دیوان اشعار - آیینه سکندری

امیرخسرو دهلوی

بخش ۱ - ساقی نامه

امیرخسرو دهلوی
سرم خاک مستان فرخنده پی که شویند نقش خرد را به می
فروشم چو من مست باشم خراب جهان خرد را به جام شراب
چو فتنه است فرهنگ فرزانگی خوشا وقت مستی و دیوانگی
هر آبی کز اندازه بیرون خوری نیاری که یک شربه افزون خوری
وگر شربت زندگانی بود هم از خوردن پر گرانی بود
بجز می که بر بوی بیهوشیش نی سیر چندان که می نوشیش
بیا ساقی اندر قدح پی به پی به عاشق نوازی فرو ریز می
می کوبه عشق آشنایی دهد ز تشویش خویشم رهایی دهد
بیا مطرب آن پرده های حکیم کزو گشت پوسیده عقل سلیم
نوازش چنان کن که جان نژند شود رسته زین عقل ناسودمند
بیا ساقیا درده آن خون خام که شد قرة العین مستانش نام
چنان گوش من پر کن از بانگ نوش که بیرون رود پند دانا ز گوش
بیا مطرب آن جرهٔ طفل وش چو طفلان ببر گیر و به نواز خوش
نوایی که تعلیم کرد از نخست بزن چوب تا باز گوید درست
بیا ساقی آن جام شادی فزای که بنیاد غم را در آرد ز پای
به من ده که راحت به جانم دهد ز خونابهٔ دهر امانم دهد
بیا مطرب آن بر بط خوش نوا که بی مغزیش مغز را شد دوا
بزن تا که بر باید از مغز هوش به دل جان نوریزد از راه گوش
بیا ساقی آن بادهٔ تلخ فام که شیرینی عیش ریزد به کام
بده تا به شیرینی آرم به کار که تلخی بسی دیدم از روزگار
بیا مطر با برکش آواز تر دماغ مرا تر کن از ساز تر
روان کن که خشک است رود رباب از آن دست چون ابر باران آب
بیا ساقی آن شربت خوش گوار کزو بزم گردد چو خرم بهار
بده تا چو در تن در آرد توان گل زرد من زو شود ارغوان
بیا مطرب اسباب می کن تمام بدان ار غنون ساز طنبور نام
که گر چون عروسانش در بر نهی می پر دهد از کدوی تهی
بیا ساقی آن بادهٔ چون عقیق که هم کوثرش نام شد هم رحیق
فرو ریز تا چون بکشتی شود خراباتی از وی بهشتی شود
بیا مطرب آن چاشنی بخش روح که هم صبح ازو خوش شود هم صبوح
فرو گوی و مجلس پر آوازه کن دل و جان می خوارگان تازه کن
به جام طرب زنده کن جان پاک که محتاج جرعه است مرده به خاک
بیا ساقی آن گنج دان نشاط که اندیشه را در نوردد بساط
بده تا نشاط سخن نو کنیم و زو مجلس آرای خسرو کنیم
بیا مطربا ساز کن چنگ را به نالش درار آن پر آهنگ را
زهی گیر کز ذوق آواز وی حریفان نگردند محتاج می
بیا ساقی آن بادهٔ خوش گوار که تا اندوه و غم نهم بر کنار
بیا ساقیا ارمغانی شراب که محراب زرتشتیان شد ز باب
بده تا به مستی کنم خواب خوش کشم آتش غم بدان آب خوش
بیا مطرب آن چفته کز یک فغان کند زاهدان را به کوی مغان
چنان زن که آتش زند سینه را ز سر نو کند داغ دیرینه را
بیا ساقی آن سلسبیل حیات که شوید همه تیرگیها ز ذات
بده تا چو منزل به خاکم کشد ز آلایش خاک پاکم کشد
بیا مطرب آن علم باریک را که روشن کند جان تاریک را
فرو گوی زانگونه سوزان و تر که دستار عالم رباید زسر
بیا ساقی آن کیمیای وجود که بی همتان را در آرد به جود
به من ده که تا شادمانی کنم ز گنج سخن در فشانی کنم
بیا مطربا مو به مو باز جوی ز موی کمانچه نوایی چو موی
که تا چون به مستان رسد ساز او گوارا شود می ز آواز او
بیا ساقی آن جام در یا درون کزو گوهر مردم آید برون
بده تا نشاطی برون آردم برو سنگ و گوهر برون آردم
بیا مطرب آن مایهٔ دل خوشی که صوفی کند زو ملامت کشی
بگو تا دمی خرقه بازی کنم به می دلق خود را نمازی کنم
بیا ساقی آن بادهٔ بی خمار فرو شوی زین جان خاکی غبار
که چون گم شود جان غمناک من نریزد کسی جرعه بر خاک من
بیا مطرب آواز بر کش بلند برون بر غم از سینه های نژند
ز سر نو کن آیین عشاق را به غلغل در آرا این کهن طاق را
بیا ساقی آن ساغر گرم خیز یکی جرعه بر خاک خسرو بریز
بیا ساقی آن می که کام من است به من ده که در خورد جام من است
مرا با حریفان من نوش باد حریفان بد را فراموش باد
بیا مطربا ساز کن پرده را بسوز این دل عشق پرورده را
رسید از بتان جان خسرو به کام به یک زخمه کن کار او را تمام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، دعوتی است شورانگیز به رهایی از بندهای عقل جزئی و اندیشه‌های خشک و محدودکننده که آدمی را در زندان منیت و غم‌های دنیوی گرفتار می‌کند. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای کلاسیک عرفانی و عاشقانه مانند «می»، «ساقی»، «مطرب» و «مغان»، فضا را از حصار منطق خشک بیرون برده و به ساحت بی‌کران عشق و شهود می‌برد. در این دیدگاه، مستی نه به معنای زوال عقل، بلکه به معنای رهایی از خودپرستی و پیوند با حقیقت لایزال است.

شاعر با تأکید بر تأثیر موسیقی و باده‌نوشیِ آیینی، از مخاطب می‌خواهد که با شکستن سدهای عقلی، راه را برای ورود به عالمی دیگر باز کند؛ عالمی که در آن غم‌ها رنگ می‌بازند، جان جلا می‌یابد و روح انسانی، آزاد از تیرگی‌های دنیوی، به کمال و شادمانی می‌رسد. در واقع، این اشعار ستایش‌نامه هنر، زیبایی و نوعی خلسه مقدس است که شاعر آن را تنها راهِ رسیدن به آسودگیِ حقیقی می‌داند.

معنای روان

سرم خاک مستان فرخنده پی که شویند نقش خرد را به می

من در برابر خاکِ پایِ کسانی که خوش‌قدم و مبارک هستند و خردِ اندیشمندانه را با شرابِ معرفت می‌شویند (و از عقل مصلحت‌اندیش رها می‌شوند)، سر تعظیم فرود می‌آورم.

نکته ادبی: «فرخنده پی» صفت فاعلی مرکب به معنای خوش‌یمن است. «شستن نقش خرد» کنایه از پاک کردن آثارِ اندیشه‌های منطقیِ رایج است.

فروشم چو من مست باشم خراب جهان خرد را به جام شراب

زمانی که من در مستیِ کامل هستم، تمام عقل و خردِ دنیوی را با یک جام شراب معاوضه می‌کنم و آن را به هیچ می‌انگارم.

نکته ادبی: «خراب» در متون کلاسیک به معنای مستِ کامل و از خود بیخود شده است.

چو فتنه است فرهنگ فرزانگی خوشا وقت مستی و دیوانگی

از آنجا که خردمندی‌های معمول و فرهنگِ رایج، نوعی فتنه و دام برای روح است، خوشا به حال آن کسی که در مستی و دیوانگی (عشق) به سر می‌برد.

نکته ادبی: «فتنه» در اینجا به معنای فریب و مانعِ راه است. «دیوانگی» نمادِ جنونِ عرفانی است.

هر آبی کز اندازه بیرون خوری نیاری که یک شربه افزون خوری

هر نوشیدنی و خوراکی که خارج از اندازه مصرف شود، زیان‌بار است و حتی یک قطره اضافه هم برایت مضر خواهد بود.

نکته ادبی: «شربه» به معنای یک وعده نوشیدنی است. شاعر در حال ایجاد تضاد برای مقایسه با شرابِ عرفانی است.

وگر شربت زندگانی بود هم از خوردن پر گرانی بود

و حتی اگر آن نوشیدنی، شربتِ حیات‌بخش (آبِ زندگی) هم باشد، باز هم زیاده‌روی در آن باعث سنگینی و آسیب است.

نکته ادبی: «شربت زندگانی» استعاره از زندگی دنیوی یا حتی خردِ دنیوی است.

بجز می که بر بوی بیهوشیش نی سیر چندان که می نوشیش

اما این شراب (معرفت)، برخلافِ دیگر چیزها، هرچه بیشتر بنوشی، باز هم تشنه‌تر می‌مانی و از نوشیدنش سیر نمی‌شوی.

نکته ادبی: اشاره به عطشِ پایان‌ناپذیرِ عاشق در راهِ طریقت.

بیا ساقی اندر قدح پی به پی به عاشق نوازی فرو ریز می

ای ساقی! پیاپی در جام من شراب بریز و با نوازشِ عاشقانه، مرا مست کن.

نکته ادبی: «عاشق نوازی» ترکیبی لطیف برای توصیفِ لطفِ مرشد یا معشوق به سالک است.

می کوبه عشق آشنایی دهد ز تشویش خویشم رهایی دهد

شرابی که به من شناخت و عشق می‌دهد و مرا از تشویش‌ها و اضطراب‌هایِ منیتِ خویش رها می‌سازد.

نکته ادبی: «عشق آشنایی» به معنای آگاهیِ برآمده از عشق است.

بیا مطرب آن پرده های حکیم کزو گشت پوسیده عقل سلیم

ای مطرب! آن نغمه‌های خردمندانه‌ای را بنواز که عقلِ سلیم و معمولیِ آدمی را پوسیده و بی‌خاصیت کرده است.

نکته ادبی: «پرده» در اینجا به معنای مقام و گوشه‌ای از موسیقی است. «پوسیده» کنایه از بی‌ارزش شدن عقل است.

نوازش چنان کن که جان نژند شود رسته زین عقل ناسودمند

چنان با مهارت بنواز که جانِ غمگینِ من، از بندِ این عقلِ بی‌فایده و دست‌ و پاگیر آزاد شود.

نکته ادبی: «نژند» به معنای اندوهگین و افسرده است.

بیا ساقیا درده آن خون خام که شد قرة العین مستانش نام

ای ساقی! آن خونِ خام (شرابِ قرمزِ کهنه) را بیاور که به آن «نورِ چشمِ مست‌شدگان» می‌گویند.

نکته ادبی: «خون خام» استعاره از شرابِ قرمز است. «قرة العین» ترکیبی عربی به معنای روشنی‌بخشِ چشم است.

چنان گوش من پر کن از بانگ نوش که بیرون رود پند دانا ز گوش

چنان با صدایِ خوش و نغمه‌های شورانگیز گوش مرا پر کن که دیگر پندهایِ افرادِ دانا (عاقلانِ خشک) به گوشم نرسد.

نکته ادبی: «بانگ نوش» استعاره از آوایِ عیش و طرب است.

بیا مطرب آن جرهٔ طفل وش چو طفلان ببر گیر و به نواز خوش

ای مطرب! آن آلتِ موسیقیِ کوچک و کودک‌مانند را بردار و همچون کودکی که در آغوش می‌گیرند، در بر بگیر و به زیبایی بنواز.

نکته ادبی: «جره» به معنای کوچک و «طفل‌وش» به معنای کودک‌سان است.

نوایی که تعلیم کرد از نخست بزن چوب تا باز گوید درست

آن نوایی که از ابتدا آموختی، چنان بنواز تا دوباره همان درسِ عشق را درست بازگو کند.

نکته ادبی: «تعلیم کردن» در اینجا به معنای فراگیریِ هنرِ موسیقی برای رسیدن به حالِ خوش است.

بیا ساقی آن جام شادی فزای که بنیاد غم را در آرد ز پای

ای ساقی! آن جامِ شادی‌آوری را بیاور که بنیانِ غم و اندوه را در وجودِ من فرو می‌پاشد.

نکته ادبی: «بنیاد غم را درآوردن از پای» کنایه از نابود کردن کاملِ غم است.

به من ده که راحت به جانم دهد ز خونابهٔ دهر امانم دهد

آن را به من بده که به جانم آرامش می‌دهد و مرا از رنج‌هایِ روزگار در امان می‌دارد.

نکته ادبی: «خونابه دهر» کنایه از رنج‌ها و سختی‌هایِ جانکاهِ زندگیِ دنیا است.

بیا مطرب آن بر بط خوش نوا که بی مغزیش مغز را شد دوا

ای مطرب! آن بربطِ خوش‌نوا را بیاور که بی‌مغزیِ آن (سبک‌باری‌اش)، دوایِ مغزِ متفکر و پر از وسوسه‌ی من است.

نکته ادبی: «بی‌مغزی» در اینجا ایهام دارد: هم به پوچیِ ساز (که توخالی است) اشاره دارد و هم به نفیِ عقلِ پر از وسوسه.

بزن تا که بر باید از مغز هوش به دل جان نوریزد از راه گوش

بنواز تا هوش و عقل از سرم بپرد و از راهِ گوش، حقیقت و جانِ تازه به دلم سرازیر شود.

نکته ادبی: شاعر می‌خواهد راهِ دریافتِ حقیقت را از «مغز/عقل» به «دل» تغییر دهد.

بیا ساقی آن بادهٔ تلخ فام که شیرینی عیش ریزد به کام

ای ساقی! آن باده‌ی تلخ‌رنگ را بیاور که شیرینیِ زندگی را در کامم می‌ریزد.

نکته ادبی: پارادوکسِ (تناقض) زیبایی بین «تلخیِ شراب» و «شیرینیِ عیش» برقرار است.

بده تا به شیرینی آرم به کار که تلخی بسی دیدم از روزگار

بده تا با آن شیرینی، به کارِ زندگی مشغول شوم، چرا که از روزگار تلخی‌های بسیاری چشیده‌ام.

نکته ادبی: «به کار آوردن» به معنای بهره‌برداریِ فکری یا روحی است.

بیا مطر با برکش آواز تر دماغ مرا تر کن از ساز تر

ای مطرب! آوازِ تازه و باطراوت سر بده و مغز و روحِ مرا با این سازِ تر و تازه، طراوت ببخش.

نکته ادبی: «ساز تر» به معنای سازِ خوش‌صدا و زنده است.

روان کن که خشک است رود رباب از آن دست چون ابر باران آب

آن را جاری کن (بنواز) که رگِ رباب خشکیده است؛ با دستت، مانند ابر باران‌زا، بر آن آب (نوا) ببار.

نکته ادبی: استعاره‌ی «ابر باران‌زا» برای دستِ نوازنده و «آب» برای موسیقیِ جاری.

بیا ساقی آن شربت خوش گوار کزو بزم گردد چو خرم بهار

ای ساقی! آن شربتِ خوش‌گوار را بیاور که با آمدنش، مجلس همچون بهارِ خرم می‌شود.

نکته ادبی: «خرم بهار» نمادِ شادی و زنده شدنِ دوباره است.

بده تا چو در تن در آرد توان گل زرد من زو شود ارغوان

آن را بده تا وقتی قدرت به بدنم بازگشت، رخسارِ زرد و بیمارِ من همچون گل، ارغوانی و شاداب شود.

نکته ادبی: «گل زرد» نمادِ بیماری و اندوه، و «ارغوان» نمادِ سلامت و نشاط است.

بیا مطرب اسباب می کن تمام بدان ار غنون ساز طنبور نام

ای مطرب! اسبابِ می را فراهم کن؛ به‌ویژه آن سازِ نام‌دار که به آن طنبور می‌گویند.

نکته ادبی: «ارغنون» در اینجا به معنای عامِ ساز است که به طنبور اشاره دارد.

که گر چون عروسانش در بر نهی می پر دهد از کدوی تهی

که اگر آن را مانند عروسی در بغل بگیری، از کدو (کاسه)ی خالی‌اش، طعمِ می و مستی به تو می‌دهد.

نکته ادبی: «کدوی تهی» اشاره به بدنه ساز است که از آن صدا بیرون می‌آید.

بیا ساقی آن بادهٔ چون عقیق که هم کوثرش نام شد هم رحیق

ای ساقی! آن باده‌ی عقیق‌رنگ را بیاور که هم نامِ کوثر (آب بهشت) بر آن شایسته است و هم نامِ رحیق (شراب ناب بهشتی).

نکته ادبی: «کوثر» و «رحیق» دو واژه قرآنی برای توصیف نوشیدنی‌های بهشتی هستند.

فرو ریز تا چون بکشتی شود خراباتی از وی بهشتی شود

آن را در جام بریز تا وقتی که مستان خراب‌نشین (عاشقان) از آن نوشیدند، میخانه‌یِ ویرانه برایشان به بهشت تبدیل شود.

نکته ادبی: «خراباتی» کسی است که به مقامِ فنایِ از خود رسیده است.

بیا مطرب آن چاشنی بخش روح که هم صبح ازو خوش شود هم صبوح

ای مطرب! آن نغمه‌ای را بیاور که به روح طعم می‌دهد و هم صبح و هم زمانِ صبوح (نوشیدنِ صبحگاهی) را خوش می‌سازد.

نکته ادبی: «صبوح» نوشیدنِ شراب در صبح‌گاه است.

فرو گوی و مجلس پر آوازه کن دل و جان می خوارگان تازه کن

بخوان و مجلس را پرآوازه کن تا دل و جانِ میگساران تازه شود.

نکته ادبی: «تازه شدن» کنایه از زنده شدن و نشاط یافتنِ روح است.

به جام طرب زنده کن جان پاک که محتاج جرعه است مرده به خاک

با جامِ شادی، جانِ پاک را زنده کن، که حتی مردگان در خاک هم محتاجِ قطره‌ای از این حیات هستند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ احیاگریِ عشق و می.

بیا ساقی آن گنج دان نشاط که اندیشه را در نوردد بساط

ای ساقی! آن گنجِ نشاط را بیاور که بساطِ اندیشه و فکر را در هم می‌پیچد (و فکر و خیال را تعطیل می‌کند).

نکته ادبی: «در نوردیدن» به معنای جمع کردن و پایان دادن است.

بده تا نشاط سخن نو کنیم و زو مجلس آرای خسرو کنیم

آن را بده تا نشاطِ سخن‌سرایی را دوباره آغاز کنیم و با آن، مجلس را به شکوهِ شاهانه بیاراییم.

نکته ادبی: «مجلس‌آرای خسرو» کنایه از مجلسی باشکوه و درخورِ پادشاهان است.

بیا مطربا ساز کن چنگ را به نالش درار آن پر آهنگ را

ای مطرب! چنگ را آماده کن و آن نغمه‌ی پر از آهنگ را به ناله و سوز درآور.

نکته ادبی: «ناله» در موسیقیِ کلاسیک، توصیفِ سوزِ درونیِ ساز است.

زهی گیر کز ذوق آواز وی حریفان نگردند محتاج می

آه که از لذتِ آوازِ آن ساز، همنشینان دیگر نیازی به می ندارند (چرا که موسیقی خود مسحورکننده است).

نکته ادبی: «زهی» تحسین و شگفتی است.

بیا ساقی آن بادهٔ خوش گوار که تا اندوه و غم نهم بر کنار

ای ساقی! آن باده‌ی خوش‌گوار را بیاور تا اندوه و غم را کنار بگذارم.

نکته ادبی: «کنار نهادنِ غم» استعاره از آرامشِ روانی است.

بیا ساقیا ارمغانی شراب که محراب زرتشتیان شد ز باب

ای ساقی! شرابی را به عنوان هدیه بیاور که محرابِ آتش‌پرستان (زرتشتیان) به واسطه‌ی آن (باده‌گساری) شکل گرفته است.

نکته ادبی: شاعر با استفاده از نمادهای زرتشتی (مغان، آتش، محراب)، به تقدسِ کهنِ می اشاره دارد.

بده تا به مستی کنم خواب خوش کشم آتش غم بدان آب خوش

بده تا در مستی، خوابِ خوش ببینم و آتشِ غمِ درونم را با آن آبِ خوش‌گوار خاموش کنم.

نکته ادبی: تضادِ «آتش غم» و «آبِ شراب».

بیا مطرب آن چفته کز یک فغان کند زاهدان را به کوی مغان

ای مطرب! آن نغمه‌یِ کج‌ومعوج (پر سوز) را بنواز که با یک فریاد، زاهدانِ خشک‌مقدس را به کویِ مغان (کویِ اهلِ دل) می‌کشاند.

نکته ادبی: «چفته» به معنای خمیده و کج است؛ در اینجا به نوایِ پر سوزِ ساز اشاره دارد.

چنان زن که آتش زند سینه را ز سر نو کند داغ دیرینه را

چنان بنواز که آتش به سینه بزند و داغ‌هایِ کهنه‌یِ عشقِ قدیمی را در دلم تازه کند.

نکته ادبی: «داغ» نمادِ زخمِ عشق و یادآوریِ خاطراتِ عاشقانه است.

بیا ساقی آن سلسبیل حیات که شوید همه تیرگیها ز ذات

ای ساقی! آن سلسبیلِ حیات (چشمه‌ی بهشتی) را بیاور که تمامِ تیرگی‌ها را از ذاتِ آدمی می‌شوید.

نکته ادبی: «سلسبیل» نام چشمه‌ای در بهشت است که به معنای روانی و گوارایی است.

بده تا چو منزل به خاکم کشد ز آلایش خاک پاکم کشد

آن را بده تا وقتی مرگم فرا رسید و به خاک سپرده شدم، از آلایشِ خاک (دنیایِ پست) پاک شده باشم.

نکته ادبی: اشاره به تصفیه‌یِ روح پیش از مرگ.

بیا مطرب آن علم باریک را که روشن کند جان تاریک را

ای مطرب! آن دانشِ ظریف (موسیقی) را اجرا کن که جانِ تاریک را روشن می‌کند.

نکته ادبی: «علم باریک» اشاره به پیچیدگی و ظرافتِ دانشِ موسیقی است.

فرو گوی زانگونه سوزان و تر که دستار عالم رباید زسر

چنان سوزان و پرشور بنواز که دستار از سرِ عالمانِ (مغرور) بیفتد (و کبرشان فرو بریزد).

نکته ادبی: «دستار» نمادِ جایگاه و غرورِ عالمانِ دینی/قشری است.

بیا ساقی آن کیمیای وجود که بی همتان را در آرد به جود

ای ساقی! آن کیمیایِ وجود (شرابِ عرفانی) را بیاور که افرادِ پست و خسیس را به سخاوت و بخشندگی می‌کشاند.

نکته ادبی: «کیمیا» ماده‌ای افسانه‌ای برای تبدیل مس به طلا؛ استعاره از تحولِ روحی.

به من ده که تا شادمانی کنم ز گنج سخن در فشانی کنم

آن را به من بده تا شادمانی کنم و از گنجینه‌یِ سخنم، دُر و گوهر (اشعارِ ناب) بپاشم.

نکته ادبی: «در فشانی» استعاره از سرودنِ شعرهایِ بسیار ارزشمند است.

بیا مطربا مو به مو باز جوی ز موی کمانچه نوایی چو موی

ای مطرب! مو به مو جست‌وجو کن و از مویِ کمانچه، نوایی به لطافتِ مو بیرون بکش.

نکته ادبی: ایهام بین «مویِ کمانچه» (تارِ ساز) و «مویِ باریک» (ظرافتِ نغمه).

که تا چون به مستان رسد ساز او گوارا شود می ز آواز او

تا وقتی که سازِ تو به گوشِ مستان برسد، شراب به خاطرِ آوازِ تو گواراتر شود.

نکته ادبی: در اینجا موسیقی بر لذتِ شراب می‌افزاید.

بیا ساقی آن جام در یا درون کزو گوهر مردم آید برون

ای ساقی! آن جامِ دریادلی را بیاور که از درونِ آن، گوهرِ آدمیتِ انسان‌ها بیرون می‌آید.

نکته ادبی: «جام دریا درون» استعاره از وسعتِ معرفتیِ شراب است.

بده تا نشاطی برون آردم برو سنگ و گوهر برون آردم

آن را بده تا نشاطی درونم پدید آید و با آن، سنگِ وجودم را به گوهر تبدیل کنم.

نکته ادبی: اشاره به تصفیه وجود (تبدیل سنگ به گوهر) توسط مستیِ عرفانی.

بیا مطرب آن مایهٔ دل خوشی که صوفی کند زو ملامت کشی

ای نوازنده، آن ابزارِ شادی را فراهم کن که صوفی به واسطۀ آن، بی‌باکی خود را در برابر سرزنش مردم نشان می‌دهد و از ملامتِ دیگران هراسی ندارد.

نکته ادبی: ملامت‌کشی در اینجا اشاره به مسلک ملامتیه دارد که صوفی برای ریا نکردن، خود را در معرض تهمت قرار می‌داد.

بگو تا دمی خرقه بازی کنم به می دلق خود را نمازی کنم

بگو تا لحظه‌ای آداب معمول را کنار بگذارم و به جایِ ریاضت، با شراب بر خرقه و لباسِ درویشی خود نماز بگزارم و آن را مقدس بدارم.

نکته ادبی: خرقه بازی کنایه از نادیده گرفتنِ ظواهرِ شرعی و روی آوردن به مستی است.

بیا ساقی آن بادهٔ بی خمار فرو شوی زین جان خاکی غبار

ای ساقی، آن شرابِ بی‌آفت و پاک را بیاور تا به وسیلۀ آن، تیرگی و ناپاکیِ این دنیای خاکی را از جان من پاک کنی.

نکته ادبی: باده بی خمار اشاره به شراب طهوری دارد که مستیِ آن رنجِ پشیمانی و سردرد به همراه ندارد.

که چون گم شود جان غمناک من نریزد کسی جرعه بر خاک من

زیرا زمانی که روحِ غمگین من از این جهان رخت بربندد و نابود شود، دیگر کسی نخواهد بود که جرعه‌ای شراب بر سرِ مزارم بریزد.

نکته ادبی: اشاره به آیین دیرینِ شراب‌ریختن بر خاک مردگان برای آرامش روح آنان است.

بیا مطرب آواز بر کش بلند برون بر غم از سینه های نژند

ای نوازنده، آواز خود را بلند کن و با نغمه‌هایت، اندوه را از سینه‌های افسرده و غمگین ما بیرون بران.

نکته ادبی: نژند به معنای اندوهگین و افسرده است.

ز سر نو کن آیین عشاق را به غلغل در آرا این کهن طاق را

آیین و رسمِ عاشقان را دوباره زنده کن و با صدایِ پر هیاهوی سازت، این سقفِ آسمان و دنیایِ کهن را به شور و هیجان درآور.

نکته ادبی: کهن طاق استعاره از آسمان یا کنایه از همین جهانِ گذراست.

بیا ساقی آن ساغر گرم خیز یکی جرعه بر خاک خسرو بریز

ای ساقی، آن جامِ شورانگیز را بیاور و قطره‌ای از آن را بر خاکِ من (خسرو) بریز تا پیش از آنکه خاک شوم، از آن بهره‌مند باشم.

نکته ادبی: گرم‌خیز به معنای هیجان‌انگیز و نیروبخش است.

بیا ساقی آن می که کام من است به من ده که در خورد جام من است

ای ساقی، آن شرابی را که آرزوی قلبی من است به من بده، زیرا تنها این شراب است که شایستۀ مقام و ظرفیتِ وجودی من است.

نکته ادبی: در خوردِ جام من بودن کنایه از متناسب بودنِ شراب با مرتبۀ عاشق است.

مرا با حریفان من نوش باد حریفان بد را فراموش باد

بگذار من فقط با دوستانِ همدل و حقیقیِ خودم بنوشم و کسانی را که بدخواه و نامناسب‌اند، فراموش کنم و به هیچ بگیرم.

نکته ادبی: حریف در متون کلاسیک به معنای هم‌نوش و دوستِ صمیمی است.

بیا مطربا ساز کن پرده را بسوز این دل عشق پرورده را

ای نوازنده، ساز را کوک کن و پرده‌ای بنواز که با سوز و گدازش، این دلِ من را که با عشق پرورش یافته است، شعله‌ورتر کنی.

نکته ادبی: پرده در اینجا هم به معنای مقام موسیقی است و هم استعاره از رازهای دل.

رسید از بتان جان خسرو به کام به یک زخمه کن کار او را تمام

جانِ خسرو به یاریِ دلبران به آرزوی خود رسیده است؛ اکنون با یک زخمه بر سیمِ ساز، کارِ این لذت و شادی را به کمال برسان.

نکته ادبی: زخمه ابزاری است که با آن بر سیم ساز ضربه می‌زنند و در اینجا نمادِ تکمیل‌کنندۀ عیش است.