گزیدهٔ اشعار - قصاید

عبدالواسع جبلی

تهنیت فتح عراق و مدح سلطان سنجر

عبدالواسع جبلی
این اشارتها که ظاهر شد ز لطف کردگار وین بشارتها که صادر شد به فتح شهریار
یافت خواهد ملت از اندازهٔ آن دستگاه گشت خواهد دولت از آوازهٔ آن پایدار
گر چه سلطان را فراوان فتحها حاصل شده ست کز حصول آن خلایق را فزوده ست اعتبار
نامهٔ فتحت که خواهد ماند زآن اندر جهان صدهزاران قصه از شهنامه خوش تر یادگار
چون به باطل سر برآوردند قومی در عراق شد فریضه دفعشان بر پادشاه حق گزار
ور برای قمع ایشان رایت منصور او در زمستان از خراسان کرد تحویل اختیار
لشکری بودند چون عفریت و خوک و غول و خرس تیره رای و خیره روی و عمرکاه و غمزکار
سر به سر غافل ز تقدیر خدای مستعان یک به یک غره به اقبال جهان مستعار
از شجاعت بوده با شیر ژیان اندر قران وز ضلالت بوده با دیو سپید اندر قطار
مدت سالی همی کردند در عالم طواف تا به یک ره مجتمع گشتند مردی صدهزار
بود شور انگیختن پیوسته ایشان را عمل بود رنگ آمیختن همواره ایشان مستعار
هر که را دریافتندی از وضیع و از شریف سر بریدندی به تیغ و تن کشیدندی به دار
گه غریبان را ز بی رحمی همی کردند بند گه اسیران را ز نامردی همی کشتند زار
گه مسلمان را همی خواندند کافر بر ملا گه موحد را همی گفتند ملحد آشکار
گر چه از بیداد و غارتشان به شرق و غرب بود در ممالک اضطراب و در مسالک اضطرار
شاه عالم زآن قبل تا خون نباید ریختن کرد ایشان را ز هر نوعی نصحیت چند بار
چون نصیحت رد شد و یزدان چنان تقدیر کرد کاعتقاد بد برآرد عاقبت زیشان دمار
لشکر منصور ناگاهی بر آنان کوفتند چون شهاب دیوسوز و چون سحاب تندبار
چون شدند آمیخته بر یکدگر هر دو سپاه جنگ را چنگ آخته چون شیر شرزه در شکار
شد هوا از پارهای گرد تاری چون دخان شد زمین از قطره های خون جاری چون شرار
خیل سلطان را کرامت با سلامت متصل اهل عصیان را عزیمت بر هزیمت استوار
از هزاهز چون رخ معلول قرص آفتاب وز زلازل چون تن مفلوج جرم کوهسار
بر زمین زرنیخ رنگ از روی بدخواهان نبات بر هوا شنگرف گون از خون گمراهان بخار
اسب تازان باد شکل و گرد گردان ابر وصف تیغ رخشان برق سان و کوس نالان رعدوار
گاه پیچش هر کمند و وقت کوشش هر سمند اژدهای بی قرار و آسمان بامدار
لعلگون پشت زمین و نیلگون روی هوا این ز الماس حسام و آن ز انقاس غبار
چون دل عشاق و جان عاشقان از مرد و گرز مرکز اشباح تنگ و مقصد ارواح تار
موضعی با زینت ذات البروج از تیغ و درع موقفی با هیبت یوم الخروج از گیر و دار
گاوپیچان در زمین از نعل اسب شیر روز شیر بی جان بر سپهر از بیم گرز گاوسار
پشت مرد از درع میناگون چو روی آسمان روی تیغ از قطره های خون چو پشت سوسمار
گه چو گردون از تغیر گشته هامون با شتاب گه چو هامون از تغیر گشته گردون باوقار
وز فراوان خون غداران و مکاران که رفت در طرفهای جبال و در کنفهای بحار
تا ابد بیجاده رنگ و لعلگون خواهند زاد زین یکی در یتیم و زان یکی زر عیار
ایستاده پیش صف سلطان و زیر ران او بارهٔ گردون تن هامون کن جیحون گذار
ماه سیری ماهی اندامی که کردی هر زمان پشت ماهی را نعال نو به ماه نونگار
غار گشتی گر در او رفتی ز شخص وی چو کوه کوه گشتی گر بر او جستی ز نعل وی چو غار
چون فلک در دور و از گردش فلک را رخ سیاه چون سمک در آب و از گامش سمک را تن فکار
مرکبی چون دلدل آورده بر این سان زیر زین وز نیام آهخته شمشیری به سان ذوالفقار
تا بدان گاهی که زخم تیغ او تسلیم کرد جان اعدا را به دست مالک دارالبوار
گر چه آن لشکر ز غداری و بسیاری بدند همچو ماران بی وفا و همچو موران بی شمار
در هزیمت گر توانستی از ایشان هر یکی پر بر آوردی چو مور و پوست بفگندی چو مار
گر چه اعدا را همه انواع شوکت جمع بود از ستور و از ستام و از سلاح و از سوار
چون قضا از چار جانبشان گرفت اندر میان گاه حاجتشان نیامد سودمند آن هر چهار
ور چه سلطان داشت هر آلت که باید ساخته از سپاه بی نهایت وز مصاف بی کنار
شر ایشان را کفایت کرد بی هیچ آلتی بر او با بندگان و سر او با کردگار
گر اجازت یافتندی زو ز بهر تهنیت چون میسر کرد فتح او خدای بردبار
آمدی شمس الضحی پش وی از ذات الحنک وآمدی روح الامین نزد وی از دارالقرار
ای هوای رزمگاهت چون زمین هاویه وی زمین بزمگاهت چون هوای نوبهار
خصم را زنهار دادن در جهان آیین توست زین قبل دارد همی یزدان تو را در زینهار
کردی از آزردن خصمان مجهول احتراز گر چه بود آزار تو مقصودشان از کارزار
گر چه گه گه پشه دل مشغول دار پیل را پیل دارد گاه جنگ از انتقام پشه عار
ای به خاک پای تو شاهان عالم را یمین وی ز جود دست تو اعقاب آدم را یسار
دین و دنیا را ز فر رای و فتح رایتت یمن حاضر بر یمین و یسر حاصل بر یسار
باز با تیهو ز عدلت خفته در یک آشیان شیر با آهو ز امنت رفته در یک مرغزار
بس که بگرفتی بلاد و بس که بشکستی مصاف بس که بربستی عدو و بس که بگشادی حصار
ای به فضل ذوالجلال و آن به جسن اعتقاد این به سعد آسمان و آن به سعی روزگار
شکر کن یزدان عالم را که یک نعمت نماند کاو نکرد آن گاه قسمت در ازل بر تو نثار
وز جهان نگذشت هرگز بر همایون خاطرت هیچ کامی کآن تو را حاصل نشد بی انتظار
لاجرم حال کسی باشد چنین کاو را بود سیرت محمود جفت و دولت مسعود یار
تا به ترکیب مزاج و جوهر و خلقت بود تند باد و رام خاک و پاک آب و تیز نار
باد اعدای تو را چون نار و آب و باد و خاک روی زرد و قدر پست و عزم سست و نقش خار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده در ستایش پادشاهی مقتدر سروده شده که با تکیه بر یاری خداوند، فتنه‌ای را در عراق سرکوب کرده است. شاعر این نبرد را نه یک جنگ زمینی صرف، بلکه تقابلی میان حق و باطل می‌داند و با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های حماسی، شکوه ارتش سلطان و حقارتِ دشمنانِ شورشی را به تصویر می‌کشد.

شاعر در این اثر با استفاده از مبالغه‌های هنری و استعاره‌های کیهانی، گستردگی میدان نبرد و قدرت تخریبی سلاح‌ها را توصیف می‌کند. او پادشاه را شخصیتی الهی و مورد تایید آسمانی می‌داند که پیش از آغاز جنگ، مسیر صلح و نصیحت را پیموده اما در نهایت با سرکشی دشمن، ناچار به پاسخ نظامی شده است.

در پایان با ستایش از شجاعت و مهارت‌های فردی پادشاه در میدان نبرد (که به شجاعت بزرگان دین تشبیه شده)، فضای شعر به مدح عدالت و رحمت پادشاه در عین قدرت‌مندی ختم می‌شود. این متن نمونه‌ای از ادبیات حماسی-مدحی است که در آن، شکوه پادشاه با اسطوره‌سازی و پیوند دادن او به نمادهای مذهبی و تاریخی تبیین شده است.

معنای روان

این اشارتها که ظاهر شد ز لطف کردگار وین بشارتها که صادر شد به فتح شهریار

این نشانه‌هایی که از لطف پروردگار آشکار شد و این مژده‌هایی که از پیروزی پادشاه صادر گشت، نشانه لطف الهی است.

نکته ادبی: اشارت و بشارت در اینجا به معنای نشانه‌های غیبی و اخبار پیروزی است.

یافت خواهد ملت از اندازهٔ آن دستگاه گشت خواهد دولت از آوازهٔ آن پایدار

ملت به دلیل قدرت و عظمت آن تشکیلات و دستگاه پادشاهی، به آرامش و رفاه دست خواهد یافت و حکومت به واسطه آوازه این پیروزی، پایدار خواهد ماند.

نکته ادبی: دستگاه در اینجا کنایه از تشکیلات حکومتی و ابهت پادشاهی است.

گر چه سلطان را فراوان فتحها حاصل شده ست کز حصول آن خلایق را فزوده ست اعتبار

اگرچه پادشاه پیروزی‌های بسیاری به دست آورده که باعث افزایش اعتبار و منزلت مردم شده است.

نکته ادبی: حصول به معنای به دست آوردن و تحقق یافتن است.

نامهٔ فتحت که خواهد ماند زآن اندر جهان صدهزاران قصه از شهنامه خوش تر یادگار

نامه پیروزی تو که در جهان باقی خواهد ماند، از صدها هزار داستان شاهنامه نیز یادگاری خوش‌تر خواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به شاهنامه فردوسی به عنوان نمادِ ثبت افتخارات ملی.

چون به باطل سر برآوردند قومی در عراق شد فریضه دفعشان بر پادشاه حق گزار

چون قومی در عراق باطل‌گونه سر به شورش برداشتند، دفع آنان بر پادشاه حق‌گزار واجب شد.

نکته ادبی: حق‌گزار به معنای کسی است که حق را ادا می‌کند یا به حق پایبند است.

ور برای قمع ایشان رایت منصور او در زمستان از خراسان کرد تحویل اختیار

و برای سرکوب آنان، لشکر پیروزمند او در زمستان از خراسان حرکت کرد.

نکته ادبی: رایت منصور استعاره از سپاه پیروزمند است.

لشکری بودند چون عفریت و خوک و غول و خرس تیره رای و خیره روی و عمرکاه و غمزکار

لشکریان دشمن مانند دیوها و حیوانات وحشی، تیره ضمیر، بی‌شرم، عمرکاه و فتنه‌انگیز بودند.

نکته ادبی: عمرکاه به معنای کوتاه کننده عمر و غمزکار به معنای فتنه‌انگیز و سخن‌چین است.

سر به سر غافل ز تقدیر خدای مستعان یک به یک غره به اقبال جهان مستعار

همگی از تقدیر خداوند غافل بودند و به اقبالِ ناپایدارِ دنیا مغرور شده بودند.

نکته ادبی: مستعار در اینجا به معنای عاریتی و ناپایدار است.

از شجاعت بوده با شیر ژیان اندر قران وز ضلالت بوده با دیو سپید اندر قطار

آن‌ها در شجاعت ظاهری با شیرِ ژیان برابر بودند و در گمراهی با دیو سپید همراه بودند.

نکته ادبی: دیو سپید یادآور شاهنامه و نماد شرارت است.

مدت سالی همی کردند در عالم طواف تا به یک ره مجتمع گشتند مردی صدهزار

مدتی یک سال در عالم گشتند تا اینکه صدهزار نفر از آن‌ها گرد هم آمدند.

نکته ادبی: طواف در اینجا به معنای گشتن و سفر کردن است.

بود شور انگیختن پیوسته ایشان را عمل بود رنگ آمیختن همواره ایشان مستعار

کار همیشگی‌شان شورش‌گری بود و ظاهرشان همیشه ریاکارانه بود.

