دیوان اشعار - هشت بهشت

امیرخسرو دهلوی

بخش ۱ - آغاز کتاب و منتخب یکی از داستان‌های هشت بهشت

امیرخسرو دهلوی
ای گشایندهٔ خزاین جود نقش پیوند کارگاه وجود
همه هستی ز ملک تا ملکوت یک رقم زان جریدهٔ جبروت
هست بی نیست آشکار و نهفت توئی و جز ترا نشاید گفت
ای به صد لطف کارسازنده بنده را از کرم نوازنده
آمدم بر در تو بی خودوار با خودم دار بی خودم مگذار
به کرم رخت خواجگیم بسوز بنده ام خوان و بندگی آموز
دور کن باد خسروی ز سرم پر کن از خاک بندگی بصرم
آن چنان ره به خویش کن بازم کز تو با دیگری نپردازم
سخن آن به که بعد حمد خدای بود از نعمت خواجهٔ دو سرای
بهترین نقطهٔ رسل بشمار آسمان دایره است او پرگار
چار یارش بچار سوی یقین چهار رکن و چهار صفهٔ دین
آن بزرگان که همنشین ویند روشن از پرتو یقین ویند
گویم افسانه های طبع فزای از لب لعبت فسانه سرای
هر فسانه صراحیئی ز شراب دور مستی و بلک داروی خواب
هر یکی را بهشت نام کنم حور و کوثر درو تمام کنم
پس نویسم به کلک مشک سرشت نام این هشت خانه هشت بهشت
تا کسی کاندرو گذر یابد بی قیامت بهشت دریابد
گنج پیمای این خزینهٔ پر از خزینه چنین گشاید در
کافتاب جمال بهرامی چو شد از نور در جهان نامی
پدرش رخت زندگانی بست او به جای پدر به تخت نشست
هر کرا دید در خود پیشی داد با شغل دولتش خویشی
کاردارش نشد به روی زمین جز خردمند و راستکار و امین
عهدهٔ ملک چو بر ایشان بست خود بفارغدلی به باده نشست
عیش می کرد و کام دل می راند باده می خورد و گنج می افشاند
جستی از مطربان چابک دست آنچه بی می توان شد از وی مست
حاضر خدمتش غلامی چند گشته همتاش در کمان و کمند
خاص تر ز آن همه کنیزی بود افتی در ته سپهر کبود
بس که کردی بهر دلی آرام به دلارا میش برآمده نام
قامتی در خوشی چو عمر دراز هوس انگیزتر ز عشق مجاز
بر چو نارنج نو به شاخ درخت سخت رسته ز صحبت دل سخت
چو به دنبال چشم کرده نگاه برده صد ره رونده را از راه
نیم دزدیده خنده زیر لبش کرده تعلیم دزدی عجبش
سختی تلخ در لبی چو نبات مرگ را داده چاشنی ز حیات
گیسوی پیچ پیچش از سرناز داده بر دست فتنه رشته دراز
تنی از نازکی درونه فریب پای تا سر همه لطافت و زیب
در تماشاش روز و شب بهرام همچو جمشید در نظارهٔ جام
ره سوی صیدگاه بی گاهش آهوی شیر گیر همراهش
داشت میلی تمام در نخچیر گور صد شیر کنده بود به تیر
رغبتش جز به صید گور نبود با دگر وحشیانش زور نبود
گور چندان فکندی از سر شور که شدی پشته ها چون گنبد گور
با مدادان که این غزالهٔ نور مشک شب را نهفت در کافور
شاه بهرام هم به عادت خویش توسنان شکار جست به پیش
اشقر خاص زیر ران آورد لرزه در باد مهرگان آورد
نازنین را به همرکیبی خویش کرد همراه ناشکیبی خویش
شاه بهرام و ترک بهرامی کرده صیدش بصد دلارامی
هر دو پویه زنان به راه شدند صید جویان به صیدگاه شدند
زین میان ناگه از کرانهٔ دشت آهوئی چند پیش شاه گذشت
گفت با شه غزال شیر انداز کاهو آمد به سوی شیر فراز
هر یکی را ز تو چنان جویم کانچنان افگنی که من گویم
ناوکی زن بر آهوی ساده که شود ماده نر نرش ماده
شاه دریافت خورده دانی او تاخت مرکب به هم عنانی او
به خدنگی دو شاخ از آهوی نر برد زانگونه کو نداشت خبر
ضربه فرق او از انسان راند که ازو تا به ماده فرق نماند
کار نر چو به مادگی پرداخت سوی ماده که نر کند در تاخت
دو یک انداز را بهم پیوست بس بر آهو روانه کرد ز شست
هر دو در سر چنان نشاندش غرق که دو شاخ پدید کرد ز فرق
زان دو شرط هنر که در خورد کرد کرد نر ماده ماده را نر کرد
کرد چون خواهش صنم همه راست از وی انصاف آن هنر درخواست
پاسخش داد ماه نوش لبان کی کمال تو عقده بند زبان
این هنر قدت خداوندی جادویی بود نی هنرمندی
لیک از انجا که راست اندیش است دستها را ز دستها پیشی است
بین که تا نفگی ز بینش پیش بینش خویش را به بینش خویش
کانج ازین گرده هات نغز نمود نیز ازین نغز تر تواند بود
شاه را طیره کرد گفتارش زعفران گشت رنگ گلنارش
گفت کای در خور جفا بدی این چه گستاخیست و بی خردی
من که کارم همه نمونه بود دیگری به ز من چگونه بود
این سخن گفت و پی به کین افشرد او فگندش زین و مرکب برد
ماند بی خویشتن صنم تا دیر تشنه و غرق آب و از جان سیر
بس به صد خستگی ز جا برخاست راه صحرا گرفت و می شد راست
از کف پای خارهای چو تیر می گذشتش چو سوزنی ز حریر
پا که از برگ گل فکار شود چون شود چون به زیر خار شود
کس نه همراه و رهنماش مگر سایه در زیر و آفتاب ز بر
می نمود اندران پریشانی گفته و کرده را پشیمانی
قدری چو برین نمط بشتافت گذر اندر سواد دیهی یافت
آن دهی بود بر کرانهٔ دشت کادمی هیچ از آن طرف نگذشت
آمد آن مه دران خرابه شتاب همچو مهتاب کوفتد به خراب
در شد اندر تریچ دهقانی در سفال شکسته ریحانی
بود دهقان جوانی آزاده هم هنرمند و هم ملک زاده
طرفه بر بط زنی گزیده سرود دست چون ابر و برق بر سر رود
باز دانسته پرده ها را راز مضحک و مبکی و منوم ساز
چون نگه کرد سرو سیمین را روی گل رنگ و زلف مشکین را
ماند حیران که این چه جانور است وندرین دشتش از کجا گذر است
این پری از کجا پرید اینجا ور پری نیست چون رسید اینجا
گفت کای چشم بد ز روی تو دور کیستی تو بدین لطافت و نور
ملکی با پری و یا مردم خبری ده که با خبر گردم
صنم تن گدل ز تنگ دلی داد بیرون دمی به صد خجلی
گفت یک یک ز جان بی آرام قصهٔ خویش و غصهٔ بهرام
گفت ز آنجا که کارنامهٔ تست شرف ما به بارنامهٔ تست
چون تو شایسته خداوندی من پذیرفتمت به فرزندی
گر قناعت کین به خشک و تری حاضر خدمتم به ماحضری
خواجه زان اختر فلک مایه بر زمین بوسه داد چون سایه
از هنرها که بود حاصل او از دل خویش ریخت در دل او
کرد استاد در همه جای خاصه در پرده بریشم ونای
چند گه جادوئی شد اندر ساز که بکشتی و زنده کردی باز
این خبر شهره گشت در آفاق کز جهان جادوئی برامد طاق
کاهو از دشت سوی خود خواند کشد و باز زنده گرداند
گفت و گویی بهر کران افتاد غلغلی در همه جهان افتاد
از پژوهندگان در گاهی یافت دارای دولت آگاهی
زان هوسها که بود در بهرام زین خبر در دلش نماند آرام
بامدادان عنان به صحرا داد سرو را باد و باد را پا داد
چون تمنای آن تماشا داشت رفت جائی که آن تمنا داشت
گفت بهرام کارزو داریم که هنرهات پیش چشم آریم
نازنین را که آن همه رم و رام بود بهر شکنجهٔ بهرام
زان تمنای شه که در خور یافت جای جولان خویشتن دریافت
گشت همراه شیر گیری شاه نازند راه آوان زان راه
چو زد آهو بسی و گور انداخت لحن آهو نواز را بنواخت
آهوان رمیده با دل ریش پای کوبان درامدند ز پیش
چو سوی خویش خواندشان به سرود پرده خواب راست کرد به رود
در زمان کان نفس فرو بردند همه خفتند گوئیا مردند
چون دمی دیده ها بهم بستند ساخت آن جسته را که برجستند
زان نمونه که شرح نتوان داد زنده را کشت و کشته را جان داد
دید شه نیز سحرمندی او بست چشمش ز چشم بندی او
لیکن آورد همچو طراران بر گهر طعنهٔ خریداران
کاین چنین ها بسی است اندر دهر هر کسی دارد از طلسمی بهر
کاردانی به کشوری نبود که ازو کار دانتری نبود
در شکر خنده شد بت شیرین گفت آری از ان ما همه این
زیرکان در هنر بوند تمام لیک بهتر زمانه از بهرام
شاه آواز آشنا بشناخت ناوکش را نشانهٔ جان ساخت
داد منزل به جان مشتاقش در برآورد چون به غلطاقش
زد ز عذر گناه خود نفسی عذرهای گذشته خواست بسی
بس به صد شادی و دلارامی باز بردش به تخت بهرامی
دل کزان پیش مهربان بودش پیش از ان شد که پیش از ان بودش
شاه فرمود کان دو صورت حال آید اندر نمونهٔ تمثال
نقش بندان بخانهٔ تصویر در خور نق نگاشته و سریر
پور منذر که بود نعمان نام در سبق هم جریدهٔ بهرام
شه ز بس دانش و معانی اور وز بزرگی و کاردانی او
در همه ملک اشارتش داده دستگاه و زارتش داده
چون ز صحرا نوردی بهرام مصلحت را گسسته دید عنان
جست دانای کار مردی چند تجربت یافته ز چرخ بلند
دادشان یادگارهای گران در خور پیشگاه تاجوران
کاورند از برای خلوت بخت هفت دختر ز هفت صاحب تخت
رهروان بعد هفت ماه خرام آوریدند هفت ماه تمام
چون قوی شد بنای پردهٔ راز کرد نعمان بنای دیگر ساز
بر لب جوی مرغزاری جست کز بهشتش نمونه بود درست
خواند معمار کاردان را پیش باز گفتش خیال خاطر خویش
از زمین تا فراز گنبد مهر هفت گنبد برآوری چو سپهر
بود بنای کاردان مردی کز زمین آسمان بنا کردی
شیده نامی که هر چه پیدا کرد خلق را زان نمونه شیدا کرد
هفت گنبد چو رنگ و بوی گرفت جا در و هفت ماه روی گرفت
هر یکی هم به رنگ مسکن خویش جامه را رنگ داده بر تن خویش
چون شد اسباب هفت خانه تمام باز گفتند قصه با بهرام
کانچه نعمان کاردان آراست زاد می زادگان نیاید راست
شاه کاین مژدهٔ نشاط شنود میل طبعش عنان ز دست ربود
چون رسید اندران خجسته سواد گشت بر لاله کرد و بر شمشاد
بوی گلهاش مغز پرور گشت مغزش از بوی گل معطر گشت
بیشتر شد به بوستان فراخ میوه بر میوه دید شاخ به شاخ
چون درامد به کار خانه نو دید هر سو نگار خانه نو
جنتی بر ز جور زیبا دید جان ز نظاره ناشکیبا دید
مجلسی یافت پر ز نعمت و کام با حریفان نو نوشت به جام
آن چنان شد به روی خوبان شاد کش ز عیش گذشته نامد یاد
خواند نعمان کاردان را پیش بخششی کردش از نهایت بیش
آفرین گفت بر چنان رائی که بر آراست آن چنان جائی
روز شنبه که باد مشک انگیز شد به دامان صبح غالیه بیز
شه به گنبد سرای مشکین شد خانه زو همچو نافه چین شد
ماه هند و نژاد رومی چهر خاست از خوابگاه ناز به مهر
کرد چون ساقیان برعنائی نقل ریزی و مجلس آرائی
ز اول بامداد تا گه شام عشرت و عیش بود و باده و جام
شه ز مستی نمود رغبت خواب هم ز گل مست بود و هم ز شراب
جانش از ذوق بوسه مفتون بود مستی نقلش از می افزون بود
زان پری پیکر بهشتی وش خواست کافسانهٔ سراید خوش
گفت وقتی به روزگار نخست بود شاهی به شهر یاری چست
در سر اندیب پایه تختش قدم آدم افسر بختش
هوسی بودش از دل افروزی در چه کار دانش آموزی
داشت پیوسته چون نکو رایان میل با زیرکان دانایان
سه پسر داشت هوشمند و جوان هم توانگر به علم و هم بتوان
خواند روزی نهانی از اغیار هر یکی را جدا به پرسش کار
گفت اول به اولین فرزند که مرا شد بنفشه سرو بلند
قرعه بر تست پادشاهی را رونق ماه تا به ماهی را
آن بنا نو کنی به داد و به جود که جهان خوش بود خدا خشنود
ناتوان را برفق پیش آئی با توانا کنی توانائی
به شبانی رمه نگهداری گوسپند ان به گرگ نگذاری
پور دانا به خاک سود کلاه گفت جاوید باد دولت شاه
تا توئی ملک بر کسی نه سزاست بی تو خود زیستن ز بهر چراست
مور با آنکه در سریر شود کی سلیمان تخت گیر شود
شه دران آزمایش کارش چون پسنیده دید گفتارش
در دلش صد هزار تحسین خواند واشکارش به خشم بیرون راند
خواند فرزند دومین را پیش خاص کردش به آزمایش خویش
با فسونگر زبان به افسون داد ماجرای گذشته بیرون داد
پسر زیرک از خردمندی کرد پرسنده را زبان بندی
گفت ما را به جان و بینائی کردنی شد هر آنچه فرمائی
لیک پیشت حدیث تاج و سریر عیب باشد ز بنده عیب مگیر
دیرمان تو که تا توئی بر جای دیگری کی نهد به مسند پای
وان زمان کاین زمانه گذران با تو نیز آن کند که با دگران
مهتری هست آخر از من خرد بار سر جز به دوش نتوان برد
شاه زو هم گره در ابرو کرد وز حضور خودش به یک سو کرد
روی در خرد کاردان آورد خرده ای باز در میان آورد
داد پاسخ جوان کارشناس که ز طفلان نکو نیاید پاس
شاه چون دید کان سه گوهر پاک می شناسند گوهر از خاشاک
شادمان شد ز بخت فرخ خویش سود بر خاک بندگی رخ خویش
لیکن از پیش بینی و پی غور با جگر گوشگان شد اندر شور
داد فرمان که هر سه بدر منیر پیش گیرنده ره ز پیش سریر
تا حد ملک شهریار بود هر که ماند گناهکار بود
زین سخن هر سه تن ز جای شدند توشه بستند و ره گرای شدند
ره نوشتند بی شکیب و سکون تا شدند از دیارشان بیرون
در رسیدند تا به اقلیمی که از آن بود ملکشان نیمی
روزی از گردش ستاره و ماه می نوشتند سوی شهری راه
تا که از پیش زنگی چون قیر تک زنان سویشان گذشت چو نیر
گفت کای رهروان زیبا روی شتری دید کس روان زین سوی
زان سه برنا یکی زبان بگشاد نقش نادیده را روان بگشاد
گفت کان گمشده که رفت از دست یک طرف کور هست گفتا هست
دومین باز کرد لب خندان گفت او را کمست یک دندان
سومین هوشمند با تمیز گفت یک پای لنگ دارد نیز
گفت چون راست شد نشانی او بایدم ره به هم عنانی او
باز گفتند هر یکیش جواب که همین راه گیر و رو بشتاب
مرد پوینده راه پیش گرفت رفت و دنبال کار خویش گرفت
آن جوانان براه گام به گام می نمودند نرم نرم خرام
تا زمانیکه گرم گشت سپهر موج آتش فشاند چشمه مهر
زیر عالی درخت انبه شاخ کش دو پرتاب بود سایه فراخ
در رسیدند رنجدیده ز راه میل کردن سوی آب و گیاه
چشمه دیدند دست و پا شستند بر گل و سبزه خوابگه جستند
چون ز یاد خوش درونه نواز نرگس مستشان شد اندر ناز
ساربان باز در رسید چو باد با زبانی چو خنجر پولاد
گفت این سوی تا بیک فرسنگ پایم از تاختن نداشت درنگ
دیده گردی از آن رمیده ندید گرد چه بود که آفریده ندید
گفت ازیشان یکی که بشنو گفت هر چه دیدیم چون توانش نهفت
هست بارش دو سوی رویاروی روغن این سوی و انگبین آن سوی
دومین کرد روی کار بر او هست گفتا زنی سوار بر او
سومین گفت زن گرانبار است وز گرانیش کار دشوارست
ساربان زانهمه نشان درست گرد شک را ز پیش خاطر شست
آگهی چون نداشت از فن شان چنگ در زد سبک بدامنشان
زان نفیر و فغان کزو برخاست گرد گشتند خلق از چپ و راست
تا نهایت بران قرار افتاد که بباید شدن چو کار افتاد
ملک عهد را خبر کردن راه انصاف را نظر کردن
ساربان ماجرای حال که بود وانهمه پاسخ و سوال که بود
گفت اول دعای دولت شاه که بمان تا بود سپید و سیاه
ماسه بر نامسافریم و غریب در تک و پویه زاری و خورد نصیب
می بریدیم ره ز گرش دهر نارسیدیم بر در این شهر
او شتر جست و ما به لابه و لاغ تازه کردیم نقش او را داغ
شد ملک گرم از این حکایت و گفت کانچه پیداست چون توانش نهفت
برده را بازده بهانه مکن خویشتن را به بد نشانه مکن
این سخن گفت و چون ستمکاران بندشان کرد چون گنهکاران
آن جوانان نغز با فرهنگ سوی زندان شدند با دل تنگ
شتر یاوه گشته با همه ساز بر در ساربان رسید فراز
مردی آمد که در فلان کهسار بر درختیش مانده بود مهار
من بران سو شدم بخار کشی دیدم و کردمش مهار کشی
زن که بالاش بود گفت نشان تا من آوردمش بر تو کشان
ساربان دادش آنچه واجب بود بس به سوی ملک روان شد زود
گفت باشد که من ز دولت شاه یافتم هر چه یاوه و گشت ز راه
شتر و هر چه بود بار بر او وان عروسی که بد سوار براو
شه نظر سوی عدل فرماید بندیان را ز بند بگشاید
شه ز آزار به گناهی چند از جگر بر کشید آهی چند
خواندشان با هزار خجلت و شرم نرم دل کردشان به پرسش نرم
وانگهی دادشان ز بند خلاص خلعتی داد هر یکی را خاص
پس بپرسیدشان که قصه خویش باز پاید نمودن از کم و بیش
کانچه مردم ندید پیکر او چون نشانی دهد ز جوهر او
ماجرا گرد رست باشد و راست خواسته بی کران دهم بی خواست
ور کم و بیش در میان آید سر شمشیر در زبان آید
پس یکی زان سه تن زبان بگشاد گفت بادی همیشه خرم و شاد
من که کوریش را نشان گفتم بینشم ره نمود زان گفتم
همه یک سوی دیدم اندر راه خوردنش از درخت و خاره گیاه
دومین گفت کز ره فرهنگ من بیک پای ازانش گفتم لنگ
کانچنان دیدمش براه نشان که به یک پای رفته بود کشان
برگ و شاخی که خورد کرده او دیدم افتاده نمی خورد او
هر چه ناخورده می نمود در او برگ یک یک درست بود در او
شاه گفتا که آن سه چیز نخست هر چه گفتید راست بود و درست
سه دیگر بدانش و تمیز روشن وراست گفت باید نیز
بازیکتن زبان راز گشاد وانچه درپرده بود باز گشاد
گفت کاول دمی که از من رفت ماجرا ز انگبین و روغن رفت
وان چنان بد که در خس و خاشاک دیدم آلایشی چکیده به خاک
مگس افکنده بود یک سو شور سوی دیگر قطار لشکر مور
هر چه در وی دوید مور به جهد حکم کردم که روغن است نه شهد
وانچه سویش مگس نمود هجوم به فراست شد انگبین معلوم
آن چنان دیدمش که گشت یقین اثر زانو شتر به زمین
گشت پیدا ز پهلوی زانو نقش نعلین های کدبانو
گفت سوم که رای من بنهفت زان سبب حامل و گرانش گفت
کاندران جای کان جمازه نشین بر جمازه سوار شد ز زمین
گفتم این حامل گرانبار است کزمین خاستنش دشوار است
شاه کز هر سه تن شنید جواب بنده شد زان فراستی به صواب
هر یکی را به صد نوا و نواخت ساخت برگی چنان که باید ساخت
زان نمو دارد ور بینی شان کرد رغبت به همنشینی شان
منزلی دادشان درون سرای تا بود نزدشان به خلوت جای
دل چو گشتیش فارغ از همه کار تازه کردی نشاط را بازار
با حریفان تو و به تنهائی باده خوردی به مجلس آرائی
گوش کردی دم نهانی شان بهره جستی ز کاردانی شان
آنگهی گفت جمله را خندان کافرین بر شما خردمندان
با شما دوستان با تمیز یافتم بهره مندی از همه چیز
با شما عیش موجب هنر است هر چه پیش است سود بیشتر است
لیک گردندهٔ جهان پیمای نتوان بند کرد در یک جای
ازین نمط خواست عذرها بسیار بس بهر یک سپرد صد دینار
هر سه از بخت شادمانهٔ خویش ره گرفتند سوی خانه خویش ...

