حدیث بیقراری ماهان
با تخلصِ خونينِ بامداد
احمد شاملو
مرگ آنگاه پاتابه همی گشود که خروس سحرگهی
بانگی همه از بلور سرمی داد ــ
گوش به بانگ خروسان درسپردم
هم از لحظه ی ترد میلاد خویش.
□
مرگ آنگاه پاتابه همی گشود که پوپک زردخال
بی شانه ی نقره به صحرا سرمی نهاد ــ
به چشم، تاجی به خاک افگنده جستم
هم از لحظه ی نگران میلاد خویش.
□
مرگ آنگاه پاتابه همی گشود که کبک خرامان
خنده ی غفلت به دامنه سرمی داد ــ
به درکشیدن جام قهقهه همت نهادم
هم از لحظه ی گریان میلاد خویش.
□
مرگ آنگاه پاتابه همی گشود که درخت بهارپوش
رخت غبارآلوده به قامت می آراست ــ
چشم براه خزان تلخ نشستم
هم از لحظه ی نومید میلاد خویش.
□
مرگ آنگاه پاتابه همی گشود که هزار سیاه پوش
بر شاخسار خزانی ترانه ی بدرود ساز می کرد ــ
با تخلص سرخ بامداد به پایان بردم
لحظه لحظه ی تلخ انتظار خویش.
۲۷ آذر ۱۳۷۶
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو