گزیدهٔ اشعار - قصاید

عبدالواسع جبلی

مدح معزالدین سلطان ابوالحارث سنجر سلجوقی

عبدالواسع جبلی
زهی شاهنشه اعظم زهی فرماندهٔ کشور زهی دارندهٔ عالم زهی بخشندهٔ افسر
زهی جمشید داد و دین زهی خورشید تحت دین زهی مولای انس و جان زهی دارای بحر و بر
زهی شایستهٔ مسند زهی بایستهٔ خاتم زهی پیرایهی شاهی زهی سرمایهٔ مفخر
زهی دستور تو دولت زهی مأمور تو گیتی زهی مقهور تو گردون زهی مجبور تو اختر
عمار دولت قاهر جلال ملت باهر مغیث ملت زاهر معز دین پیغمبر
تو آن شاهی که از ایام آدم تا بدین مدت چو تو هرگز نبوده ست و نخواهد بود تا محشر
به چشم اندر کشد چون سرمه گرد موکبت خاقان به گوش اندر کند چون حلقه نعل و مرکبت قیصر
بود زآسیب تیغ آب دارت سال ... آتش نهفته روی در آهن گرفته جای در مرمر
اگر دارد کشف در دل وفاقت ساعتی پنهان وگر دارد صدف در تن خلافت لحظتی مضمر
به نرمی چون فنک گردد کشف را بر بدن خارا به تیزی چون خسک گردد صدف را در دهن گوهر
گه جود و عطا و بذل و احسانت تهی گردد زمین از گنج و بحر از در و کوه از سیم و کان از زر
گه حرب و مصاف و حمله و کین تو پر گردد هوا از جان و چرخ از گرد و خاک از دشت و خون از سر
بود پیوسته از بیم سنانت در تف هیجا بود همواره از ترس خدنگت در صف عسکر
نهنگ تند چون سیماب لرزان در یم عمان پلنگ زوش چو سیمرغ پنهان در که بربر
ایا شاهی کز آسیب سر شمشیر تو گردون کشد سر هر زمان چون خارپشت اندر خم چنبر
اگر خنجر زنی گاه وغا بر پیکر کیوان کنی آن را به یک ضربت علی التحقیق دو پیکر
بر اطراف ممالک قلعها داری برآورده همه بنیاد آن از سد ذوالقرنین محکمتر
رسیده قعر خندقهای آن تا تارک ماهی گذشته سقف ایوانهای آن از گوشهٔ محور
ندیمان و مشیران و سواران و غلامانت به انواع هنر هستند هر یک بهتر از دیگر
ندیمانی همه فاضل مشیرانی همه عاقل سوارانی همه پردل غلامانی همه صفدر
یکی با فطنت لقمان یکی با بهجت سحبان یکی با قوت رستم یکی با صولت حیدر
ز ترک و دیلم اندر لشکرت هستند مردانی خروشان همچو پیل مست و جوشان همچو شیر نر
غضنفرجوش و آهن پوش و گردون کوش و لشکرکش مصاف افروز و فتح اندوز و اعداسوز و جنگ آور
بود تنین و ثور و شیر و کرکس را همه ساله ز گرز و رمح و تیغ و تیرشان بر گنبد اخضر
شکسته مهره اندر سر گسسته گردن اندر تن کفیده دیده اندر رخ دریده زهره اندر بر
که دارد از سلاطین و ملوک مشرق و مغرب چنین پرداخته دولت چنین آراسته لشکر
خداوندا کنون باید نشاط باده فرمودن که شد چون جنة المأوی جهان از خرمی یکسر
گهی آراستن بر گوشهٔ رود روان مجلس گهی می خواستن بر نالهٔ رود روان پرور
شکوفه بر سر شاخ است چون رخسارهٔ جانان بنفشه بر لب جوی است چون جرارهٔ دلبر
سحاب گوهرآگین گشته نقاش گل ساده شمال عنبرآیین گشته فراش گل احمر
کنون از لاله گردد باغ چون بیجاده گون مطرد کنون از سبزه گردد راغ چون پیروزه گون چادر
گهی صلصل کند در بوستان چون عاشقان لاله گهی بلبل زند در گلستان چون مطربان مزهر
سرشک ابر درآگین فروغ مهر نورآیین رسول ماه فروردین نسیم باد صورتگر
طرازد حلهٔ سوسن نماید طرهٔ سنبل فروزد چهرهٔ نسرین گشاید دیدهٔ عبهر
سمن را گه کند گردن هوا پر رشتهٔ لولو چمن را گه کند دامن صبا پر تودهٔ عنبر
در این ایام یک ساعت نباید زیست بی عشرت در این هنگام یک لحظت نشاید بود بی ساغر
الا تا صورت مانی بود افروخته سیما الا تا لعبت آزر بود آراسته منظر
ز خوبان باد بزم تو چو صورت نامهٔ مانی ز ترکان باد قصر تو چو لعبت خانهٔ آزر
قضا رای تو را تابع قدر حکم تو را خاضع ملک ملک تو را راعی فلک بخت تو را یاور

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده در سبکِ مدحی و ستایشگری سروده شده که از کهن‌ترین سنت‌های شعری پارسی است. شاعر در آغاز، ممدوح را با صفاتی چون دادگری، شوکت و اقتدارِ بی‌همتا می‌ستاید و او را از همگان در تاریخ برتر می‌شمارد.

در بخش میانی، شاعر به توصیف هیبت نظامی و صلابت لشکر پادشاه می‌پردازد که چگونه دشمنان را به هراس می‌اندازد و دژهای مستحکم او، برتری‌اش را به رخ می‌کشد. شاعر در این بخش با استفاده از اغراق‌های حماسی، قدرت لشکرکشی و سلاح‌های جنگی ممدوح را به تصویر می‌کشد.

در بخش پایانی، با تغییر فضا به توصیف فصل بهار، شاعر به ضیافت و عیش و نوش دعوت می‌کند؛ توصیفی زیبا از طبیعت که در تضاد با خشونت میدان جنگ، نویدبخش آرامش و شادی است و ممدوح را به بهره‌مندی از این زیبایی‌ها فرا می‌خواند.

معنای روان

زهی شاهنشه اعظم زهی فرماندهٔ کشور زهی دارندهٔ عالم زهی بخشندهٔ افسر

ای شاهنشاهِ بسیار بلندمرتبه، ای فرمانروایِ سرزمین؛ ای صاحبِ عالم و ای بخشنده‌یِ تاج و تخت پادشاهی.

نکته ادبی: زهی: شبه‌جمله‌ای برای تحسین و تعجب.

زهی جمشید داد و دین زهی خورشید تحت دین زهی مولای انس و جان زهی دارای بحر و بر

ای که در دادگستری و دین‌داری چون جمشید هستی و در آیینِ دین چون خورشید می‌درخشی؛ ای مولایِ جن و انس و صاحبِ دریا و خشکی.

نکته ادبی: جمشید و خورشید: تلمیح به شکوه اساطیری و استعاره از درخشش.

زهی شایستهٔ مسند زهی بایستهٔ خاتم زهی پیرایهی شاهی زهی سرمایهٔ مفخر

ای شایسته‌یِ تختِ پادشاهی و سزاوارِ انگشترِ قدرت؛ ای زینت‌بخشِ سلطنت و سرمایه‌یِ افتخار.

نکته ادبی: خاتم: استعاره از مهر و نشان پادشاهی.

زهی دستور تو دولت زهی مأمور تو گیتی زهی مقهور تو گردون زهی مجبور تو اختر

ای که دولت و حکومت تابعِ فرمانِ توست، ای که جهان مأمورِ توست، ای که آسمان در برابر تو خاضع و اختران مسخرِ تو هستند.

نکته ادبی: مقهور و مجبور: کنایه از سلطه‌ی کامل شاه بر تقدیر و کائنات.

عمار دولت قاهر جلال ملت باهر مغیث ملت زاهر معز دین پیغمبر

ای عمودِ خیمه‌یِ دولتِ قاهر، ای جلالِ دینِ آشکار، ای فریادرسِ آیینِ درخشان و عزت‌بخشِ دینِ پیامبر.

نکته ادبی: عمار، مفیث، معز: صفات فاعلی عربی که نشان از فضل و مقام شاه دارند.

تو آن شاهی که از ایام آدم تا بدین مدت چو تو هرگز نبوده ست و نخواهد بود تا محشر

تو آن پادشاهی هستی که از زمان حضرت آدم تا به امروز، مانندِ تو هرگز نیامده و تا روزِ قیامت هم نخواهد آمد.

نکته ادبی: مبالغه در بی‌همتا بودن ممدوح.

به چشم اندر کشد چون سرمه گرد موکبت خاقان به گوش اندر کند چون حلقه نعل و مرکبت قیصر

خاقانِ چین در برابرِ لشکرِ تو چون سرمه به چشم می‌کشد و قیصرِ روم، نعلِ اسبِ تو را چون حلقه‌ای در گوش می‌گیرد.

نکته ادبی: کنایه از نهایتِ بندگی و اطاعت شاهان بزرگ در برابر ممدوح.

بود زآسیب تیغ آب دارت سال ... آتش نهفته روی در آهن گرفته جای در مرمر

از ترسِ تیغِ تیزِ تو، سال‌هاست که آتش خود را در آهن پنهان کرده و سنگ (مرمر) را پناهگاهِ خود ساخته است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه آتش برای سخت شدن فولاد استفاده می‌شود؛ کنایه از ترس دشمن از سلاح شاه.

اگر دارد کشف در دل وفاقت ساعتی پنهان وگر دارد صدف در تن خلافت لحظتی مضمر

اگر صدف در دلِ خود مرواریدی پنهان داشته باشد، یا اگر در درونِ خود قطره‌ای آب را ذخیره کرده باشد.

نکته ادبی: تمهیدی برای بیت بعد جهت توصیف تیزی سلاح.

به نرمی چون فنک گردد کشف را بر بدن خارا به تیزی چون خسک گردد صدف را در دهن گوهر

تیغِ تو به نرمیِ پوستِ گرانبها، سنگِ خارا را می‌شکافد و به تیزیِ خار، مروارید را از دهانِ صدف بیرون می‌کشد.

نکته ادبی: تضاد نرمی و سختی در خدمت توصیف قدرتِ تخریب تیغ.

گه جود و عطا و بذل و احسانت تهی گردد زمین از گنج و بحر از در و کوه از سیم و کان از زر

در هنگامِ بخشش و سخاوتِ تو، زمین از گنج، دریا از مروارید و کوه از طلا و نقره خالی می‌شود (از بس که می‌بخشی).

نکته ادبی: مبالغه در کثرت جود و سخاوت.

گه حرب و مصاف و حمله و کین تو پر گردد هوا از جان و چرخ از گرد و خاک از دشت و خون از سر

اما در هنگامِ جنگ و نبرد، هوا از جان‌هایِ پروازکرده و آسمان از گرد و غبار و دشت از خون و سرِ کشته‌شدگان پر می‌شود.

نکته ادبی: تصویرسازی خشن و حماسی از میدان نبرد.

بود پیوسته از بیم سنانت در تف هیجا بود همواره از ترس خدنگت در صف عسکر

همواره از ترسِ نیزه‌یِ تو در میدانِ جنگ، و از وحشتِ تیرِ تو در صفِ لشکر، دشمن در اضطراب و لرزه است.

نکته ادبی: واژگانِ عسکری (سنانت، خدنگ، هیجا) که بر فضای حماسی تأکید دارند.

نهنگ تند چون سیماب لرزان در یم عمان پلنگ زوش چو سیمرغ پنهان در که بربر

نهنگِ بزرگ در دریایِ عمان از ترسِ تو همچون سیماب (جیوه) می‌لرزد و پلنگِ دلاور همچون سیمرغ در کوهستان‌ها پنهان می‌شود.

نکته ادبی: سیماب: استعاره از لرزش و اضطراب.

ایا شاهی کز آسیب سر شمشیر تو گردون کشد سر هر زمان چون خارپشت اندر خم چنبر

ای شاهی که از ترسِ شمشیرِ تو، آسمان هر لحظه مثلِ خارپشت در خود می‌پیچد و جمع می‌شود.

نکته ادبی: تخیلِ شاعرانه در وصفِ هراسِ هستی از قدرت شاه.

اگر خنجر زنی گاه وغا بر پیکر کیوان کنی آن را به یک ضربت علی التحقیق دو پیکر

اگر در میدانِ جنگ شمشیر بر پیکرِ سیاره‌یِ کیوان بزنی، به یقین آن را با یک ضربه به دو نیم می‌کنی.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی.

بر اطراف ممالک قلعها داری برآورده همه بنیاد آن از سد ذوالقرنین محکمتر

در اطرافِ سرزمین‌ها دژهایی ساخته‌ای که پایه‌هایِ آن‌ها از سدِ ذوالقرنین نیز محکم‌تر است.

نکته ادبی: تلمیح به سد ذوالقرنین به عنوان نماد استحکام.

رسیده قعر خندقهای آن تا تارک ماهی گذشته سقف ایوانهای آن از گوشهٔ محور

عمقِ خندق‌هایِ این قلعه‌ها تا اعماقِ زمین رسیده و سقفِ ایوان‌هایش از فلک و محورِ گردون فراتر رفته است.

نکته ادبی: اغراق در عظمت معماری دژها.

ندیمان و مشیران و سواران و غلامانت به انواع هنر هستند هر یک بهتر از دیگر

ندیمان، مشاوران، سواران و غلامانِ تو، هر کدام در هنرِ خود از دیگران برترند.

نکته ادبی: گذار از توصیف فردیِ شاه به توصیف سپاه و اطرافیان.

ندیمانی همه فاضل مشیرانی همه عاقل سوارانی همه پردل غلامانی همه صفدر

ندیمانی که همه دانشمند، مشاورانی عاقل، سوارانی شجاع و غلامانی صف‌شکن هستند.

نکته ادبی: توصیف صفاتِ پسندیده لشکریان.

یکی با فطنت لقمان یکی با بهجت سحبان یکی با قوت رستم یکی با صولت حیدر

یکی دارایِ هوشِ لقمان، یکی دارایِ زیبایی و فصاحتِ سحبان، یکی دارایِ قدرتِ رستم و دیگری دارایِ هیبتِ حضرت علی (ع) است.

نکته ادبی: تلمیح به شخصیت‌های اسطوره‌ای و تاریخی برای نشان دادن کمالِ یاران.

ز ترک و دیلم اندر لشکرت هستند مردانی خروشان همچو پیل مست و جوشان همچو شیر نر

در سپاهِ تو از اقوامِ ترک و دیلم، مردانی هستند که در خروشیدن مانندِ پیلِ مست و در جوشش مانندِ شیرِ نر هستند.

نکته ادبی: توصیف تنوع قومی و قدرت جسمانی سپاه.

غضنفرجوش و آهن پوش و گردون کوش و لشکرکش مصاف افروز و فتح اندوز و اعداسوز و جنگ آور

مردانی شیرصفت، زره‌پوش، آسمان‌نورد و لشکری، که میدان‌دارِ نبرد، پیروزی‌آفرین و دشمن‌سوز هستند.

نکته ادبی: استفاده از ترکیباتِ صفت‌ساز برای تأکید بر کارآمدی سپاه.

بود تنین و ثور و شیر و کرکس را همه ساله ز گرز و رمح و تیغ و تیرشان بر گنبد اخضر

از ترسِ سلاح‌هایِ آن‌ها، تمامِ موجوداتِ آسمانی (تنین، ثور، شیر و کرکس) همواره بر گنبدِ آسمان هراسانند.

نکته ادبی: اشاره به صور فلکی.

شکسته مهره اندر سر گسسته گردن اندر تن کفیده دیده اندر رخ دریده زهره اندر بر

دشمنان در برابرِ آن‌ها سرشان شکسته، گردنشان گسسته، چشمانشان دریده و قلبشان از ترس پاره شده است.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ شکستِ دشمن با آرایه جناس.

که دارد از سلاطین و ملوک مشرق و مغرب چنین پرداخته دولت چنین آراسته لشکر

کدام یک از سلاطینِ مشرق و مغرب چنین دولت و حکومتِ منظم و چنین لشکرِ آراسته‌ای دارند؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای فخر فروشی ممدوح.

خداوندا کنون باید نشاط باده فرمودن که شد چون جنة المأوی جهان از خرمی یکسر

ای خداوندگار، اکنون که جهان به خاطرِ بهار همچون بهشت شده است، باید که به نشاط و باده‌نوشی بپردازی.

نکته ادبی: تغییر لحن از حماسه به تغزل (بهاریه).

گهی آراستن بر گوشهٔ رود روان مجلس گهی می خواستن بر نالهٔ رود روان پرور

زمانی به آراستنِ مجلس در کنارِ رودِ روان مشغول شو و زمانی به گوش دادن به نوایِ موسیقی و ساز بسپار.

نکته ادبی: رود: ایهام بین رودخانه و آلت موسیقی (ساز).

شکوفه بر سر شاخ است چون رخسارهٔ جانان بنفشه بر لب جوی است چون جرارهٔ دلبر

شکوفه بر شاخه مانندِ چهره‌یِ یار است و بنفشه بر لبِ جوی مانندِ زلفِ یار زیباست.

نکته ادبی: تشبیهاتِ کلاسیکِ طبیعت به زیبایی‌های معشوق.

سحاب گوهرآگین گشته نقاش گل ساده شمال عنبرآیین گشته فراش گل احمر

ابرِ باران‌زا نقاشِ گل‌هایِ ساده شده و بادِ صبا فراش و خدمتگزارِ گل‌هایِ سرخ است.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به عناصر طبیعت.

کنون از لاله گردد باغ چون بیجاده گون مطرد کنون از سبزه گردد راغ چون پیروزه گون چادر

اکنون باغ از لاله مانندِ پارچه‌یِ بیجاده‌رنگ (قرمز) است و دشت از سبزه همچون چادری فیروزه‌ای به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: استفاده از رنگ‌های نمادین در توصیف بهار.

گهی صلصل کند در بوستان چون عاشقان لاله گهی بلبل زند در گلستان چون مطربان مزهر

گاهی پرنده‌یِ صلصل در باغ همچون عاشقِ گل ناله می‌کند و گاهی بلبل در گلستان همچون نوازنده می‌خواند.

نکته ادبی: تمثیل و همانندسازی پرندگان با کنش‌های انسانی.

سرشک ابر درآگین فروغ مهر نورآیین رسول ماه فروردین نسیم باد صورتگر

قطره‌هایِ باران، درخششِ خورشید، پیام‌رسانِ ماهِ فروردین و بادِ بهاری، همه دست‌به‌دست هم داده‌اند.

نکته ادبی: تصویرسازیِ جامع از عناصرِ تشکیل‌دهنده‌ی بهار.

طرازد حلهٔ سوسن نماید طرهٔ سنبل فروزد چهرهٔ نسرین گشاید دیدهٔ عبهر

بادِ بهاری لباسِ سوسن را می‌آراید، زلفِ سنبل را نشان می‌دهد، چهره‌یِ نسرین را می‌افروزد و چشمِ گلِ عبهر را باز می‌کند.

نکته ادبی: توصیفاتِ شاعرانه و دقیق از شکفتن گل‌ها.

سمن را گه کند گردن هوا پر رشتهٔ لولو چمن را گه کند دامن صبا پر تودهٔ عنبر

باد هوا را پر از مروارید می‌کند (شبنم) و چمن را پر از بویِ خوشِ عنبر می‌گرداند.

نکته ادبی: استعاره‌های لطیف برای گل‌ها و شبنم.

در این ایام یک ساعت نباید زیست بی عشرت در این هنگام یک لحظت نشاید بود بی ساغر

در این روزهایِ بهاری، یک لحظه نباید بدون شادی و عشرت زیست و یک لحظه نباید بدونِ جامِ شراب بود.

نکته ادبی: دعوت به غنیمت شمردن دم.

الا تا صورت مانی بود افروخته سیما الا تا لعبت آزر بود آراسته منظر

تا زمانی که نقاشی‌هایِ مانی زیبا و آراسته است و تا وقتی که تندیس‌هایِ آزر زیبا به نظر می‌رسند.

نکته ادبی: تلمیح به مانی (نقاش) و آزر (بت‌تراش) به عنوان نماد زیبایی.

ز خوبان باد بزم تو چو صورت نامهٔ مانی ز ترکان باد قصر تو چو لعبت خانهٔ آزر

بزمِ تو از خوبان باید همچون کتابِ نقاشیِ مانی باشد و قصرِ تو از زیبارویان همچون بت‌خانه‌یِ آزر باشد.

نکته ادبی: آرزو و مدحِ شکوه و زیبایی بزم شاه.

قضا رای تو را تابع قدر حکم تو را خاضع ملک ملک تو را راعی فلک بخت تو را یاور

قضا تابعِ اراده‌یِ تو، سرنوشت مطیعِ حکمِ تو، ملک‌داریِ تو تحتِ حمایت خدا و فلک و بخت و اقبال همواره یاورِ توست.

نکته ادبی: حسن ختامِ مدح، تأکید بر قدرت لایزال ممدوح.

آرایه‌های ادبی

تلمیح جمشید، مانی، آزر، سد ذوالقرنین، لقمان، رستم، حیدر

اشاره به شخصیت‌ها و وقایع تاریخی و اسطوره‌ای برای تعمیق مفهوم مدح.

مبالغه تمامی ابیات در بخش مدح

اغراق‌های فراوان برای بزرگ‌نماییِ قدرت، عدالت و ثروت ممدوح.

تشبیه چون سرمه، چون حلقه، چون سیماب، همچون سیمرغ

استفاده از تشبیهاتِ محسوس برای تبیینِ هیبت و قدرتِ ممدوح.

تضاد (طباق) نرم و سخت، خشم و مهر، جنگ و بهار

بهره‌گیری از تقابل واژگان برای نشان دادن ابعاد مختلفِ پادشاهیِ ممدوح.

ایهام رود

اشاره به دو معنایِ رودخانه و آلت موسیقی (ساز) در بیت ۲۸.