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

ای گشایندهٔ خزاین جود نقش پیوند کارگاه وجود

ای خدایی که خزانه‌های بی‌کرانِ بخشش را می‌گشایی و طراح و پیونددهنده اجزای این جهان پهناور هستی.

نکته ادبی: کارگاه وجود استعاره‌ای برای جهان هستی است که در آن خداوند خالق و مهندس این نظام است.

همه هستی ز ملک تا ملکوت یک رقم زان جریدهٔ جبروت

تمام هستی، از عالم ملک تا عالم ملکوت، تنها یک نوشته و نقش از دفتر بزرگ قدرت بی‌پایان توست.

نکته ادبی: جریده جبروت اشاره به عظمت و قدرت مطلق الهی دارد که هستی را رقم زده است.

هست بی نیست آشکار و نهفت توئی و جز ترا نشاید گفت

آنچه هست، چه آشکار و چه نهان، همه از جلوه‌های وجود توست؛ تو هستی و جز تو سخنی گفتن، شایسته نیست.

نکته ادبی: تاکید بر وحدانیت و همه-خدایی (Pantheism) در این بیت به وضوح دیده می‌شود.

ای به صد لطف کارسازنده بنده را از کرم نوازنده

ای که با صدها بخشش، گره‌گشای کارها هستی و بنده را از لطف خود می‌نوازی.

نکته ادبی: ترکیب کارسازنده به معنای کسی است که مشکلات را رفع می‌کند و کارها را به سرانجام می‌رساند.

آمدم بر در تو بی خودوار با خودم دار بی خودم مگذار

با حالتی از خودبی‌خود شده به درگاهت آمدم؛ مرا با خودت همراه کن و به حال خودم رهایم مکن.

نکته ادبی: بی‌خودوار قید است به معنای عاشقانه و فارغ از خویشتن.

به کرم رخت خواجگیم بسوز بنده ام خوان و بندگی آموز

با لطف و کرمت، غرور و تکبر مرا بسوزان تا بنده تو شوم و آیین بندگی را بیاموزم.

نکته ادبی: خواجگی در اینجا به معنای استقلال، غرور و صاحب‌اختیار بودن است.

دور کن باد خسروی ز سرم پر کن از خاک بندگی بصرم

غرور پادشاهی را از سرم بیرون کن و چشمانم را با خاکِ درگاه بندگی پر کن.

نکته ادبی: باد خسروی کنایه از نخوت و کبر است.

آن چنان ره به خویش کن بازم کز تو با دیگری نپردازم

چنان راه رسیدن به خودت را بر من بگشا که جز تو به چیز دیگری توجه نکنم.

نکته ادبی: معنای کنایی رهایی از غیر و تمرکز بر ذات الهی است.

سخن آن به که بعد حمد خدای بود از نعمت خواجهٔ دو سرای

بهترین سخن بعد از ستایش خداوند، صحبت از نعمت‌های پیامبر است که سرورِ هر دو جهان است.

نکته ادبی: خواجه دو سرا لقب مشهور پیامبر اسلام است.

بهترین نقطهٔ رسل بشمار آسمان دایره است او پرگار

رسول خدا را برترین نقطه اتصال بدان که مانند پرگار، آسمان هستی حول محور وجود او می‌چرخد.

نکته ادبی: تشبیه پیامبر به مرکز پرگار که نشان‌دهنده محوریت وجودی ایشان است.

چار یارش بچار سوی یقین چهار رکن و چهار صفهٔ دین

یاران چهارگانه پیامبر را در چهار سوی یقین بدان که همچون چهار رکنِ دین و چهار تکیه‌گاهِ ایمان هستند.

نکته ادبی: اشاره به خلفای راشدین و استعاره از ارکان دین.

آن بزرگان که همنشین ویند روشن از پرتو یقین ویند

آن بزرگان که همراه و هم‌نشین پیامبر بودند، از نور ایمان و یقین او روشن شده‌اند.

نکته ادبی: پرتو یقین به معنای نور معرفت و ایمان قلبی است.

گویم افسانه های طبع فزای از لب لعبت فسانه سرای

حالا داستان‌هایی می‌گویم که طبع را باز و شاداب می‌کند، داستان‌هایی که از زبان معشوقی قصه‌گو جاری شده است.

نکته ادبی: لعبت به معنای عروسک و در اینجا استعاره از معشوق زیبا و ظریف است.

هر فسانه صراحیئی ز شراب دور مستی و بلک داروی خواب

هر کدام از این قصه‌ها همچون ظرفی پر از شراب است که هم مستی‌آور است و هم آرام‌بخش و خواب‌آور.

نکته ادبی: ایهام در داروی خواب که هم به آرامش‌بخشی و هم به پایانِ درگیری‌های ذهنی اشاره دارد.

هر یکی را بهشت نام کنم حور و کوثر درو تمام کنم

هر داستان را بهشتی می‌نامم و حور و کوثر (نعمت‌های بهشتی) را در آن کامل می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به ساختار بهشت‌گونه‌ای که شاعر برای قصه‌هایش در نظر گرفته است.

پس نویسم به کلک مشک سرشت نام این هشت خانه هشت بهشت

پس با قلمی که بوی خوش مشک می‌دهد، این هشت خانه (داستان) را می‌نویسم و آن‌ها را هشت بهشت می‌نامم.

نکته ادبی: مشک‌سرشت صفتی برای قلم است که نشان‌دهنده فصاحت و شیرینی کلام است.

تا کسی کاندرو گذر یابد بی قیامت بهشت دریابد

تا هر که این داستان‌ها را بخواند و از آن بگذرد، حتی پیش از قیامت، بوی بهشت را استشمام کند.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه هنر و ادبیات می‌تواند تجربه معنوی متعالی ایجاد کند.

گنج پیمای این خزینهٔ پر از خزینه چنین گشاید در

حالا کسی که کلید این گنجینه بزرگ را در دست دارد، درِ آن را این‌گونه باز می‌کند.

نکته ادبی: گنج‌پیمای استعاره از کسی است که محتویات گنج را می‌سنجد یا مدیریت می‌کند.

کافتاب جمال بهرامی چو شد از نور در جهان نامی

وقتی خورشید جمال بهرام (بهرام گور) با نور خود در جهان مشهور شد.

نکته ادبی: بهرام گور از شخصیت‌های اساطیری-تاریخی ایران است که در ادبیات بسیار مورد توجه است.

پدرش رخت زندگانی بست او به جای پدر به تخت نشست

پدرش از دنیا رفت و او جای پدر بر تخت پادشاهی نشست.

نکته ادبی: رخت زندگانی بستن کنایه از مرگ است.

هر کرا دید در خود پیشی داد با شغل دولتش خویشی

هر کس را که در وجودش لیاقت و برتری دید، با کارهای دولتی و حکومتی به خود نزدیک کرد.

نکته ادبی: خویشی دادن به معنای صاحب‌منصب کردن و نزدیک کردن به دستگاه قدرت است.

کاردارش نشد به روی زمین جز خردمند و راستکار و امین

کارگزارانش بر روی زمین، تنها افراد خردمند، راستگو و امانت‌دار بودند.

نکته ادبی: راستکار صفت افرادی است که در عمل و کردار صادق هستند.

عهدهٔ ملک چو بر ایشان بست خود بفارغدلی به باده نشست

وقتی مسئولیت ملک را به آن‌ها سپرد، خودش با خیال راحت به باده‌نوشی و عیش مشغول شد.

نکته ادبی: فارغ‌دلی اشاره به آسودگی خاطر از بابت امور کشوری دارد.

عیش می کرد و کام دل می راند باده می خورد و گنج می افشاند

خوش می‌گذراند و به آرزوهای دلش می‌رسید، شراب می‌خورد و ثروت فراوان می‌بخشید.

نکته ادبی: گنج افشاندن کنایه از بخشندگی و سخاوت بی‌اندازه است.

جستی از مطربان چابک دست آنچه بی می توان شد از وی مست

از میان نوازندگان ماهر، آن‌هایی را می‌طلبید که بدون نیاز به شراب هم می‌توانستند انسان را مست کنند.

نکته ادبی: مست کردن در اینجا کنایه از ایجاد حال خوش و وجد است.

حاضر خدمتش غلامی چند گشته همتاش در کمان و کمند

غلامانی در خدمت او بودند که در تیراندازی و کمند انداختن، همتای او بودند.

نکته ادبی: کمان و کمند از ابزارهای شکار و جنگ در آن دوران بوده است.

خاص تر ز آن همه کنیزی بود افتی در ته سپهر کبود

خاص‌تر از همه آن‌ها، کنیزی بود که گویی ستاره‌ای در زیر آسمان کبود بود.

نکته ادبی: افت (ستاره) و سپهر کبود استعاره از زیبایی درخشان اوست.

بس که کردی بهر دلی آرام به دلارا میش برآمده نام

آن‌قدر مایه آرامش دل‌ها بود که نامش را دلارام گذاشتند.

نکته ادبی: دلارام به معنای کسی است که آرامش‌بخش دل است.

قامتی در خوشی چو عمر دراز هوس انگیزتر ز عشق مجاز

قامتش مانند عمر طولانی در خوشی و دلپذیری بود و از هر عشق دنیوی دیگری وسوسه‌انگیزتر بود.

نکته ادبی: عشق مجاز در مقابل عشق حقیقی به کار رفته است.

بر چو نارنج نو به شاخ درخت سخت رسته ز صحبت دل سخت

گونه‌اش مانند نارنج تازه‌ای بود که بر شاخه درخت روییده و به زیبایی از سختی‌های زمانه دور مانده است.

نکته ادبی: نارنج استعاره‌ای کلاسیک برای گونه‌های گلگون و گرد است.

چو به دنبال چشم کرده نگاه برده صد ره رونده را از راه

وقتی با گوشه چشم نگاه می‌کرد، صدها رهرو و عاشق را از راه به در می‌برد.

نکته ادبی: نگاه کردن از گوشه چشم کنایه از دلبری و فتنه است.

نیم دزدیده خنده زیر لبش کرده تعلیم دزدی عجبش

خنده‌ای نیمه و دزدانه زیر لب داشت که گویا دزدی و فریبندگی را به آدم می‌آموخت.

نکته ادبی: تعلیم دزدی استعاره از ربودن دل است.

سختی تلخ در لبی چو نبات مرگ را داده چاشنی ز حیات

سختیِ تلخی در لب‌هایی که مانند نبات (شیرینی) بود داشت، که حتی به مرگ هم طعم زندگی می‌بخشید.

نکته ادبی: تناقض (پارادوکس) میان تلخی و شیرینی و زندگی و مرگ.

گیسوی پیچ پیچش از سرناز داده بر دست فتنه رشته دراز

گیسوی پیچ‌درپیچش از روی ناز، رشته‌های فتنه و آشوب را به دست گرفته بود.

نکته ادبی: فتنه در اینجا به معنای آشوب‌آفرینی زیبایی اوست.

تنی از نازکی درونه فریب پای تا سر همه لطافت و زیب

تنی که از نازکی، خودش مایه فریب بود و از سر تا پا سرشار از لطافت و زیبایی بود.

نکته ادبی: درونه فریب کنایه از زیبایی باطنی و ظاهری است که دل را می‌رباید.

در تماشاش روز و شب بهرام همچو جمشید در نظارهٔ جام

بهرام شب و روز در تماشای او بود، همان‌طور که جمشید در تماشای جام جهان‌بین خود می‌نشست.

نکته ادبی: تلمیح به داستان جمشید و جام او که نشان‌دهنده اهمیت نگاه کردن برای بهرام است.

ره سوی صیدگاه بی گاهش آهوی شیر گیر همراهش

زمانی که وقت شکار می‌رسید، آهوی شیرگیرش (دلارام) همراه او بود.

نکته ادبی: آهوی شیرگیر استعاره از دلارام است که با زیبایی‌اش بهرامِ قوی را شکار کرده است.

داشت میلی تمام در نخچیر گور صد شیر کنده بود به تیر

بهرام اشتیاق زیادی به شکار داشت و گورخرهای زیادی را با تیر شکار کرده بود.

نکته ادبی: نخچیر به معنای شکار است.

رغبتش جز به صید گور نبود با دگر وحشیانش زور نبود

تمایلش فقط به شکار گورخر بود و با دیگر حیوانات وحشی چنین رغبتی نداشت.

نکته ادبی: گور (گورخر) موضوع اصلی شکار اوست.

گور چندان فکندی از سر شور که شدی پشته ها چون گنبد گور

آن‌قدر گورخر شکار می‌کرد که تپه‌هایی از کشته‌ها به شکل گنبد گور می‌شد.

نکته ادبی: ایهام در واژه گور که هم به معنای گورخر است و هم به معنای قبر.

با مدادان که این غزالهٔ نور مشک شب را نهفت در کافور

صبحگاهان که خورشید، سیاهی شب را در سفیدی صبح پنهان کرد.

نکته ادبی: غزاله نور استعاره برای خورشید است.

شاه بهرام هم به عادت خویش توسنان شکار جست به پیش

بهرام نیز طبق عادت همیشگی‌اش، به دنبال اسب‌های تندرو برای شکار رفت.

نکته ادبی: توسن به معنای اسب سرکش و تندرو است.

اشقر خاص زیر ران آورد لرزه در باد مهرگان آورد

اسب سرخ‌رنگِ خاصش را زیر پا آورد؛ اسبی که چنان سریع بود که گویی باد پاییز را می‌لرزاند.

نکته ادبی: اشقر به معنای اسب سرخ‌موی است.

نازنین را به همرکیبی خویش کرد همراه ناشکیبی خویش

آن زیباروی (دلارام) را همراه خود کرد و بی‌تابیِ خود را با او شریک شد.

نکته ادبی: هم‌رکابی کنایه از همراهی و نزدیکی در شکار است.

شاه بهرام و ترک بهرامی کرده صیدش بصد دلارامی

بهرام و آن زیباروی (دلارام) شکار را با هزاران ناز و ادا آغاز کردند.

نکته ادبی: ترک بهرامی صفتی برای دلارام است که زیبایی و ترک‌نژاد بودن او را نشان می‌دهد.

هر دو پویه زنان به راه شدند صید جویان به صیدگاه شدند

هر دو با سرعت به راه افتادند و در جستجوی شکار به محل شکارگاه رفتند.

نکته ادبی: پویه زنان به معنای دوان دوان و با سرعت است.

زین میان ناگه از کرانهٔ دشت آهوئی چند پیش شاه گذشت

در همین میان ناگهان از کنار دشت، چند گورخر از مقابل شاه عبور کردند.

نکته ادبی: کرانه دشت به معنای کناره و حاشیه دشت است.

گفت با شه غزال شیر انداز کاهو آمد به سوی شیر فراز

دلارامِ شیرانداز به شاه گفت: اکنون گورخرها به سمت ما آمدند.

نکته ادبی: غزال شیرانداز صفتی است که قدرت و مهارت دلارام را در شکار نشان می‌دهد.

هر یکی را ز تو چنان جویم کانچنان افگنی که من گویم

هرکدام را چنان که من می‌خواهم شکار کن، طوری بزن که طبق خواسته من باشد.

نکته ادبی: دستور دادن دلارام به بهرام، قدرت و جایگاه خاص او را نشان می‌دهد.

ناوکی زن بر آهوی ساده که شود ماده نر نرش ماده

تیری به سمت آن گورخر بزن که نر را به ماده و ماده را به نر بدوزی.

نکته ادبی: این تیراندازی نماد مهارت خارق‌العاده بهرام و آزمونِ دلارام است.

شاه دریافت خورده دانی او تاخت مرکب به هم عنانی او

شاه نیت و منظورِ دختر را از آن سخن فهمید و با تسلط و مهارتی که بر اسب داشت، به سوی او تاخت.

نکته ادبی: خورده دانی در اینجا به معنایِ کنایه و منظورِ ظریف و پنهانی است که دختر به کار برده بود.

به خدنگی دو شاخ از آهوی نر برد زانگونه کو نداشت خبر

سپس با تیری دوسر، آهوی نری را نشانه رفت؛ به گونه‌ای که آهو پیش از برخورد تیر، متوجه حضور و قصدِ او نشد.

نکته ادبی: خدنگ به معنای تیر است و دو شاخ بودنِ آن، نشان‌دهنده‌ی نوعی تیرِ ویژه‌ی شکار برای قطع کردن است.

ضربه فرق او از انسان راند که ازو تا به ماده فرق نماند

شاه با چنان دقتی ضربه را بر پیشانیِ آهو فرود آورد که شاخ‌هایش را قطع کرد و با این کار، آهوی نر از نظر ظاهر، تفاوتی با آهوی ماده نداشت.

نکته ادبی: اشاره به حذفِ ویژگیِ شاخ‌دار بودن از آهوی نر که او را به ماده شبیه کرد.

کار نر چو به مادگی پرداخت سوی ماده که نر کند در تاخت

چون نر، ظاهری ماده‌گونه پیدا کرد، شاه تیرِ دیگری رها کرد تا به وسیله‌ی آن، تیرِ قبلی یا اثرِ آن را به گونه‌ای ترمیم یا هدایت کند که دوباره نر به نظر برسد.

نکته ادبی: شاعر به دنبال نشان دادنِ نهایتِ مهارتِ بهرام در تیراندازی است که می‌تواند با تیر، ظاهرِ حیوان را تغییر دهد.

دو یک انداز را بهم پیوست بس بر آهو روانه کرد ز شست

شاه دو تیر را که هم‌اندازه بودند، پشت سر هم به سمت آهو پرتاب کرد.

نکته ادبی: از شست به معنایِ پرتاب کردن با انگشت شست در کمان‌داریِ قدیم است.

هر دو در سر چنان نشاندش غرق که دو شاخ پدید کرد ز فرق

تیرها چنان دقیق بر سرِ آهو نشستند که انگار از پیش دو شاخ بر سرِ او روییده است.

نکته ادبی: توصیفِ اغراق‌آمیز برای نشان دادنِ دقتِ بی‌نظیرِ تیرانداز.

زان دو شرط هنر که در خورد کرد کرد نر ماده ماده را نر کرد

بهرام با این تیراندازیِ ماهرانه، با یک تیر شاخ را زد و با تیرِ دیگر ظاهری نوین برای آهو ساخت؛ یعنی آهوی نر را ماده کرد و سپس دوباره به شکل نر درآورد.

نکته ادبی: اشاره به تغییرِ شکلِ ظاهریِ حیوان توسط هنرِ تیراندازیِ شاه.

کرد چون خواهش صنم همه راست از وی انصاف آن هنر درخواست

هنگامی که شاه تمامِ خواسته‌هایِ آن دختر را به انجام رساند، از او خواست تا درباره‌یِ این هنرِ بی‌نظیر، صادقانه قضاوت کند.

نکته ادبی: صنم در اینجا استعاره از معشوقِ زیباست.

پاسخش داد ماه نوش لبان کی کمال تو عقده بند زبان

آن دخترِ زیبا و شیرین‌سخن در پاسخ گفت: ای شاه، کمال و مهارتِ تو چنان است که زبانم را بند آورده و توانِ سخن گفتن را از من گرفته است.

نکته ادبی: ماه نوش لبان ترکیبی استعاری برای زیبایی و شیرینیِ کلام.

این هنر قدت خداوندی جادویی بود نی هنرمندی

او ادامه داد: این هنری که تو داری، فراتر از مهارتِ انسانی است و بیشتر به سحر و جادو شباهت دارد تا هنرِ تیراندازی.

نکته ادبی: تضاد میان هنر و جادو که کنایه از اعجاب‌آور بودنِ کارِ شاه است.

لیک از انجا که راست اندیش است دستها را ز دستها پیشی است

اما چون معتقد است که همیشه کسی که حقیقت را می‌بیند، در درکِ امور از دیگران پیشی می‌گیرد، سخنش را با گستاخی ادامه داد.

نکته ادبی: دست‌ها را ز دست‌ها پیشی است کنایه از این است که همواره استادانِ برتری در هر فنی وجود دارند.

بین که تا نفگی ز بینش پیش بینش خویش را به بینش خویش

ببین که هرگاه کسی به بصیرتی فراتر از دیدِ ظاهری برسد، می‌تواند حقیقتِ خویش و کارهایِ خود را بهتر درک کند.

نکته ادبی: تکرارِ واژه‌ی بینش برای تأکید بر قدرتِ ادراک و قضاوت.

کانج ازین گرده هات نغز نمود نیز ازین نغز تر تواند بود

اگر امروز این کارِ تو برای مردم شگفت‌انگیز بود، کسی دیگر می‌تواند هنری از این هم برتر و شگفت‌تر ارائه دهد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه همیشه مهارتی بالاتر از مهارتِ فعلی وجود دارد.

شاه را طیره کرد گفتارش زعفران گشت رنگ گلنارش

این سخنِ دختر، شاه را به‌شدت خشمگین کرد؛ چنان‌که چهره‌یِ سرخش از عصبانیت به زردی گرایید.

نکته ادبی: زعفران گشتن کنایه از ترس یا خشمِ شدید و تغییرِ رنگِ صورت است.

گفت کای در خور جفا بدی این چه گستاخیست و بی خردی

شاه با عصبانیت گفت: ای که لایقِ سختی و رنجی، این چه حرفِ بی‌ادبانه‌ای است و چه جهالتی که به کار بردی؟

نکته ادبی: در خورِ جفا بودن به معنای سزاوارِ تنبیه بودن است.

من که کارم همه نمونه بود دیگری به ز من چگونه بود

من که تمامِ کارهایم نمونه و بی‌نظیر بوده است، چگونه ممکن است فردِ دیگری از من بهتر باشد؟

نکته ادبی: تجلیِ خودپسندی و غرورِ شاهانه.

این سخن گفت و پی به کین افشرد او فگندش زین و مرکب برد

شاه این سخن را گفت و کینه‌ی او را به دل گرفت؛ سپس با خشونت او را از اسب به زیر انداخت و او را از خود راند.

نکته ادبی: پی به کین افشردن کنایه از تصمیم به انتقام است.

ماند بی خویشتن صنم تا دیر تشنه و غرق آب و از جان سیر

دختر پس از آن اتفاق، مدتی طولانی بی‌هوش و سرگشته ماند؛ در حالی که از تشنگی و اندوه، از زندگی سیر شده بود.

نکته ادبی: بی خویشتن بودن کنایه از حیرت و از دست دادنِ کنترلِ روانی است.

بس به صد خستگی ز جا برخاست راه صحرا گرفت و می شد راست

او سرانجام با رنج و سختیِ بسیار از جا برخاست و راهِ بیابان را در پیش گرفت و بی‌هدف حرکت کرد.

نکته ادبی: خستگی در اینجا به معنای آزار دیدن و زخم خوردن است.

از کف پای خارهای چو تیر می گذشتش چو سوزنی ز حریر

خارهایِ تیزِ بیابان، مانند سوزن در کفِ پاهایِ لطیفِ او فرو می‌رفت و همچون سوزنی که حریر را می‌درد، پاهایش را مجروح می‌کرد.

نکته ادبی: تشبیه لطافتِ پایِ دختر به حریر و تیزیِ خار به سوزن.

پا که از برگ گل فکار شود چون شود چون به زیر خار شود

پایی که از برخورد با برگِ گل آسیب می‌بیند، چگونه می‌تواند در برابرِ خارِ بیابان تاب بیاورد؟

نکته ادبی: استفاده از مبالغه برای نشان دادنِ لطافتِ دختر و شدتِ سختیِ مسیر.

کس نه همراه و رهنماش مگر سایه در زیر و آفتاب ز بر

هیچ‌کس همراهش نبود و راهنمایی جز سایه‌یِ خودش بر زمین و خورشید در آسمان نداشت.

نکته ادبی: توصیفی برای نشان دادنِ تنهاییِ مطلقِ دختر.

می نمود اندران پریشانی گفته و کرده را پشیمانی

او در آن حالِ پریشانی، مدام به سخنانِ گذشته‌ی خود و رفتاری که با شاه کرده بود، فکر می‌کرد و پشیمان بود.

نکته ادبی: گفته و کرده به معنایِ تمامِ رفتارها و گفتارهایِ پیشین است.

قدری چو برین نمط بشتافت گذر اندر سواد دیهی یافت

پس از آنکه مدتی به این صورت در بیابان شتافت، به حاشیه‌یِ روستایی رسید.

نکته ادبی: سواد به معنای سیاهی و آبادی است که از دور دیده می‌شود.

آن دهی بود بر کرانهٔ دشت کادمی هیچ از آن طرف نگذشت

آن دهکده در کنارِ دشتی دورافتاده بود که هیچ‌کس از آن مسیر عبور نمی‌کرد.

نکته ادبی: توصیفِ متروک بودنِ مکان برای برجسته کردنِ تنهاییِ دختر.

آمد آن مه دران خرابه شتاب همچو مهتاب کوفتد به خراب

آن دخترِ زیبا و باوقار، با شتاب به آن مکانِ ویرانه وارد شد، همچون نوری که به خرابه‌ای بتابد.

نکته ادبی: تشبیه دختر به مهتاب و ویرانه به خرابه‌ای که نور در آن می‌افتد.

در شد اندر تریچ دهقانی در سفال شکسته ریحانی

او به خانه‌یِ دهقانی وارد شد که در آنجا ظرف‌هایِ سفالی و گیاهانِ خوشبو وجود داشت.

نکته ادبی: ریحانی در اینجا می‌تواند به معنای گل و گیاه معطر باشد.

بود دهقان جوانی آزاده هم هنرمند و هم ملک زاده

صاحبِ خانه دهقان‌زاده‌ای جوان، آزاده‌منش، هنرمند و از تبارِ بزرگان بود.

نکته ادبی: ملک‌زاده بودن به معنای داشتنِ اصالت و بزرگی است.

طرفه بر بط زنی گزیده سرود دست چون ابر و برق بر سر رود

او نوازنده‌یِ چیره دستِ چنگ بود و دستانش چنان با سرعت و مهارتی روی ساز حرکت می‌کرد که انگار رعد و برق بر سرِ رودخانه می‌تابد.

نکته ادبی: استعاره‌یِ حرکتِ سریعِ دستِ نوازنده به رعد و برق و صدای ساز به رودخانه.

باز دانسته پرده ها را راز مضحک و مبکی و منوم ساز

او تمامِ رموزِ دستگاه‌هایِ موسیقی را می‌دانست و می‌توانست با نواختنِ ساز، مردم را بخنداند، بگریاند و یا به خوابِ آرام فرو ببرد.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ جادوییِ موسیقی در تغییرِ حالاتِ روحیِ شنوندگان.

چون نگه کرد سرو سیمین را روی گل رنگ و زلف مشکین را

وقتی آن نوازنده، دخترِ زیباروی را با چهره‌ای گلگون و گیسوانی سیاه دید، شگفت‌زده شد.

نکته ادبی: سرو سیمین استعاره‌ای کلاسیک برای اندامِ موزون و پوستِ روشنِ دختر.

ماند حیران که این چه جانور است وندرین دشتش از کجا گذر است

او حیران ماند که این چه موجودِ زیبایی است و چگونه گذارش به این بیابانِ دورافتاده افتاده است.

نکته ادبی: جانور در اینجا به معنای عامِ موجودِ زنده است و کاربردِ آن برای تحقیر نیست.

این پری از کجا پرید اینجا ور پری نیست چون رسید اینجا

با خود گفت: آیا این پری است که اینجا پدیدار شده و اگر پری نیست، چگونه به این مکان رسیده است؟

نکته ادبی: پری در ادبیاتِ کهن نمادِ زیباییِ ماورایی است.

گفت کای چشم بد ز روی تو دور کیستی تو بدین لطافت و نور

جوان با احترام گفت: ای که زیبایی‌ات چشمِ بد را دور می‌کند، تو کیستی که چنین باوقار و درخشان هستی؟

نکته ادبی: دعای خیر و تعظیم در برابرِ زیباییِ مخاطب.

ملکی با پری و یا مردم خبری ده که با خبر گردم

آیا از نژادِ فرشتگانی یا پریان و یا انسانی؟ خبری از خودت بده تا من نیز باخبر شوم.

نکته ادبی: پرسش برای شناختنِ هویتِ غریبه‌یِ زیبا.

صنم تن گدل ز تنگ دلی داد بیرون دمی به صد خجلی

دختر که از غصه و دوریِ شاه، تنی رنجور داشت، با خجالت و اندوه پاسخ داد.

نکته ادبی: تنگ دلی کنایه از فشارِ روحی و غمِ سنگین است.

گفت یک یک ز جان بی آرام قصهٔ خویش و غصهٔ بهرام

او داستانِ زندگیِ خویش و رنج‌هایی را که از بهرام دیده بود، برای جوان تعریف کرد.

نکته ادبی: قصه و غصه جناسِ ناقص دارند و فضایِ غم‌بارِ داستان را نشان می‌دهند.

گفت ز آنجا که کارنامهٔ تست شرف ما به بارنامهٔ تست

جوان به او گفت: از آنجا که تو هنرمندی و شایستگی داری، افتخارِ ما در وجودِ توست.

نکته ادبی: بارنامه در اینجا به معنایِ مجموعه اعمال و دستاوردهاست.

چون تو شایسته خداوندی من پذیرفتمت به فرزندی

از آنجا که تو هنرمند و لایق هستی، من تو را همچون فرزندِ خود می‌پذیرم و حمایتت می‌کنم.

نکته ادبی: تأکید بر پذیرشِ هنرمند برای پاسداشتِ ارزشِ هنر.

گر قناعت کین به خشک و تری حاضر خدمتم به ماحضری

اگر قناعت کنی، من هر چه در توان دارم برای پذیرایی و خدمت به تو مهیا خواهم کرد.

نکته ادبی: ماحضری به معنایِ غذایِ موجود و مختصر است.

خواجه زان اختر فلک مایه بر زمین بوسه داد چون سایه

آن دختر که چون ستاره‌ای در آسمانِ هنر بود، از سرِ تواضع در برابرِ آن جوان، همچون سایه بر زمین بوسه زد.

نکته ادبی: زمین بوسه دادن کنایه از نهایتِ ادب و تواضع است.

از هنرها که بود حاصل او از دل خویش ریخت در دل او

جوان تمامِ دانش و مهارت‌هایِ موسیقاییِ خود را به دختر آموخت و دانشِ خود را به او منتقل کرد.

نکته ادبی: انتقالِ علم و هنر از استاد به شاگرد که با صمیمیت صورت می‌گیرد.

کرد استاد در همه جای خاصه در پرده بریشم ونای

او استادِ دختر شد و تمامِ ظرافت‌هایِ نوازندگی، به‌ویژه در نواختنِ سازهایِ بریشم و نی را به او یاد داد.

نکته ادبی: پرده در اینجا به معنایِ مقام‌هایِ موسیقی و سازهایِ زهی است.

چند گه جادوئی شد اندر ساز که بکشتی و زنده کردی باز

دختر پس از مدتی در نوازندگی چنان مهارتی یافت که گویی جادو می‌کند و می‌تواند با سازش مردگان را زنده کند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ اعجازگونه‌یِ موسیقی که روح‌بخش است.

این خبر شهره گشت در آفاق کز جهان جادوئی برامد طاق

این خبر در تمامِ سرزمین‌ها پیچید که نوازنده‌ای ظهور کرده که در جادوگری و موسیقی بی‌همتاست.

نکته ادبی: طاق بودن کنایه از بی‌نظیر و تک بودن است.

کاهو از دشت سوی خود خواند کشد و باز زنده گرداند

گفته می‌شد که او می‌تواند با سازش آهو را از دشت به سوی خود بکشاند و حتی جانِ دوباره به او ببخشد.

نکته ادبی: تکرارِ تمِ قدرتِ موسیقی در حیوانات، پیوندی با ابتدایِ داستان (شکار) ایجاد می‌کند.

گفت و گویی بهر کران افتاد غلغلی در همه جهان افتاد

بحث و گفتگو درباره‌یِ مهارتِ این نوازنده در همه‌جا دهان به دهان چرخید و غوغایی در جهان به پا کرد.

نکته ادبی: غلغل به معنای سر و صدا و هیاهویِ ناشی از شهرت است.

از پژوهندگان در گاهی یافت دارای دولت آگاهی

سرانجام خبرِ این نوازنده‌یِ هنرمند به گوشِ شاهِ زمانه (بهرام) رسید.

نکته ادبی: دارایِ دولت به معنایِ پادشاه است.

زان هوسها که بود در بهرام زین خبر در دلش نماند آرام

به دلیلِ اشتیاقی که بهرام به موسیقی و هنر داشت، پس از شنیدنِ این خبر، آرام و قرار از دلش رفت.

نکته ادبی: کنجکاویِ بهرام که زمینه‌سازِ وصلِ دوباره است.

بامدادان عنان به صحرا داد سرو را باد و باد را پا داد

صبحگاهان سوار بر اسب به سمتِ صحرا تاخت، با سرعتی که گویی باد به پاهایش قدرت داده است.

نکته ادبی: توصیفِ سرعت و شتابِ بهرام برای دیدار با نوازنده‌یِ اسرارآمیز.

چون تمنای آن تماشا داشت رفت جائی که آن تمنا داشت

چون فیتنه تمایل داشت که آن منظره و هنرنمایی را ببیند، به همان مکانی رفت که برای آن هدف مناسب بود.

نکته ادبی: تمنا در اینجا به معنای آرزو و خواستن است که در سیاق داستانی به معنایِ قصد انجام کاری آمده است.

گفت بهرام کارزو داریم که هنرهات پیش چشم آریم

بهرام به او گفت: ما آرزومندیم که مهارت‌های هنری‌ات را در برابر چشمانمان به نمایش بگذاری.

نکته ادبی: هنر در متون کهن به معنای مطلقِ دانش، مهارت و کاردانی است، نه فقط هنرهای زیبا.

نازنین را که آن همه رم و رام بود بهر شکنجهٔ بهرام

آن زن زیبا که پیش از این بسیار سرکش و دشوار بود، اکنون در برابر بهرام برای انجام خواسته او کاملاً مطیع و رام شده بود.

نکته ادبی: رم و رام تضادی است که سرکشی و مطیع شدن را توصیف می‌کند.

زان تمنای شه که در خور یافت جای جولان خویشتن دریافت

او بر اساس همان خواست پادشاه، مکانی را که برای جولان دادن و نمایش هنرش مناسب بود، پیدا کرد.

نکته ادبی: جولان در اینجا به معنای تاختن و عرضه اندام است.

گشت همراه شیر گیری شاه نازند راه آوان زان راه

او با پادشاه که در شکار شیر مهارت داشت همراه شد و از آن راه به سمت منطقه آوان حرکت کردند.

نکته ادبی: شیرگیری در اینجا صفتی برای بهرام به عنوان شاهِ جنگجو است.

چو زد آهو بسی و گور انداخت لحن آهو نواز را بنواخت

هنگامی که به اندازه کافی آهو و گورخر شکار کرد، شروع به نواختنِ لحن آهو‌نواز کرد (آهنگی که جانوران را آرام می‌کرد).

نکته ادبی: آهونواز آرایه تکرار و اشاره به افسونِ موسیقی دارد.

آهوان رمیده با دل ریش پای کوبان درامدند ز پیش

آهوهای رمیده که دلی پردرد داشتند، در حالی که پای‌کوبی می‌کردند و شیفته موسیقی بودند، از پیش‌روی او ظاهر شدند.

نکته ادبی: دل ریش کنایه از آسیب‌دیدگی و درد است.

چو سوی خویش خواندشان به سرود پرده خواب راست کرد به رود

چون با سرود و آوازش آن‌ها را به سوی خود خواند، با نوای رود (ساز) چنان پرده‌ای از خواب برایشان ساخت که آرام گرفتند.

نکته ادبی: رود نام سازی زهی در قدیم است.

در زمان کان نفس فرو بردند همه خفتند گوئیا مردند

در همان لحظه که نفس خود را حبس کردند و مجذوب آواز شدند، همه به خواب رفتند گویی که مرده بودند.

نکته ادبی: مبالغه در خوابِ عمیق حیوانات برای نشان دادن قدرت موسیقی.

چون دمی دیده ها بهم بستند ساخت آن جسته را که برجستند

وقتی چشمان خود را بر هم نهادند، او توانست کاری را که قصدش را داشت (شکار یا تسلط بر آن‌ها) انجام دهد.

نکته ادبی: ساخت به معنای سامان دادن و انجام دادنِ یک تدبیر است.

زان نمونه که شرح نتوان داد زنده را کشت و کشته را جان داد

از آن نوع هنری که وصفش ممکن نیست، او زندگان را (با خواب) کشت و مردگان (خفتگان) را جان بخشید (به هوش آورد).

نکته ادبی: تضاد مرگ و زندگی برای توصیف قدرت افسون‌آمیز هنر.

دید شه نیز سحرمندی او بست چشمش ز چشم بندی او

شاه نیز متوجه سحر و جادوی او شد و به دلیل چشم‌بندی‌های او، چشم‌هایش را (از حیرت) بست.

نکته ادبی: چشم‌بندی اصطلاحی برای جادو و تردستی است.

لیکن آورد همچو طراران بر گهر طعنهٔ خریداران

اما مانند کسانی که کارهای تردستانه می‌کنند، بر ارزش کارِ هنرمندان خرده گرفت و آن‌ها را به خریدارانِ سخت‌گیر تشبیه کرد.

نکته ادبی: طراران به معنای دزدان و تردستان است.

کاین چنین ها بسی است اندر دهر هر کسی دارد از طلسمی بهر

او گفت این قبیل کارها در دنیا زیاد است و هر کسی با طلسم و جادویی سهمی از این کارها دارد.

نکته ادبی: طلسم در اینجا به معنای ترفند و نیرنگ است.

کاردانی به کشوری نبود که ازو کار دانتری نبود

در هیچ کشوری کسی نبود که کاردان‌تر از او (بهرام یا فیتنه) باشد.

نکته ادبی: اشاره به غرورِ پادشاهانه بهرام.

در شکر خنده شد بت شیرین گفت آری از ان ما همه این

آن زن زیبا (فیتنه) با لبخند شیرینی گفت: درست است، همه این هنرها از آنِ ماست.

نکته ادبی: بت شیرین استعاره از معشوق و زن زیباروی است.

زیرکان در هنر بوند تمام لیک بهتر زمانه از بهرام

باهوشان و زیرکان در هنر کامل هستند، اما زمانه از بهرام (شاه) بهتر است و بر همه چیز برتری دارد.

نکته ادبی: اشاره به قدرت مطلقه شاه بر زمانه.

شاه آواز آشنا بشناخت ناوکش را نشانهٔ جان ساخت

شاه صدای آشنای او را شناخت و قصد کرد که تیر خود را (که نشانه عشق و توجه بود) بر جان او بنشاند.

نکته ادبی: ناوک استعاره از تیرِ عشق است.

داد منزل به جان مشتاقش در برآورد چون به غلطاقش

به جان مشتاق او جایگاه داد و او را در آغوش گرفت.

نکته ادبی: غلطاق نوعی پوشش یا زین است که استعاره از آغوش شده.

زد ز عذر گناه خود نفسی عذرهای گذشته خواست بسی

او بابت گناهان گذشته‌اش عذرخواهی کرد و بسیاری از دلتنگی‌های گذشته را جبران کرد.

نکته ادبی: نفس کشیدن در اینجا کنایه از سخن گفتن و ناله کردن است.

بس به صد شادی و دلارامی باز بردش به تخت بهرامی

با صدها شادی و آرامش، او را دوباره به تخت پادشاهی بهرام بازگرداند.

نکته ادبی: تخت بهرامی نمادِ شکوه و اقتدار دوباره است.

دل کزان پیش مهربان بودش پیش از ان شد که پیش از ان بودش

مهر و محبت بهرام نسبت به او، بیش از آن چیزی شد که پیش از این بود.

نکته ادبی: تکرار واژه پیش از این برای تأکید بر شدتِ تغییر وضعیت است.

شاه فرمود کان دو صورت حال آید اندر نمونهٔ تمثال

شاه دستور داد تا آن صحنه (ماجرای موسیقی و شکار) را در قالب یک تابلو نقاشی ثبت کنند.

نکته ادبی: تمثال به معنای تصویر و نقش است.

نقش بندان بخانهٔ تصویر در خور نق نگاشته و سریر

نقاشان در خانه تصویر (کارگاه)، نقشی شایسته آن وقایع و شایسته تخت شاه ترسیم کردند.

نکته ادبی: خانه تصویر کنایه از کارگاه نقاشی است.

پور منذر که بود نعمان نام در سبق هم جریدهٔ بهرام

پسرِ منذر که نامش نعمان بود، در دانش و معرفت هم‌پای بهرام بود.

نکته ادبی: جریده در اینجا به معنایِ همراه و هم‌رتبه است.

شه ز بس دانش و معانی اور وز بزرگی و کاردانی او

شاه به دلیل دانش و عمقِ معانیِ نعمان و بزرگی و کاردانی او، به او اعتماد داشت.

نکته ادبی: معانی جمع معناست و در اینجا به معنای درکِ حقایق است.

در همه ملک اشارتش داده دستگاه و زارتش داده

در تمام کشور به او اختیارِ تام داد و دستگاهِ وزارت را به او سپرد.

نکته ادبی: اشارت دادن به معنای اجازه و اختیار دادن است.

چون ز صحرا نوردی بهرام مصلحت را گسسته دید عنان

چون بهرام از صحراگردی بازگشت، دید که اوضاع برای مصلحتِ حکومت تغییر کرده است.

نکته ادبی: گسستن عنان استعاره از تغییر جهت یا تصمیم است.

جست دانای کار مردی چند تجربت یافته ز چرخ بلند

او تعدادی از افراد کاردان و باتجربه را جستجو کرد که از گردش روزگار درس آموخته بودند.

نکته ادبی: چرخ بلند استعاره از روزگار و تقدیر است.

دادشان یادگارهای گران در خور پیشگاه تاجوران

به آن‌ها هدایای گران‌بهایی داد که شایسته پیشگاه پادشاهان بود.

نکته ادبی: پیشگاه تاجوران به معنای دربار شاهان است.

کاورند از برای خلوت بخت هفت دختر ز هفت صاحب تخت

تا برای خلوت‌گاهِ شاه، هفت دختر از هفت پادشاه بیاورند.

نکته ادبی: صاحب تخت استعاره از پادشاهان است.

رهروان بعد هفت ماه خرام آوریدند هفت ماه تمام

رهروان پس از هفت ماه سفر، آن هفت دختر زیبا را به دربار آوردند.

نکته ادبی: ماه در اینجا هم به معنای ماه‌رویان و هم به معنای واحد زمان (ماه) است که ایهام دارد.

چون قوی شد بنای پردهٔ راز کرد نعمان بنای دیگر ساز

وقتی این راز (آمدن دختران) آشکار شد، نعمان طرح جدیدی ریخت.

نکته ادبی: بنای دیگر ساز استعاره از تصمیم و برنامه‌ریزی جدید است.

بر لب جوی مرغزاری جست کز بهشتش نمونه بود درست

در کنار جوی آب، مرغزاری را یافت که نمونه‌ای از بهشت بود.

نکته ادبی: مرغزار به معنای چمنزار است.

خواند معمار کاردان را پیش باز گفتش خیال خاطر خویش

معمارِ کاردان را فراخواند و خیال و طرح ذهنی‌اش را با او در میان گذاشت.

نکته ادبی: خیالِ خاطر به معنای اندیشه و نقشه‌ای است که در ذهن دارد.

از زمین تا فراز گنبد مهر هفت گنبد برآوری چو سپهر

به او گفت که از زمین تا آسمان، هفت گنبد بساز که مانند سپهر (آسمان) باشد.

نکته ادبی: گنبد مهر استعاره از آسمان است.

بود بنای کاردان مردی کز زمین آسمان بنا کردی

معمار چنان هنرمند بود که گویی آسمان را بر روی زمین بنا می‌کرد.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن شکوه معماری.

شیده نامی که هر چه پیدا کرد خلق را زان نمونه شیدا کرد

نام آن معمار شیده بود که هر چه می‌ساخت، مردم را شیفته آن می‌کرد.

نکته ادبی: شیده به معنای درخشان است.

هفت گنبد چو رنگ و بوی گرفت جا در و هفت ماه روی گرفت

وقتی آن هفت گنبد ساخته شد و رنگ و بو گرفت، آن هفت دخترِ ماه‌رو در آن جای گرفتند.

نکته ادبی: هفت ماه روی اشاره به هفت دختر از هفت اقلیم است.

هر یکی هم به رنگ مسکن خویش جامه را رنگ داده بر تن خویش

هر یک متناسب با رنگِ مسکنِ خود، لباسِ همرنگ پوشیدند.

نکته ادبی: اشاره به رنگ‌بندی خاص هر گنبد.

چون شد اسباب هفت خانه تمام باز گفتند قصه با بهرام

وقتی وسایل و تدارکات آن هفت خانه آماده شد، این خبر را به بهرام رساندند.

نکته ادبی: اسباب به معنای وسایل زندگی و تدارکات است.

کانچه نعمان کاردان آراست زاد می زادگان نیاید راست

گفتند آنچه نعمانِ کاردان آماده کرده، از زیباترین آثارِ جهان است.

نکته ادبی: زادِ زادگان کنایه از بهترینِ نسل و بهترین اثر است.

شاه کاین مژدهٔ نشاط شنود میل طبعش عنان ز دست ربود

شاه وقتی این مژده شادی‌بخش را شنید، از شوق کنترل خود را از دست داد.

نکته ادبی: عنان از دست ربودن کنایه از بی‌اختیار شدن از شدت هیجان است.

چون رسید اندران خجسته سواد گشت بر لاله کرد و بر شمشاد

چون به آن مکان مبارک رسید، بر زیباییِ لاله‌ها و شمشادهای آنجا خیره ماند.

نکته ادبی: سواد در اینجا به معنای مکان و حومه شهر است.

بوی گلهاش مغز پرور گشت مغزش از بوی گل معطر گشت

بوی گل‌ها روح‌بخش شد و مغزش از عطر آن‌ها معطر گردید.

نکته ادبی: مغز پرور به معنای فرح‌بخش است.

بیشتر شد به بوستان فراخ میوه بر میوه دید شاخ به شاخ

آن باغ وسیع‌تر شد و او بر هر شاخه، انواع میوه‌ها را دید.

نکته ادبی: شاخه به شاخه تکرار برای تأکید بر انبوهی میوه‌هاست.

چون درامد به کار خانه نو دید هر سو نگار خانه نو

وقتی به خانه جدید وارد شد، هر سو نگارخانه‌ای نو و زیبا دید.

نکته ادبی: نگارخانه کنایه از مکانی پر از نقش و نگار و زیبایی است.

جنتی بر ز جور زیبا دید جان ز نظاره ناشکیبا دید

بهشتی از زیبایی دید که روحش از تماشای آن بی‌قرار شد.

نکته ادبی: جنتی یعنی بهشتی.

مجلسی یافت پر ز نعمت و کام با حریفان نو نوشت به جام

مجلس و مهمانی‌ای یافت پر از نعمت و کامروایی و با یاران جدید، نوشیدنی نوشید.

نکته ادبی: جام استعاره از باده و عیش است.

آن چنان شد به روی خوبان شاد کش ز عیش گذشته نامد یاد

او چنان از دیدنِ آن زیبارویان شاد شد که دیگر هیچ یادی از عیش‌های گذشته نکرد.

نکته ادبی: روی خوبان استعاره از آن دختران است.

خواند نعمان کاردان را پیش بخششی کردش از نهایت بیش

نعمان، آن کاردانِ با تدبیر را فراخواند و پاداشی بسیار فراتر از حد انتظار به او بخشید.

نکته ادبی: واژه «رای» به معنای اندیشه و تدبیر و «کاردان» صفت فاعلی مرکب به معنای صاحب‌تدبیر است.

آفرین گفت بر چنان رائی که بر آراست آن چنان جائی

پادشاه بر آن تدبیر و اندیشه‌ای که چنان جایگاهی را آراسته و آماده کرده بود، آفرین و تحسین گفت.

نکته ادبی: «رائی» در اینجا به معنای صاحبِ رای و اندیشه درست است.

روز شنبه که باد مشک انگیز شد به دامان صبح غالیه بیز

در روز شنبه که بادِ خوش‌بو و معطر، دامنِ صبح را با عطرِ غالیه (عطری مرکب از مشک و عنبر) می‌آراست و عطر می‌افشاند.

نکته ادبی: «غالیه» نام نوعی عطر خوش‌بو است و «غالیه بیز» استعاره از پراکندن عطر در هوا.

شه به گنبد سرای مشکین شد خانه زو همچو نافه چین شد

پادشاه به گنبدِ (قصرِ) تاریک و معطر وارد شد؛ گویی آن خانه به خاطر حضور او همانند نافه آهوی ختایی، سرشار از عطر شد.

نکته ادبی: «نافه چین» اشاره به مشکِ اصل و بسیار خوش‌بویی دارد که از نافِ آهوی ختایی گرفته می‌شود.

ماه هند و نژاد رومی چهر خاست از خوابگاه ناز به مهر

آن زیبارویِ نژاده (با ویژگی‌های ظاهری هند و روم) با مهر و ناز از خوابگاه خود برخاست.

نکته ادبی: ترکیب «ماه هند و نژاد رومی چهر» استعاره از زیبایی کامل و درخشان است.

کرد چون ساقیان برعنائی نقل ریزی و مجلس آرائی

ساقیان با ظرافت و زیباییِ تمام، مشغولِ ریختنِ باده و آراستنِ مجلسِ بزم شدند.

نکته ادبی: «برعنائی» به معنای با زیبایی و حسنِ رفتار است.

ز اول بامداد تا گه شام عشرت و عیش بود و باده و جام

از ابتدای صبح تا زمان شام، مجلس به خوش‌گذرانی، باده‌نوشی و عیش و نوش سپری شد.

نکته ادبی: «عشرت» به معنای خوش‌گذرانی و «باده و جام» نماد میهمانی و نشاط است.

شه ز مستی نمود رغبت خواب هم ز گل مست بود و هم ز شراب

پادشاه از مستی و غلبه‌ی احساسات، به خواب تمایل پیدا کرد، چرا که هم از زیباییِ گل و هم از شراب مست شده بود.

نکته ادبی: مستی از دو عامل (گل و شراب) کنایه از غرق شدن در لذت‌های حسی و زیبایی است.

جانش از ذوق بوسه مفتون بود مستی نقلش از می افزون بود

روح او از شیرینیِ بوسه شیفته و مجذوب بود و مستیِ او به خاطرِ حلاوتِ سخنان و باده، دوچندان شده بود.

نکته ادبی: «نقل» در اینجا علاوه بر خوراکیِ کنارِ باده، به معنای کلام و سخن شیرین نیز هست.

زان پری پیکر بهشتی وش خواست کافسانهٔ سراید خوش

پادشاه از آن زیبارویِ پری‌چهره و بهشتی‌منش، درخواست کرد که داستانی دل‌انگیز روایت کند.

نکته ادبی: «پری پیکر» کنایه از زیباییِ فوق‌انسانی و «بهشتی‌وش» به معنای شبیه به بهشتیان است.

گفت وقتی به روزگار نخست بود شاهی به شهر یاری چست

آن زیباروی گفت: در روزگاران گذشته، پادشاهی بود که در حکمرانی بسیار چابک و توانا بود.

نکته ادبی: «چست» به معنای زبر و زرنگ و توانمند در کارهاست.

در سر اندیب پایه تختش قدم آدم افسر بختش

تختِ پادشاهیِ او در سرزمین «اندیب» (سرندیب) قرار داشت و مقام و منزلتش چون جایگاهِ بلندِ آدمِ ابوالبشر بود.

نکته ادبی: «اندیب» اشاره به سرندیب یا سریلانکای کنونی در ادبیات کهن است.

هوسی بودش از دل افروزی در چه کار دانش آموزی

او دلی مشتاق داشت و همواره به دنبالِ آموختنِ دانش و حکمت بود.

نکته ادبی: «دل‌افروزی» در اینجا به معنای شوق و اشتیاقِ درونی است.

داشت پیوسته چون نکو رایان میل با زیرکان دانایان

او همواره، همانند خردمندانِ نکته‌سنج، مشتاقِ معاشرت با دانایان و زیرکان بود.

نکته ادبی: «نکو رایان» به معنای صاحب‌نظرانِ خیراندیش است.

سه پسر داشت هوشمند و جوان هم توانگر به علم و هم بتوان

او سه پسرِ جوان و هوشمند داشت که هم در علم و هم در توانایی، سرآمد و غنی بودند.

نکته ادبی: «توانا» در اینجا هم به معنای قدرت جسمی و هم قدرتِ درک و فهم است.

خواند روزی نهانی از اغیار هر یکی را جدا به پرسش کار

روزی پادشاه، دور از چشمِ دیگران، هر یک از پسران را جداگانه فراخواند تا آنان را بیازماید.

نکته ادبی: «اغیار» به معنای بیگانگان و کسانی است که نباید از رازِ شاه باخبر باشند.

گفت اول به اولین فرزند که مرا شد بنفشه سرو بلند

پادشاه به فرزند اول گفت: ای کسی که همچون سرو بلند و گلِ بنفشه برای من عزیز و گران‌قدری...

نکته ادبی: «بنفشه سرو بلند» تشبیه فرزند به زیبایی و قد و قامت رعناست.

قرعه بر تست پادشاهی را رونق ماه تا به ماهی را

قرعه پادشاهی به نام تو افتاده است تا فرمانرواییِ تو از زمین تا آسمان (ماه تا ماهی) رونق بگیرد.

نکته ادبی: «ماه تا ماهی» کنایه از تمامِ گستره‌ی عالم است.

آن بنا نو کنی به داد و به جود که جهان خوش بود خدا خشنود

تو باید این پادشاهی را با دادگری و بخشش نو کنی تا هم جهان در آسایش باشد و هم خداوند خشنود گردد.

نکته ادبی: «جود» به معنای بخشندگی و سخاوت است.

ناتوان را برفق پیش آئی با توانا کنی توانائی

با ناتوانان با مدارا رفتار کن و به قدرتمندان، قدرت و فرصتِ عمل بده.

نکته ادبی: «رفق» به معنای مدارا و نرم‌خویی است.

به شبانی رمه نگهداری گوسپند ان به گرگ نگذاری

در شبانی و حراست از رمه مردم، چنان بکوش که گوسفندانِ آنان را به دستِ گرگ نسپاری.

نکته ادبی: «رمه» استعاره از مردم و «گرگ» استعاره از دشمنان و ظالمان است.

پور دانا به خاک سود کلاه گفت جاوید باد دولت شاه

فرزندِ دانا فروتنی کرد و گفت: امیدوارم عمر و دولتِ شاه جاودان باشد.

نکته ادبی: «به خاک سود کلاه» کنایه از نهایتِ احترام و فروتنی است.

تا توئی ملک بر کسی نه سزاست بی تو خود زیستن ز بهر چراست

تا وقتی که تو پادشاهی، شایسته نیست که دیگری بر تخت بنشیند؛ اصلاً بی وجود تو، زیستن چه سودی دارد؟

نکته ادبی: بیانِ وفاداری و ارادتِ شدیدِ فرزند به پدر.

مور با آنکه در سریر شود کی سلیمان تخت گیر شود

موری که حتی نمی‌تواند بر تختِ پادشاهی بنشیند، چگونه می‌تواند جایگاهِ سلیمانِ پیامبر را بگیرد؟

نکته ادبی: «مور» و «سلیمان» تضادی آشکار برای نشان دادنِ تفاوتِ جایگاه فرزند و پدر است.

شه دران آزمایش کارش چون پسنیده دید گفتارش

پادشاه وقتی در آن آزمون، پاسخِ سنجیده و وفادارانه پسر را شنید...

نکته ادبی: «آزمایش» در اینجا به معنای محک زدنِ شخصیت و وفاداری است.

در دلش صد هزار تحسین خواند واشکارش به خشم بیرون راند

در دلش هزاران بار او را ستود، اما در ظاهر با خشم او را از حضور خود راند.

نکته ادبی: «واشکار» به معنای در ظاهر و آشکار است.

خواند فرزند دومین را پیش خاص کردش به آزمایش خویش

سپس فرزند دوم را فراخواند و او را نیز با همان روش آزمود.

نکته ادبی: «خاص کردش» یعنی او را برای آزمونِ اختصاصی برگزید.

با فسونگر زبان به افسون داد ماجرای گذشته بیرون داد

پادشاه با زبانِ افسون‌گر (سخنان فریبنده) کوشید تا اسرارِ دلِ او را بیرون بکشد.

نکته ادبی: «فسونگر» به معنای کسی است که با کلام سحرانگیزِ خود دیگران را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

پسر زیرک از خردمندی کرد پرسنده را زبان بندی

پسرِ زیرک، با خردمندیِ خود، زبانِ پرسش‌گرِ شاه را بست و پاسخِ دندان‌شکن داد.

نکته ادبی: «زبان‌بندی» کنایه از هوشمندی در پاسخ و ساکت کردنِ طرف مقابل است.

گفت ما را به جان و بینائی کردنی شد هر آنچه فرمائی

پسر گفت: ما با جان و دل حاضریم هر فرمانی که بدهی را اطاعت کنیم.

نکته ادبی: «بینائی» در اینجا به معنای خرد و بصیرت است.

لیک پیشت حدیث تاج و سریر عیب باشد ز بنده عیب مگیر

اما صحبت کردن در موردِ تاج و تخت در حضورِ شما، کاری ناپسند است؛ گناهِ بنده را بر او نگیر.

نکته ادبی: «تاج و سریر» نماد پادشاهی و قدرت است.

دیرمان تو که تا توئی بر جای دیگری کی نهد به مسند پای

تا زمانی که تو زنده‌ای و پادشاهی می‌کنی، چه کسی اجازه دارد بر مسندِ قدرت پا بگذارد؟

نکته ادبی: «دیرمان» یعنی زنده و برقرار باشی.

وان زمان کاین زمانه گذران با تو نیز آن کند که با دگران

و زمانی که این روزگارِ گذرا، با تو نیز همان کاری را کرد که با دیگران (مرگ) می‌کند...

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ دنیا و سرنوشتِ مشترکِ همه انسان‌ها.

مهتری هست آخر از من خرد بار سر جز به دوش نتوان برد

آنگاه بزرگی و سروریِ تو به من می‌رسد؛ بارِ سنگینِ پادشاهی را جز بر دوشِ تو نمی‌توان تصور کرد.

نکته ادبی: «بار سر» کنایه از مسئولیتِ سنگینِ حکومت است.

شاه زو هم گره در ابرو کرد وز حضور خودش به یک سو کرد

شاه باز هم با او به تندی رفتار کرد و او را نیز از خود دور ساخت.

نکته ادبی: «گره در ابرو کرد» کنایه از نشان دادنِ خشم و ناراحتی ظاهری است.

روی در خرد کاردان آورد خرده ای باز در میان آورد

سپس به سراغِ فرزندِ سوم (خردمندترین) رفت و نکته‌ی باریکی را در میان گذاشت.

نکته ادبی: «خرده» به معنای نکته‌ی دقیق و باریک است.

داد پاسخ جوان کارشناس که ز طفلان نکو نیاید پاس

آن جوانِ کارشناس پاسخ داد: از کودکان، پاسخی سنجیده و شایسته انتظار نمی‌رود (من هنوز برای پادشاهی خامی می‌کنم).

نکته ادبی: «پاس» به معنای پاسداری و حفاظت یا سخنِ درست است.

شاه چون دید کان سه گوهر پاک می شناسند گوهر از خاشاک

شاه وقتی دید که هر سه فرزندش، گوهرِ حقیقت را از خاشاکِ دنیا تشخیص می‌دهند...

نکته ادبی: «گوهر از خاشاک» استعاره از تشخیصِ ارزش‌های والای اخلاقی از امورِ بی‌ارزشِ دنیوی است.

شادمان شد ز بخت فرخ خویش سود بر خاک بندگی رخ خویش

از بختِ خوشِ خود بسیار شادمان شد و از سرِ فروتنی، چهره بر خاکِ بندگی سایید (شکر کرد).

نکته ادبی: «سود بر خاک بندگی» کنایه از سجده‌ی شکر و تواضع در برابر خداوند است.

لیکن از پیش بینی و پی غور با جگر گوشگان شد اندر شور

اما با وجودِ دوراندیشی و ژرف‌نگری، به خاطرِ دلبستگی به فرزندانِ عزیزش، دچارِ اندوه و نگرانی شد.

نکته ادبی: «جگر گوشگان» کنایه از فرزندان است که بسیار عزیز هستند.

داد فرمان که هر سه بدر منیر پیش گیرنده ره ز پیش سریر

فرمان داد که هر سه فرزند، آن ماه‌های درخشان، راهی را در پیش بگیرند و از دربار دور شوند.

نکته ادبی: «بدر منیر» تشبیه فرزندان به ماهِ کامل و درخشان است.

تا حد ملک شهریار بود هر که ماند گناهکار بود

و مقرر کرد که هر کدام از آنان تا مرزهایِ پادشاهی‌اش باقی بمانند، گناهکار شمرده خواهند شد (باید از مرز خارج شوند).

نکته ادبی: «شهر یار» در اینجا همان پادشاه است.

زین سخن هر سه تن ز جای شدند توشه بستند و ره گرای شدند

با این فرمان، هر سه پسر از جای برخاستند، توشه‌ی سفر بستند و راهی شدند.

نکته ادبی: «ره گرای» به معنای کسی است که مسیرِ رفتن را در پیش می‌گیرد.

ره نوشتند بی شکیب و سکون تا شدند از دیارشان بیرون

آنان بدونِ لحظه‌ای درنگ و آرامش، راه پیمودند تا اینکه از دیارِ خود خارج شدند.

نکته ادبی: «بی شکیب و سکون» نشان‌دهنده سرعت و اطاعتِ محض از دستورِ پدر است.

در رسیدند تا به اقلیمی که از آن بود ملکشان نیمی

به سرزمینی رسیدند که نیمی از آن متعلق به قلمروِ پدرشان بود.

نکته ادبی: «اقلیم» به معنای سرزمین و منطقه جغرافیایی است.

روزی از گردش ستاره و ماه می نوشتند سوی شهری راه

روزی از روزگار، در حالی که به سمتِ شهری دیگر در حرکت بودند...

نکته ادبی: «گردش ستاره و ماه» کنایه از گذشتِ زمان و تقدیرِ الهی است.

تا که از پیش زنگی چون قیر تک زنان سویشان گذشت چو نیر

تا اینکه مردی سیاه‌پوست، تند و سریع، مانندِ تیر از کنارشان گذشت.

نکته ادبی: «زنگی چون قیر» توصیفِ مردی با پوستِ سیاه است و «چون نیر» تشبیه به سرعتِ تیر.

گفت کای رهروان زیبا روی شتری دید کس روان زین سوی

آن مرد گفت: ای رهگذرانِ زیباروی، آیا کسی از شما شتری را که در این نزدیکی گم شده، دیده است؟

نکته ادبی: شروع ماجرای شتر که آزمونی برای تیزهوشیِ فرزندان است.

زان سه برنا یکی زبان بگشاد نقش نادیده را روان بگشاد

از آن سه پسر، یکی لب به سخن گشود و تصویری از شتری که ندیده بود را توصیف کرد.

نکته ادبی: «نقشِ نادیده را روان بگشاد» یعنی چیزی را که با چشم ندیده بودند، با عقل و استنتاج توصیف کردند.

گفت کان گمشده که رفت از دست یک طرف کور هست گفتا هست

گفت: آن شتری که گم کرده‌ای، یک طرفش کور است؛ مرد گفت: بله، همین‌طور است.

نکته ادبی: این ابیات آغازِ فصلِ استنتاج و خردمندیِ فرزندان است که با مشاهده جزئیاتِ محیط، به غایب پی می‌برند.

دومین باز کرد لب خندان گفت او را کمست یک دندان

دومین نفر لبخندی زد و گفت: یک دندان این شتر افتاده است (کم است).

نکته ادبی: کمست در اینجا مخفف کم است می‌باشد.

سومین هوشمند با تمیز گفت یک پای لنگ دارد نیز

نفر سوم که بسیار زیرک و دقیق بود، گفت: این شتر یک پای لنگ نیز دارد.

نکته ادبی: تمیز در اینجا به معنای قدرت تشخیص و هوشمندی است.

گفت چون راست شد نشانی او بایدم ره به هم عنانی او

شخص پرسشگر گفت: حال که نشانه‌های او درست از آب درآمد، باید از هم‌اکنون در پیِ او روان شویم.

نکته ادبی: هم‌عنانی کنایه از همراهی و دنبال کردن است.

باز گفتند هر یکیش جواب که همین راه گیر و رو بشتاب

هر یک از آن جوانان در جواب گفتند: همین مسیر را بگیر و با شتاب برو.

نکته ادبی: شتاب کردن نشان از فوریت و قطعیت در پاسخ آنان دارد.

مرد پوینده راه پیش گرفت رفت و دنبال کار خویش گرفت

آن مردِ جستجوگر راه را پیش گرفت و رفت تا به کار خود برسد.

نکته ادبی: پوینده به معنای رونده و جستجوگر است.

آن جوانان براه گام به گام می نمودند نرم نرم خرام

آن جوانان نیز آرام و پیوسته در راه گام برمی‌داشتند.

نکته ادبی: خرام به معنای راه رفتن با ناز و وقار است.

تا زمانیکه گرم گشت سپهر موج آتش فشاند چشمه مهر

تا اینکه خورشید به اوج رسید و گرمای شدید، چون موجی از آتش پراکنده می‌کرد.

نکته ادبی: چشمه مهر استعاره از خورشید است.

زیر عالی درخت انبه شاخ کش دو پرتاب بود سایه فراخ

در زیر شاخ و برگ‌های یک درخت انبه بزرگ که سایه‌ای گسترده داشت، توقف کردند.

نکته ادبی: دو پرتاب کنایه از گستردگی و وسعت سایه است.

در رسیدند رنجدیده ز راه میل کردن سوی آب و گیاه

آن‌ها که از راه خسته شده بودند، به آنجا رسیدند و میل به استراحت در کنار آب و سبزه کردند.

چشمه دیدند دست و پا شستند بر گل و سبزه خوابگه جستند

چشمه را دیدند، دست و پا شستند و مکانی روی گل و سبزه برای خوابیدن جستند.

چون ز یاد خوش درونه نواز نرگس مستشان شد اندر ناز

چون یاد آن خاطرات خوش در دلشان زنده شد، چشمانشان از خستگی و لذت، حالتی خمارآلود و آرام یافت.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشم است.

ساربان باز در رسید چو باد با زبانی چو خنجر پولاد

ساربان (صاحب شتر) همچون باد از راه رسید، با زبانی که در تندی و تیزی به خنجر پولادین می‌مانست.

نکته ادبی: تشبیه کلام ساربان به خنجر برای نشان دادن خشم اوست.

گفت این سوی تا بیک فرسنگ پایم از تاختن نداشت درنگ

گفت: تا یک فرسنگیِ این سو، پایم از دویدن باز نایستاد.

نکته ادبی: درنگ به معنای توقف و کندی است.

دیده گردی از آن رمیده ندید گرد چه بود که آفریده ندید

از آن شترِ رمیده، هیچ اثری ندیدم؛ چه گرد و غباری بود که چیزی از آن ندیدم؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادن ناامیدی ساربان.

گفت ازیشان یکی که بشنو گفت هر چه دیدیم چون توانش نهفت

یکی از آن سه جوان گفت: بشنو؛ آنچه دیدیم چگونه می‌توانیم پنهان کنیم؟

هست بارش دو سوی رویاروی روغن این سوی و انگبین آن سوی

بار شتر در دو طرف به این صورت بود: یک طرف روغن و طرف دیگر عسل داشت.

دومین کرد روی کار بر او هست گفتا زنی سوار بر او

دومی اضافه کرد: زنی بر آن شتر سوار بود.

سومین گفت زن گرانبار است وز گرانیش کار دشوارست

سومی گفت: آن زن باردار است و به خاطر سنگینی‌اش، کار شتر دشوار شده است.

نکته ادبی: گرانبار کنایه از حامله بودن است.

ساربان زانهمه نشان درست گرد شک را ز پیش خاطر شست

ساربان از آن همه نشانه‌های دقیق، شک و تردید را از خاطر خود پاک کرد.

نکته ادبی: گردِ شک استعاره از تردید و ابهام است.

آگهی چون نداشت از فن شان چنگ در زد سبک بدامنشان

چون ساربان از هنرِ تیزبینی و فراستِ آنان آگاه نبود، به گمان اینکه دزد هستند، به دامانشان چنگ انداخت.

نکته ادبی: سبک به معنای سریع و تند است.

زان نفیر و فغان کزو برخاست گرد گشتند خلق از چپ و راست

از آن فریاد و فغانی که برخاست، مردم از هر سو گرد آمدند.

تا نهایت بران قرار افتاد که بباید شدن چو کار افتاد

تا اینکه در نهایت تصمیم بر این شد که کار را به پادشاه واگذار کنند.

ملک عهد را خبر کردن راه انصاف را نظر کردن

به شاه خبر دادند تا عدالت را در این میان برقرار کند.

ساربان ماجرای حال که بود وانهمه پاسخ و سوال که بود

ساربان ماجرای اتفاق افتاده و پرسش و پاسخ‌ها را شرح داد.

گفت اول دعای دولت شاه که بمان تا بود سپید و سیاه

جوانان گفتند: اول برای دولت شاه دعا می‌کنیم که پاینده باشد.

ماسه بر نامسافریم و غریب در تک و پویه زاری و خورد نصیب

ما مسافریم و غریب، که در این راه پرمشقت، جز رنج و زحمت چیزی نصیبمان نشد.

می بریدیم ره ز گرش دهر نارسیدیم بر در این شهر

ما داشتیم راه را می‌پیمودیم، اما هنوز به شهر نرسیده بودیم.

او شتر جست و ما به لابه و لاغ تازه کردیم نقش او را داغ

او شترش را گم کرده بود و ما به شوخی و کنایه، نشانه‌های شترش را برایش بازگو کردیم.

نکته ادبی: لابه و لاغ به معنای التماس و شوخی است.

شد ملک گرم از این حکایت و گفت کانچه پیداست چون توانش نهفت

شاه از این ماجرا خشمگین شد و گفت: آنچه پیداست را چگونه می‌توان پنهان کرد؟

برده را بازده بهانه مکن خویشتن را به بد نشانه مکن

برده را بازگردان و بهانه نیاور؛ خود را به تهمت‌های ناروا آلوده نکن.

این سخن گفت و چون ستمکاران بندشان کرد چون گنهکاران

شاه این را گفت و همچون ستمگران، آنان را مانند گناهکاران به بند کشید.

آن جوانان نغز با فرهنگ سوی زندان شدند با دل تنگ

آن جوانانِ با فرهنگ و دانشمند، با دلی غمگین راهی زندان شدند.

شتر یاوه گشته با همه ساز بر در ساربان رسید فراز

شتر که گم شده بود، با همه بار و بندیلش نزد ساربان بازگشت.

مردی آمد که در فلان کهسار بر درختیش مانده بود مهار

مردی آمد و گفت که شتر در فلان کوهستان، مهارش به درختی گیر کرده بود.

من بران سو شدم بخار کشی دیدم و کردمش مهار کشی

من به آن سو رفتم و دیدم شتر آنجاست و مهارش را باز کردم.

زن که بالاش بود گفت نشان تا من آوردمش بر تو کشان

آن زنی که بر شتر سوار بود، نشانی داد تا من شتر را برایت بیاورم.

ساربان دادش آنچه واجب بود بس به سوی ملک روان شد زود

ساربان پاداشِ آن مرد را داد و به سرعت نزد پادشاه رفت.

گفت باشد که من ز دولت شاه یافتم هر چه یاوه و گشت ز راه

گفت: به برکت دولت شاه، آنچه گم شده بود را پیدا کردم.

شتر و هر چه بود بار بر او وان عروسی که بد سوار براو

شتر و هر آنچه بارش بود و آن زنی که سوار بر آن بود، همه پیدا شدند.

شه نظر سوی عدل فرماید بندیان را ز بند بگشاید

شاه باید عدالت را اجرا کند و زندانیان را آزاد سازد.

شه ز آزار به گناهی چند از جگر بر کشید آهی چند

شاه از اینکه به خاطر گناهی ناکرده آن‌ها را آزار داده بود، آهی از حسرت کشید.

خواندشان با هزار خجلت و شرم نرم دل کردشان به پرسش نرم

آن‌ها را با شرمندگی فراوان فراخواند و با مهربانی از آن‌ها دلجویی کرد.

وانگهی دادشان ز بند خلاص خلعتی داد هر یکی را خاص

سپس آن‌ها را از بند رها کرد و به هر کدام خلعت و پاداش ویژه داد.

پس بپرسیدشان که قصه خویش باز پاید نمودن از کم و بیش

سپس پرسید که قصه خود را از ابتدا تا انتها بازگو کنند.

کانچه مردم ندید پیکر او چون نشانی دهد ز جوهر او

چگونه کسی که شتر را ندیده است، می‌تواند چنین نشانه‌های دقیقی از آن بدهد؟

ماجرا گرد رست باشد و راست خواسته بی کران دهم بی خواست

ماجرا را به درستی و راستی بگویید تا پاداش بی‌کران دریافت کنید.

ور کم و بیش در میان آید سر شمشیر در زبان آید

اگر دروغ بگویید، با خشم و شمشیر من مواجه خواهید شد.

پس یکی زان سه تن زبان بگشاد گفت بادی همیشه خرم و شاد

پس یکی از آن سه نفر لب به سخن گشود و گفت: خدا همیشه تو را شاد بدارد.

من که کوریش را نشان گفتم بینشم ره نمود زان گفتم

من که کوری شتر را گفتم، به خاطر این بود که بینش و آگاهی‌ام راهنمای من بود.

همه یک سوی دیدم اندر راه خوردنش از درخت و خاره گیاه

من دیدم که علف‌های یک طرف راه خورده شده است و از آن فهمیدم شتر یک طرفه می‌چرد.

دومین گفت کز ره فرهنگ من بیک پای ازانش گفتم لنگ

دومین نفر گفت: به واسطه دانش و تجربه، متوجه شدم که آن شتر از یک پا می‌لنگد.

نکته ادبی: ره فرهنگ در اینجا به معنای راهِ خرد و دانش است.

کانچنان دیدمش براه نشان که به یک پای رفته بود کشان

زیرا نشانه‌هایی که بر راه دیدم، گواه آن بود که شتر با کشیدنِ یک پای خود بر زمین حرکت کرده است.

نکته ادبی: کشان به معنای در حال کشیدنِ پا بر زمین است.

برگ و شاخی که خورد کرده او دیدم افتاده نمی خورد او

شاخ و برگی که شتر خورده بود را بررسی کردم؛ دیدم تنها یک سمتِ بوته را خورده و سمت دیگر دست‌نخورده باقی مانده است.

نکته ادبی: خورد کرده کنایه از جویدن و خوردن شاخ و برگ است.

هر چه ناخورده می نمود در او برگ یک یک درست بود در او

هر چه که در آن سمتِ نخورده بود، سالم و کامل به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: درست بودن در اینجا به معنای سالم بودن و آسیب ندیدن است.

شاه گفتا که آن سه چیز نخست هر چه گفتید راست بود و درست

شاه تأیید کرد که هر سه نکته‌ای که در ابتدا بیان کردید، کاملاً صحیح و درست بود.

نکته ادبی: سه چیز نخست اشاره به نکاتِ پیشین دارد.

سه دیگر بدانش و تمیز روشن وراست گفت باید نیز

اکنون درباره نکته سوم نیز با هوشمندی و دقت، حق مطلب را بیان کن.

نکته ادبی: تمیز در اینجا به معنای قدرت تشخیص و تمایز دادن است.

بازیکتن زبان راز گشاد وانچه درپرده بود باز گشاد

نفر سوم زبان به سخن گشود و آنچه را که در پرده ابهام بود، آشکار کرد.

نکته ادبی: پرده در اینجا استعاره از پوشیدگی و نادانی است.

گفت کاول دمی که از من رفت ماجرا ز انگبین و روغن رفت

او گفت: اولین چیزی که توجه مرا جلب کرد، ماجرای روغن و عسل بود.

نکته ادبی: انگبین واژه‌ای کهن برای عسل است.

وان چنان بد که در خس و خاشاک دیدم آلایشی چکیده به خاک

در میان خس و خاشاک، اثر چیزی را دیدم که بر خاک چکیده بود.

نکته ادبی: آلایش در اینجا به معنای آلودگی یا اثرِ ماده‌ای ریخته شده است.

مگس افکنده بود یک سو شور سوی دیگر قطار لشکر مور

مگس‌ها به یک سو هجوم برده بودند و در سوی دیگر، ستونی از مورچه‌ها در حرکت بودند.

نکته ادبی: قطار لشکر مور، توصیف زیبایی از حرکتِ پشتِ سرِ همِ مورچه‌هاست.

هر چه در وی دوید مور به جهد حکم کردم که روغن است نه شهد

آنچه که مورچه‌ها با تلاش به سویش می‌رفتند، با اطمینان تشخیص دادم که روغن است، نه عسل.

نکته ادبی: جهد به معنای کوشش و تلاش است.

وانچه سویش مگس نمود هجوم به فراست شد انگبین معلوم

و آنچه که مگس‌ها بر آن هجوم آورده بودند، با هوشمندی دانستم که عسل است.

نکته ادبی: فراست به معنای زیرکی و تیزهوشی در شناختِ حقیقت است.

آن چنان دیدمش که گشت یقین اثر زانو شتر به زمین

چنان دقیق بر زمین نگاه کردم که اثر زانوی شتر را دیدم و برایم یقین حاصل شد.

نکته ادبی: اثر زانو نشان‌دهنده توقفِ شتر برای سوار شدنِ مسافر است.

گشت پیدا ز پهلوی زانو نقش نعلین های کدبانو

از کنارِ جای زانوی شتر، ردِ پاهای ظریفی که متعلق به یک زن بود نیز نمایان گشت.

نکته ادبی: کدبانو در اینجا به معنای زنِ صاحب‌خانه یا زنی است که صاحبِ بار بوده است.

گفت سوم که رای من بنهفت زان سبب حامل و گرانش گفت

گفت: نکته سوم را هم از زیرکی دریافتم؛ از آن رو که آن زن باردار و سنگین‌وزن بود.

نکته ادبی: حامل به معنای باردار است.

کاندران جای کان جمازه نشین بر جمازه سوار شد ز زمین

زیرا در آنجایی که شتر برای سوار کردنِ او بر زمین زانو زده بود...

نکته ادبی: جمازه به معنای شتر تندرو است.

گفتم این حامل گرانبار است کزمین خاستنش دشوار است

پیش خود گفتم این مسافر بارِ سنگینی دارد، چرا که شتر به‌سختی توانست از جای برخیزد.

نکته ادبی: گرانبار کنایه از باردار بودن است.

شاه کز هر سه تن شنید جواب بنده شد زان فراستی به صواب

شاه که پاسخ هر سه نفر را شنید، به واسطه آن هوش و درایتِ درست، مجذوب آنان شد.

نکته ادبی: به صواب به معنای به درستی و بر اساسِ حقیقت است.

هر یکی را به صد نوا و نواخت ساخت برگی چنان که باید ساخت

شاه به هر یک از آنان با پاداش و احترام بسیار رسیدگی کرد.

نکته ادبی: ساخت در اینجا به معنای فراهم کردنِ امکانات و پذیرایی است.

زان نمو دارد ور بینی شان کرد رغبت به همنشینی شان

از آنجایی که از همراهی آنان بهره‌مند شد، مشتاق همنشینی با آنان گشت.

نکته ادبی: نمو در اینجا به معنای رشدِ علاقه و محبت است.

منزلی دادشان درون سرای تا بود نزدشان به خلوت جای

در اندرونیِ قصرِ خود جایگاهی به آنان اختصاص داد تا بتواند در خلوت با آنان دیدار کند.

نکته ادبی: سرای اشاره به کاخ یا خانه شاه دارد.

دل چو گشتیش فارغ از همه کار تازه کردی نشاط را بازار

هرگاه از کارهای حکومتی فارغ می‌شد، با آنان به بزم و نشاط می‌پرداخت.

نکته ادبی: بازارِ نشاط، استعاره از رونقِ شادی و سرور است.

با حریفان تو و به تنهائی باده خوردی به مجلس آرائی

هم با حریفان و دوستانِ دیگر و هم در خلوت، در کنار آنان می‌نشست و باده می‌نوشید.

نکته ادبی: حریف به معنای هم‌نشین و هم‌بزم است.

گوش کردی دم نهانی شان بهره جستی ز کاردانی شان

به سخنان پنهانی و حکمت‌های آنان گوش می‌سپرد و از دانش و کاردانی‌شان بهره می‌برد.

نکته ادبی: دمِ نهانی به معنای رازها و دانش‌های پنهانی است.

آنگهی گفت جمله را خندان کافرین بر شما خردمندان

سرانجام با چهره‌ای خندان به آنان گفت: آفرین بر شما ای خردمندان.

نکته ادبی: جمله در اینجا به معنای همه آنان است.

با شما دوستان با تمیز یافتم بهره مندی از همه چیز

با وجود شما دوستانِ با‌تمیز، من از هر جهت بهره‌مند شدم.

نکته ادبی: با تمیز بودن صفتِ خردمندی و داشتنِ قدرتِ تفکیک حق از باطل است.

با شما عیش موجب هنر است هر چه پیش است سود بیشتر است

مصاحبت با شما باعث شکوفایی هنر و دانش است و هر چه از این پس پیش آید، سود بیشتری خواهد بود.

نکته ادبی: عیش موجب هنر است، یعنی شادی و زندگی در کنارِ خردمندان، باعث رشدِ استعدادها می‌شود.

لیک گردندهٔ جهان پیمای نتوان بند کرد در یک جای

اما من پادشاهی جهان‌گرد هستم و نمی‌توانم در یک جای ثابت بمانم.

نکته ادبی: گردنده جهان‌پیمای استعاره از پادشاهی است که مدام در سفر است.

ازین نمط خواست عذرها بسیار بس بهر یک سپرد صد دینار

از این رو با گفتن عذرخواهی بسیار، به هر یک از آنان صد دینار بخشید.

نکته ادبی: نمط به معنای روش و شیوه است.

هر سه از بخت شادمانهٔ خویش ره گرفتند سوی خانه خویش ...

آن سه نفر نیز با بخت و اقبالی نیکو، شادمان به سوی خانه خود بازگشتند.

نکته ادبی: شادمانهٔ خویش اشاره به رضایتِ قلبی آنان از برخوردِ شاه دارد.