مدایح بیصله
حوای دیگر
احمد شاملو
می شناسی ــ به خود گفته ام ــ
همانم که تو را سفته ام
بسی پیش از آنکه خدا را تنهایی آدمکش بر سر رحم آرد:
بسی پیش از آن که جان آدم را
پوک ترین استخوان تنش همدمی شود برنده
جامه به سیب و گندم بردرنده
ازراه دربرنده
یا آزادکننده به گردنکشی. ــ
غضروف پاره ی جداسری.
□
می شناسی ــ به خود گفته ام ــ
همانم که تو را ساخته ام تو را پرداخته ام
غره سرترین و خاکسارترین. ــ
مهری بی داعیه به راهت آورد
گرفت ات
آزادت کرد
بازت داشت
بر پایت داشت
و آنگاه
گردن فراز
به پای غرورآفرینت سر گذاشت.
□
می شناسی، می دانم همانم.
۵ شهریور ۱۳۶۸
خانه ی دهکده
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو