باغ آینه

احمد شاملو

اتفاق

احمد شاملو
مردی ز باد حادثه بنشست مردی چو برق حادثه برخاست
آن، ننگ را گزید و سپر ساخت وین، نام را، بدون سپر خواست.
ابری رسید پیچان پیچان چون خنگ یالش آتش، بردشت.
برقی جهید و موکب باران از دشت تشنه، تازان بگذشت.
آن پوک تپه، نالان نالان لرزید و پاگشاد و فروریخت
و آن شوخ بوته، پرتپش از شوق، پیچید و با بهار درآمیخت.
پرچین یاوه مانده شکوفید و آن طبل پرغریو فروکاست.
مردی ز باد حادثه بنشست مردی چو برق حادثه برخاست
۱۳۳۸
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو