی‌گری.

کسی بر سر خلق زیبد امیر که افتادگان را بود دستگیر

کسی شایسته امیری و سروری بر مردم است که دستگیرِ افتادگان و مستمندان باشد.

نکته ادبی: دستگیر، کنایه از کمک‌رسان و حامی.

کشایندهٔ نافهٔ این سواد سر نافهٔ چین بدینسان کشاد

آن کسی که گره از سرزمین چین گشود (اسکندر)، به این شیوه بر این دیار دست یافت.

نکته ادبی: نافه در ادبیات کلاسیک نماد چین و عطریات است و کشیدن نافه استعاره از فتح چین.

که چون فرخ اسکندر سرفراز به فیروزی از ملک چین گشت باز

هنگامی که اسکندر سرفراز و پیروزمندانه از سرزمین چین بازگشت.

نکته ادبی: فرخ، صفت فاعلی به معنای خجسته و پیروز.

بهین روزی از موسم نوبهار که گیتی شد از خرمی چون نگار

در بهترین روزهای فصل بهار که جهان از زیبایی و خرمی، مانند تابلویی نقاشی شده بود.

نکته ادبی: نگار، استعاره از تصویرگری طبیعت که همچون اثر هنری است.

هم از اول بامداد آفتاب بفرخنده طالع در آمد ز خواب

همان اول صبح که خورشید طلوع کرد، اسکندر با طالع خجسته از خواب برخاست.

نکته ادبی: خواب، در اینجا استعاره از ناآگاهی یا سکون و بیداری استعاره از آغاز فعالیت.

ز باد بهاری هوا مشک بوی عروس جهان ز آب گل شسته روی

نسیم بهاری هوا را معطر کرد و جهان همچون عروسی که صورتش را با گلاب شسته باشد، آراسته شد.

نکته ادبی: تشبیه جهان به عروس از تمثیلات رایج در ادبیات غنایی.

شده جلوه گر نازنینان باغ رخ آراسته هر یکی چون چراغ

زیبارویانِ باغ به نمایش درآمده بودند و چهره هر کدام مانند چراغی می‌درخشد.

نکته ادبی: نازنینان باغ، استعاره از گل‌های گوناگون.

بساط گل از سبزه گلشن شده چراغ گل از باد روشن شده

بستر گل‌ها از سبزه پر شده و گل‌ها با وزش باد همچون چراغی روشن به رقص درآمده‌اند.

نکته ادبی: تشبیه گل به چراغ، تداعی‌گر درخشش و لطافت است.

به لاله ز فردوس جام آمده ز رضوان به گلبن سلام آمده

برای لاله از بهشت جامِ شراب آمده و رضوان (فرشته بهشت) به بوته گل سلام رسانده است.

نکته ادبی: اشاره به مفاهیم اساطیری مانند فردوس و رضوان برای تقدس بخشیدن به زیبایی بهار.

شده مشکبو غنچه در زیر پوست چو تعویذ مشکین به بازوی دوست

غنچه زیر پوستِ خود مشک‌بو شده است، گویی تعویذی خوشبو به بازوی دوست بسته شده باشد.

نکته ادبی: تعویذ، دعایی است که برای محافظت می‌بندند؛ در اینجا نماد پنهان بودن زیبایی در غنچه.

بنفشه سر زلف را خم زده گره در دل غنچه محکم زده

بنفشه زلف خود را خم کرده و گره‌ای محکم در دل غنچه زده است.

نکته ادبی: تشبیه بنفشه به زلف، از تصویرسازی‌های کلاسیک برای توصیف پیچ و تاب گل‌ها.

ز بس تری اندام زیبای گل شده پاره پاره سرا پای گل

از بس که اندام گل لطیف و تازه بود، سر تا پای گل، پاره پاره (شکفته) شده است.

نکته ادبی: پاره پاره شدن در اینجا کنایه از باز شدن گلبرگ‌هاست.

شده سرخ گل مفرش بوستان به صحرا برون آمده دوستان

گل‌های سرخ بستر بوستان را فرش کرده‌اند و دوستان برای تفریح به صحرا آمده‌اند.

نکته ادبی: مفرش، به معنای فرش و زیرانداز.

هوا بر سر سبزه می ریخت سیم مراغه همی کرد بر گل نسیم

هوا بر سر سبزه ذرات درخشان (مانند سیم) می‌پاشید و نسیم بر گل‌ها نوازش می‌کرد.

نکته ادبی: سیم، استعاره از شبنم یا ذرات درخشان نور که به نقره تشبیه شده است.

بهر شاخ مرغ ارغنوان ساخته بهر نغمه گل بن سر انداخته

پرندگان بر هر شاخه‌ای نغمه‌سرایی می‌کردند و گل‌ها برای شنیدن نغمه، سر خم کرده بودند.

نکته ادبی: انسان‌انگاری (تشخیص) برای گل‌ها که به شنیدن موسیقی واکنش نشان می‌دهند.

ازان نغمه کو غارت هوش کرد مغنی تر نم فراموش کرد

از آن نغمه‌ای که هوش را می‌برد، خواننده (مغنی) نغمه‌های قبلی خود را فراموش کرد.

نکته ادبی: غارت هوش، استعاره از شدت تأثیر موسیقی.

غزل خوانی بلبل صبح خیز تمنای میخوارگان کرد تیز

آواز بلبل در صبحگاه، میلِ میخوارگان را به باده‌نوشی بیشتر کرد.

نکته ادبی: صبح‌خیز، صفت فاعلی برای بلبل که سحرخیز است.

ز آواز دراج و رقص تذرو سبک گشت در خاستن پای سرو

از آواز دراج و رقص تذرو، پای سرو در باغ برای برخاستن سبک شد.

نکته ادبی: استعاره از رقص درختان در اثر وزش باد به تقلید از رقص پرندگان.

ز نالیدن قمری خوش نوا کبوتر معلق زنان در هوا

از نالیدن قمری خوش‌نوا، کبوتر در هوا به چرخش و معلق‌بازی افتاد.

نکته ادبی: معلق زدن، نوعی پرواز نمایشی کبوتران.

بهر سو گل و غنچه نوشخند ملک در میان همچو سرو بلند

گل و غنچه در هر سو لبخند می‌زدند و پادشاه در میان آن‌ها مانند سروی بلند قامت بود.

نکته ادبی: نوشخند، لبخندی شیرین و کنایه از باز شدن غنچه‌ها.

به بزم ار چه دلبر ز حد بیش بود دلش همبران دلبر خویش بود

اگرچه در بزم زیبارویان بسیاری بودند، دل پادشاه تنها با محبوبِ خاص خودش بود.

نکته ادبی: همبر، به معنای همراه و همنشین.

نشانده صنم را به پهلوی خود چو آیینه نزدیک زانوی خود

محبوب خود را در کنارش نشاند، همان‌گونه که آیینه را نزدیک زانوی خود نگه می‌دارند.

نکته ادبی: تشبیه محبوب به آیینه برای بازتاب زیبایی و نزدیکی عاطفی.

بهر دورش آن ساقی نیم خواب ز لب نقل می داد و از کف شراب

در آن بزم، ساقی که چشمانش از مستی نیمه‌خواب بود، از لبش بوسه و از دستش شراب می‌داد.

نکته ادبی: ساقی نیم‌خواب، کنایه از خمار بودن یا مستی ساقی.

به عشرت نشسته دو سرو جوان پیاپی شده دوستگانی روان

آن دو سرو جوان در حال عیش و نوش بودند و پی‌درپی شراب‌های ناب به گردش درمی‌آمد.

نکته ادبی: دوستگانی، جامی از شراب که به یاد دوست می‌نوشند.

ملک عاشق رویش از جان و تن برانسان که او عاشق خویشتن

پادشاه عاشقِ چهره محبوب بود، همان‌طور که هر کس عاشقِ وجود خود است.

نکته ادبی: تشبیه عشق به محبوب، به عشق انسان به ذات خود که نهایتِ تعلق است.

گهی گل همی ریخت اندر کنار گهی دست می سود بر سیب و نار

گاه گل در دامن می‌ریخت و گاه دست بر سیب و انار (استعاره از اندام محبوب) می‌کشید.

نکته ادبی: سیب و نار، کنایه از سینه‌ها و گونه‌های محبوب.

چو می رغبت عاشقان تازه کرد شکیب از میان عزم دروازه کرد

چون شراب شوق عاشقان را تازه کرد، صبر و قرار از میان رخت بربست.

نکته ادبی: عزم دروازه کردن، استعاره از رفتن و ترک کردن.

چنان باده در نازنین راه یافت کزو شرم را دست کوتاه یافت

شراب چنان در وجود آن محبوب اثر کرد که دست شرم و حیا از او کوتاه شد.

نکته ادبی: دست کوتاه شدن، کنایه از کنار رفتن و از بین رفتن مانع (شرم).

هوای دلش قفل عصمت شکست عنان تکلف ربودش ز دست

اشتیاق دل، قفل پاکدامنی را شکست و عنانِ خودداری از دستش رها شد.

نکته ادبی: قفل عصمت، استعاره از حیا و خویشتن‌داری.

به افسونگری چنگ را بر گرفت فسونش به دیو و پری در گرفت

با افسونگری چنگ را برداشت؛ جادوی نوای او حتی بر دیو و پری نیز اثر می‌کرد.

نکته ادبی: افسونگری، به معنای سحر و جادو و در اینجا مهارت در نواختن.

ازان نغمه کاندر پری خانه شد سلیمان پری وار دیوانه شد

از آن نغمه‌ای که در جایگاهِ پریان نواخته شد، حتی سلیمان (پادشاهِ پریان و آدمیان) نیز پری‌وار دیوانه شد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت سلیمان و قدرت او بر دیو و پری.

بر ایین خوبان ز شوخی و ناز سرودی برآورد عاشق خواز

بر آیین زیبارویان، با ناز و شوخی، عاشق آوازی سر داد.

نکته ادبی: عاشقِ خواز، عاشقی که با اشتیاق آواز می‌خواند.

برو تازه بود آن گل مشک بوی که بویش جهان را کند تازه روی

آن گل خوشبو (محبوب) تازه بود و عطرش جهان را شاداب و تازه می‌کرد.

نکته ادبی: استعاره از طراوت و جوانی محبوب.

گه از رنگ تر عشوه بازی کند گه از بوی خوش دل نوازی کند

گاهی با رنگ رخسارِ خود عشوه می‌کرد و گاه با بوی خوش خود دل‌نوازی می‌کرد.

نکته ادبی: تضاد و تناسب بین رنگ (بصری) و بو (بویایی).

چو بشگفت گل خوش بود بوستان ولیکن به همراهی دوستان

هنگامی که گل شکفت، بوستان زیباست، اما زیبایی آن به همراهی دوستان کامل می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه لذت طبیعت بدون معاشرت دوستان ناقص است.

چو سازنده ارغنون توی نوش بدین رهزنی کرد با تاراج هوش

چون تو که سازنده موسیقی هستی، شروع به نوازندگی کردی، با آن موسیقی عقل و هوش را به تاراج بردی.

نکته ادبی: ارغنون، سازی است بزرگ که نماد موسیقی فاخر است.

ز سرها خرد رفت و سرمست رفت ملک را عنان دل از دست رفت

خرد از سرها پرید و همگی مست شدند؛ پادشاه نیز اختیار دل خود را از دست داد.

نکته ادبی: عنان دل از دست رفتن، کنایه از مغلوب شدن در برابر عشق و مستی.

به خوبان دیگر اشارت نمود که هر یک به سویی چمیدند زو

پادشاه به ملازمان و زیبارویان اشاره کرد که مجلس را ترک کنند و آنان نیز هر یک با ناز و خرامیدن از نزد او دور شدند.

نکته ادبی: چمیدند از ریشه چمیدن به معنای خرامیدن و به ناز راه رفتن است.

نهی گشت خرگاه شاهنشهی ولیکن شه از خویشتن شد تهی

پرده‌های سراپرده شاهی بسته شد و پادشاه از خودِ دنیوی‌اش تهی گشت و غرق در شور و مستی شد.

نکته ادبی: از خویشتن شدن تهی، کنایه از ازخودبی‌خود شدن است.

حکیم الهی طلب کرد شاه که بستند تا عقد خورشید و ماه

پادشاه خواستارِ حکیم الهی شد تا پیوندی میان او و معشوقش برقرار کند، همان‌گونه که خورشید و ماه در آسمان به هم می‌رسند.

نکته ادبی: عقد خورشید و ماه اشاره به زیبایی خیره‌کننده دو عاشق دارد.

ملک سر خوش و نازنین نیم مست دو عاشق به یکدیگر آورده دست

پادشاه که در نیمی از مستیِ عشق غرق بود، با معشوق خود دست در دست هم نهادند و به وصال رسیدند.

نکته ادبی: سرخوش و نازنین، توصیفِ حالِ پادشاه در لحظه وصال است.

رسانیده این خضر صافی صفات به اسکندر تشنه آب حیات

این معشوقِ پاک‌نهاد، همچون خضرِ نبی که آب حیات را می‌یافت، برای اسکندرِ تشنه‌کام، همانند آب حیات بود.

نکته ادبی: خضر و آب حیات نمادِ جاودانگی و کمال در ادب فارسی است.

چو نوشیدن از دست جانان بود هر آبی که هست آب حیوان بود

وقتی جرعه‌ای از دستِ معشوق نوشیده شود، آن آب به مثابه آبِ حیات و مایه جاودانگی است.

نکته ادبی: آب حیوان یا آب حیات، ایهام به معشوق و لطفِ او دارد.

گهی نار با سیب پیوسته بود گه از ناردان سیب را خسته بود

گاه بوسه‌ای بر سیبِ گونه‌هایش می‌زد و گاه با دندان بر آن فشار می‌آورد که چون دانه انار شکوفا می‌شد.

نکته ادبی: تضاد و تناسب میان نار (انار) و سیب (گونه) برای تصویرسازی زیبایی چهره است.

به گنجینه آرزو دست برد کلید خزینه به خازن سپرد

پادشاه به گنجینه آرزوهای خود دست یافت و کلید آن خزانه را به دستِ محافظِ آن (معشوق) سپرد.

نکته ادبی: خازن در اینجا استعاره از معشوق است که حافظِ دل و جانِ عاشق است.

بکان گهر شاخ مرجان نشاند گهر سفت و یاقوت بیرون فشاند

در کانِ گوهرِ معشوق، رشته‌ای از مرجان جای داد و مرواریدِ وجودش را سفت و یاقوتِ لب‌هایش را برانگیخت.

نکته ادبی: استعاره‌های معدنی برای توصیف زیبایی‌های اندام معشوق.

چو خورشید را چشم در خواب رفت پیاله فتاد و می ناب رفت

هنگامی که خورشیدِ عالم‌تاب (معشوق) چشمش به خواب رفت، پیاله از دست افتاد و میِ ناب به هدر رفت.

نکته ادبی: خورشید کنایه از معشوقِ تابان است.

به بر بط نی زهرهٔ پرده ساز شد از پرده تار بر بط نواز

صدای ساز و بربط در کنار نغمه‌های زهره (خدای موسیقی و زیبایی) طنینی خوش یافت و تارها به نغمه‌سرایی پرداختند.

نکته ادبی: زهره در ادبیات نمادِ موسیقی و مطربی است.

به پرده درون خسرو پرده پوش به خاتون پرده نشین داد هوش

خسرو (اسکندر) که خود پرده‌پوش بود، با معشوقِ پرده‌نشینِ خود هم‌کلام و هم‌راز شد.

نکته ادبی: پرده‌نشین کنایه از معشوقِ باحیا و نجیب است.

چو مرغی خود از دام نجهد مدام دگر مرغ را کی رهاند ز دام

چون پرنده‌ای که خود از دام رهایی نیافته است، چگونه می‌تواند مرغ دیگری را از بندِ دام آزاد کند؟

نکته ادبی: اشاره به ناتوانی انسانِ گرفتار در بندِ هوا و هوس برای هدایت دیگران.

طبیبی که پیوسته بیمار ماند نشاید به بالین بیمار خواند

پزشکی که خود همیشه بیمار و رنجور است، شایسته نیست که بر بالین بیمار دیگری حاضر شود.

نکته ادبی: تمثیلی برای نقدِ مدعیانِ دروغینِ هدایت و ارشاد.

کسی کو ندانست راز جهان جهان آفرین را چه داند نهان

کسی که از رازِ هستی و جهان آگاهی ندارد، چگونه می‌تواند پروردگارِ جهان را که پنهان است، بشناسد؟

نکته ادبی: جهان‌آفرین کنایه از خداوند است.

ادب را نگهدار کز هیچ رای خدا را نداند کسی جز خدای

ادب را در همه حال حفظ کن، زیرا هیچ کس جز خودِ خداوند، حقیقتِ خدا را نمی‌شناسد (پس در کار او چون و چرا مکن).

نکته ادبی: اشاره به محدودیت عقل انسانی در درک ذات الهی.

شناسنده حرف دانند گی چنین کرد ازین تخته خوانندگی

آگاهان به رمز و راز، حقایق را می‌دانند و فلاتون (افلاطون) بر اساس این دانش، این تخته (دنیا) را چنین به تصویر کشید.

نکته ادبی: خوانندگی در اینجا به معنایِ خواندنِ رموزِ هستی است.

که چون بیرون آمد فلاتون ز آب تن خاکی از موج توفان خراب

آن‌گاه که فلاتون از دریایِ معرفت بیرون آمد، تنِ خاکی‌اش از سختی‌های طوفانِ دنیا آسیب دیده بود.

نکته ادبی: فلاتون در ادبیاتِ کهن فارسی به عنوان حکیمی الهی شناخته می‌شود.

نبودش سر یاری مردمان روان شد سوی کوه چون بی گمان

او دیگر میل و رغبتی به همراهی با مردم نداشت و با اطمینانِ کامل به سوی کوهسار روان شد.

نکته ادبی: گوشه‌نشینی و دوری از خلق، روشِ حکیمانِ عارف است.

زهر بوم برداشت آهنگ خویش چو سیمرغ بنشست با سنگ خویش

او هر آنچه از دنیا داشت رها کرد و همانند سیمرغ، در کوهستان با سنگ‌های خود هم‌نشین شد.

نکته ادبی: سیمرغ نمادِ عزلت و مقامِ والایِ معنوی است.

دهان را ز اشام و خور بند کرد به شاخ گیا سینه خرسند کرد

لبانش را از خوردن و آشامیدنِ دنیوی بست و تنها با گیاهانِ کوهی سینه و شکم خود را سیر کرد.

نکته ادبی: اشاره به زهدِ افراطی و ریاضتِ تن برای تصفیه روح.

نیایش گر پرده راز گشت به راز اندران پرده دم ساز گشت

او با نیایش، پرده‌های راز را کنار زد و در خلوتِ خود با اسرارِ الهی هم‌سخن شد.

نکته ادبی: دم‌ساز شدن کنایه از انس گرفتن با حقایقِ غیبی است.

چنان گشت کوشنده در بندگی که شد سرفراز از سرافکندگی

او در راه بندگیِ خداوند چنان کوشید که از افتادگی و تواضع، به عزت و سرفرازی رسید.

نکته ادبی: تضاد میان سرفرازی و سرافکندگی بیانگر پارادوکسِ عرفانی است.

ز شب زنده داری دلش زنده شد چراغش خورشید رخشنده شد

از شب‌زنده‌داری و عبادت، دلش حیاتی تازه یافت و چراغِ وجودش به خورشیدی تابان بدل گشت.

نکته ادبی: شب‌زنده‌داری مایه صفای باطن در ادبیات عرفانی است.

برآمد میان همه خاص و عام فلاتون حکیم الهیش نام

او در میان مردم به عنوان «حکیم الهی» شهرت یافت و نامش فلاتون گشت.

نکته ادبی: فلاتون حکیم، شخصیت برجسته و نماد خرد در متون قدیمی است.

ز نامش که در شهر و کشور رسید حکایت به گوش سکندر رسید

وقتی آوازه نام و حکمتِ او در شهرها پیچید، داستانِ او به گوش اسکندر پادشاه رسید.

نکته ادبی: اسکندر نماد پادشاهیِ صاحب‌قدرت و جوینده‌ی دانش است.

هوس داشت اسکندر کاردان به دیدار آن مرد بسیار دان

اسکندرِ کاردان مشتاق شد که آن مردِ بسیار دانا را از نزدیک دیدار کند.

نکته ادبی: هوس در اینجا به معنای اشتیاق و میلِ شدید است.

فرستاد پنهان بلیناس را که از کان برون آرد الماس را

اسکندر به طور پنهانی بلیناس را فرستاد تا آن الماسِ درخشان (فلاتون) را از معدن (کوه) بیرون آورد.

نکته ادبی: بلیناس (آپولونیوس) حکیم و همراه اسکندر بوده است.

به فرمان فرمانروای جهان روان گشت دانا چو کار آگهان

بلیناس به فرمانِ پادشاهِ جهان، همچون کسی که کارآزموده است، به سوی حکیم حرکت کرد.

نکته ادبی: کارآگهان به معنای افراد مطلع و خبره است.

ز اندیشه دادش فلاتون جواب که ذره ندارد سر آفتاب

فلاتون در پاسخِ تقاضای پادشاه، گفت: همان‌طور که ذره کوچک‌تر از آن است که سرِ خورشید را درک کند، من نیز خادمِ پادشاه نیستم.

نکته ادبی: تمثیلِ ذره و خورشید برای بیان تفاوتِ مقامِ حکیم و پادشاه.

من اینجا که گشتم ز دل توشه گیر ز غوغای عالم شدم گوشه گیر

من که اینجا از دلِ خود توشه‌ اندوخته‌ام، از هیاهویِ عالمِ پر از آشوب به گوشه‌ای پناه آورده‌ام.

نکته ادبی: گوشه‌گیری نمادِ تصفیه روح و دوری از سیاست و قدرت است.

فرستاده کوشش فراوان نمود نیوشند را رای رفتن نبود

فرستاده‌ی پادشاه بسیار تلاش کرد، اما حکیمِ شنونده، هیچ میلی به همراهی و بازگشت نداشت.

نکته ادبی: نیوشنده در اینجا به معنای شنونده و در اصل به حکیم اشاره دارد.

بلیناس چون دید کان هوشمند کند وقت خود را بخود ارجمند

بلیناس چون دید که آن مردِ هوشمند، وقتِ خود را صرفِ تعالیِ خویش می‌کند، دانست که او طالبِ دنیا نیست.

نکته ادبی: ارجمند کردنِ وقت، اشاره به بهره‌وری از زمان در مسیرِ معنویت است.

که آمد چو بیرون فلاتون ز آب؟ بشر باز شد در حین خاک رفت

وقتی فلاتون از آبِ معرفت بیرون آمد، آیا بشر دوباره به خاک (دنیا) بازگشت؟

نکته ادبی: اشاره به اینکه حکیم دیگر تعلقِ دنیوی ندارد.

شنیده سخن یک به یک باز گفت چو شه رغبت دیدنش پیش داشت

سخنانی را که شنیده بود بازگو کرد و پادشاه وقتی تمایل و رغبتِ زیادِ حکیم به خلوت را دید، اشتیاقش به دیدار او بیشتر شد.

نکته ادبی: رغبت در اینجا میل و اراده است.

دل اندر پی رغبت خویش داشت سبک بارگی جست و بر داشت راه

پادشاه که دلش در پیِ خواسته‌اش بود، راهِ سفر را پیش گرفت و سبک‌بار به راه افتاد.

نکته ادبی: سبک‌باری کنایه از آمادگی برای سفر و گذشتن از تجملات است.

به برج عطارد روان شد چو ماه نه بود از بزرگان به دنبال کس

اسکندر همانند ماه به سوی برجِ عطارد (نماد حکمت) روان شد و جز چند تن از دانایان، کسی را با خود نبرد.

نکته ادبی: برج عطارد در طالع‌بینی نمادِ دانش و نویسندگی است.

جز از هوشمندان تنی چند و بس سر کوهکن سوی کهسار کرد

اسکندر که خود کوهکن و فاتح بود، رو به سوی کوهستان کرد.

نکته ادبی: کوهکن کنایه از اراده پولادین اوست.

به کوه آمد و سر سوی غار کرد چو در غار شد کرد مرکب رها

به کوه رسید و رو به سوی غار نهاد و چون وارد غار شد، اسبِ خود را رها کرد.

نکته ادبی: مرکب در اینجا اسبِ پادشاه است.

به غار اندرون رفت چون اژدها نگه کرد در کنج آن تنگ نای

اسکندر همانند اژدهایی که به لانه برمی‌گردد، به درونِ غار رفت و در کنجِ آن مکانِ تنگ، نگاه کرد.

نکته ادبی: اژدها تشبیهی برای ابهت و قدرتِ اسکندر است.

فرشته وشی دید مردم نمای لگیمی در آورده در گرد دوش

موجودی فرشته‌خو دید که تنها ظاهری انسانی داشت و افساری بر گردنِ خود بسته بود.

نکته ادبی: لگیم (لگام) استعاره از کنترلِ نفس است.

خزیده چو روباه پشمینه پوش کسی گنجش اندر سفالینه خم

مانند روباهی پشمالو در غار خزیده بود و گنجِ (دانش) خود را در خمِ سفالینی پنهان کرده بود.

نکته ادبی: اشاره به سادگیِ زندگیِ حکیمانه‌ی فلاتون.

کلید زبان در دهان کرده گم مبرا شده دل ز غم خوردنش

کلیدِ زبان را در دهانِ خود گم کرده بود (سخن نمی‌گفت) و دلش از غمِ دنیا پاک و مبرا بود.

نکته ادبی: کلید زبان گم کردن، کنایه از سکوت و خاموشی است.

رگ اندر تنش رو نما از صفا نماینده چون رسته در کهربا

رگ‌های تنش از فرطِ پاکی و صفای درون، مانند کهربایی که چیزی را جذب می‌کند، پیدا بود.

نکته ادبی: توصیفِ فیزیکیِ لاغری ناشی از ریاضت و شفافیتِ روحی.

ز تاب درون در افشان او حکایت کنان روی رخشان او

از درونِ او نوری می‌تابید که مروارید‌افشان بود و چهره‌ی درخشانش داستانِ حکمت را بازمی‌گفت.

نکته ادبی: در افشان بودن کنایه از سخنانِ حکمت‌آمیز است.

چو سیمای شه دید برخاست زود به رسم بزرگان تواضع نمود

فلاتون چون چهره‌ی پادشاه را دید، برخاست و به رسمِ بزرگان، تواضع و فروتنی نشان داد.

نکته ادبی: رسمِ بزرگان اشاره به آدابِ کهنِ احترام است.

پس آنگه گفت از دل عذرخواه دعای سزاوار تعظیم شاه

سپس از دل عذرخواهی کرد و دعایی سزاوارِ تعظیمِ پادشاه برای او خواند.

نکته ادبی: عذرخواهی به دلیلِ دوری از درگاه و عدمِ استقبالِ مرسوم است.

بپرسید کاقبال شاه جهان برین سو چرا رنجه شد ناگهان

حکیم پرسید که چه چیزی باعث شد اقبالِ بلندِ پادشاهِ جهان ناگهان به این سو کشیده شود؟

نکته ادبی: رنجه شدن کنایه از زحمتِ سفر کشیدن است.

جهاندار فرمود کز دیر باز به دیدار تو بود ما را نیاز

پادشاه پاسخ داد که از مدت‌ها پیش، آرزوی دیدارِ تو را در دل داشتم.

نکته ادبی: دیر باز به معنای مدتِ طولانی است.

کنونم که آن آرزو دست دادش سر گنج پنهان بباید گشاد

اکنون که آن آرزو برآورده شد، باید آن گنجِ پنهان (حکمتِ تو) را آشکار کرد.

نکته ادبی: گنج پنهان اشاره به علم و حکمتِ فلاتون دارد.

چو دانست دانای دریا قیاس که آمد خریدار گوهر شناس

وقتی پادشاهِ خردمند متوجه شد که فردِ مقابلش، انسانی است که گوهرِ وجودی آدم‌ها را به خوبی می‌شناسد و ارزش واقعی آن‌ها را درک می‌کند.

نکته ادبی: دانای دریا: استعاره از پادشاهی که مانند دریایی عمیق است؛ قیاس در اینجا به معنای سنجش و ارزیابی است.

به همان نوزیش بگرفت دست نشاندش به تعظیم و خود هم نشست

با همان احترام و توجهی که شایسته بود، دستش را گرفت و او را با بزرگی نشاند و خودش نیز در کنارش نشست.

نکته ادبی: نوزیش: ترکیبی از «نو» و «زیش» (به معنای زیستن) که در اینجا به معنای با احترامِ تازه و شایسته با او رفتار کردن است.

سخن راز هر پرده ساز کرد ز راز نهان پرده را باز کرد

گفتگو را از لایه‌های پنهانِ حقیقت آغاز کرد و پرده از روی رازهای پوشیده و عمیق برداشت.

نکته ادبی: پرده‌ساز: کسی که اسرار را در قالب کلمات و اشارات بیان می‌کند.

بهر باز پرسی که شه می نمود حکیمش به اندیشه ره می نمود

برای پاسخ دادن به پرسش‌هایی که پادشاه مطرح می‌کرد، آن حکیم با تفکر و اندیشه راهِ درست را به او نشان می‌داد.

نکته ادبی: بهر بازپرسی: به منظور پاسخگویی به پرسش‌ها.

نخستش بپرسید کای گنج راز ازین گوشه گیری چه داری نیاز

نخستین پرسش پادشاه این بود که ای کسی که صاحبِ گنجینه‌ای از رازهای هستی هستی، چه نیازی داری که این‌گونه خود را در گوشه‌ای از دنیا پنهان کرده‌ای؟

نکته ادبی: گنج راز: استعاره از دانش و حکمت والای فیلسوف.

برون آی ازین غار چون اژدها وگر غار گنج است هم کن رها

از این عزلت‌نشینیِ خطرناک و مخوف (مانند غاری که اژدها در آن است) بیرون بیا؛ و اگر تصور می‌کنی که این گوشه‌گیری، گنجی برای توست، آن را هم رها کن.

نکته ادبی: غار چون اژدها: تشبیه عزلت به غاری خطرناک که می‌تواند انسان را در خود ببلعد.

به دستوری خویش دستت دهم به همدستی خود نشستت دهم

من به تو اختیار کامل می‌دهم و تو را در کنار خودم به منصبِ مشاورت می‌نشانم.

نکته ادبی: دستوری: در اینجا به معنای وزارت و اجازه و اختیار است.

ارسطو که جز رای والاش نیست تو همتاش باشی که همتاش نیست

ارسطو که جایگاه والایی دارد، هیچ‌کس هم‌ترازِ خردِ او نیست؛ اما تو چنان بزرگی که می‌توانی هم‌تراز و هم‌ردیفِ او باشی.

نکته ادبی: فلاتون (افلاطون) و ارسطو: استفاده از اسامی خاص برای اشاره به قله‌های خرد.

فلاتون چو بشنید گفتار شاه فرو شد به کار خود از کار شاه

وقتی افلاطون این سخنان را از پادشاه شنید، در میانِ کارهای خودش و دعوتِ پادشاه دچار تردید و تأمل شد.

نکته ادبی: فرو شد به کار خود: به فکر فرو رفت و دچار تضاد درونی شد.

برون داد پاسخ به شرمندگی که ای تو از آفاق را زندگی

با شرمساری پاسخ داد: ای کسی که مایه حیات و سرزندگیِ جهان هستی.

نکته ادبی: آفاق: جمع افق، به معنای کرانه‌ها و جهان.

نماند آن شکوفه به گلزار من که آید بدان بو خریدار من

دیگر در وجود من آن طراوت و شکوفاییِ جوانی باقی نمانده است که کسی به خاطرِ آن به سراغ من بیاید و مرا بخرد.

نکته ادبی: شکوفه: استعاره از توانمندی، بهره‌وری و کمالات ظاهری که می‌تواند جذب‌کننده باشد.

چه جنبانی آن خل بن را به زور که شد خار او تیر و خرماش گور

چرا بیهوده تلاش می‌کنی که این درختِ خشکیده و بی‌ثمر را تکان دهی؟ وقتی که خارهای آن به مانند تیر (آزاردهنده) شده و میوه‌هایش (خرما) پوچ و بی‌ارزش گشته است.

نکته ادبی: خل بن: ریشه درخت؛ تمثیل از شخصِ ناتوان و بی‌ثمر.

چو شاخ تهی را کنی سنگسار ز بالا همان سنگ بارد نه بار

وقتی شاخه‌ای تهی و خشک را سنگسار کنی (به آن فشار بیاوری)، جز همان سنگ که به سویت برمی‌گردد، چیزی (میوه‌ای) عایدت نمی‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان سنگ و بار (میوه)؛ تأکید بر بیهودگیِ اصرار بر کارِ ناشدنی.

نگویم به دستوریم شاد کن که دستوریم بخش و آزاد کن

از تو نمی‌خواهم که مرا به مقامی بگماری و شاد کنی؛ فقط از تو می‌خواهم که مرا به حال خود رها کنی و آزادی‌ام را ببخشی.

نکته ادبی: دستوری در مصراع دوم به معنای صدارت و وزارت است.