نکته ادبی: رنگ آمیختن کنایه از تزویر و ریاکاری است.

هر که را دریافتندی از وضیع و از شریف سر بریدندی به تیغ و تن کشیدندی به دار

هر کس از شریف و وضیع را که می‌یافتند، سر از تنش جدا می‌کردند یا به دار می‌آویختند.

نکته ادبی: وضیع و شریف تضاد برای بیان همه اقشار جامعه است.

گه غریبان را ز بی رحمی همی کردند بند گه اسیران را ز نامردی همی کشتند زار

گاهی غریبان را با بی‌رحمی بند می‌کشیدند و گاهی اسیران را با نامردی می‌کشتند.

نکته ادبی: زار به معنای ناتوان و زار و نزار است.

گه مسلمان را همی خواندند کافر بر ملا گه موحد را همی گفتند ملحد آشکار

گاهی مسلمانان را به آشکارا کافر می‌خواندند و گاهی یکتاپرستان را ملحد می‌نامیدند.

نکته ادبی: ملا به معنای آشکار و ملحد به معنای بی دین است.

گر چه از بیداد و غارتشان به شرق و غرب بود در ممالک اضطراب و در مسالک اضطرار

اگرچه به خاطر بیداد و غارتگری آنان در شرق و غرب، در شهرها آشوب و در راه‌ها سختی بود.

نکته ادبی: مسالک جمع مسلک و به معنای راه‌ها و مسیرهاست.

شاه عالم زآن قبل تا خون نباید ریختن کرد ایشان را ز هر نوعی نصحیت چند بار

پادشاه عالم برای اینکه خون‌ریزی نشود، بارها آن‌ها را نصیحت کرد.

نکته ادبی: نصحیت کردن به معنای اندرز دادن برای جلوگیری از جنگ است.

چون نصیحت رد شد و یزدان چنان تقدیر کرد کاعتقاد بد برآرد عاقبت زیشان دمار

چون نصیحت‌ها رد شد و خدا چنان تقدیر کرد که اعتقاد فاسدشان باعث نابودی‌شان شود.

نکته ادبی: دمار برآوردن کنایه از نابود کردن است.

لشکر منصور ناگاهی بر آنان کوفتند چون شهاب دیوسوز و چون سحاب تندبار

لشکر پیروزمند ناگهان بر آن‌ها هجوم برد، مانند شهابی که دیوها را می‌سوزاند و ابری که تندباران است.

نکته ادبی: شهاب دیوسوز اشاره به باورهای اساطیری و اسلامی درباره تیر شهاب است.

چون شدند آمیخته بر یکدگر هر دو سپاه جنگ را چنگ آخته چون شیر شرزه در شکار

چون دو سپاه با هم درگیر شدند، مانند شیران شرزه در هنگام شکار، با هم گلاویز شدند.

نکته ادبی: چنگ آخته کنایه از آماده شدن برای جنگ است.

شد هوا از پارهای گرد تاری چون دخان شد زمین از قطره های خون جاری چون شرار

هوا از گرد و غبار جنگ مانند دود تیره شد و زمین از قطرات خون مانند اخگرهای آتش، جاری گشت.

نکته ادبی: شرار به معنای پاره‌های آتش است.

خیل سلطان را کرامت با سلامت متصل اهل عصیان را عزیمت بر هزیمت استوار

سپاه سلطان همراه با کرامت و سلامت بود و لشکر عصیان‌گر مصمم بر فرار و شکست بود.

نکته ادبی: هزیمت به معنای شکست و فرار است.

از هزاهز چون رخ معلول قرص آفتاب وز زلازل چون تن مفلوج جرم کوهسار

از هیاهوی جنگ، خورشید مانند صورت شخص بیمار کم‌رنگ شد و از لرزش‌ها، کوه‌ها مانند بدن انسانِ فلج تکان خوردند.

نکته ادبی: هزاهز به معنای اضطراب و لرزش‌های ناشی از جنگ است.

بر زمین زرنیخ رنگ از روی بدخواهان نبات بر هوا شنگرف گون از خون گمراهان بخار

زمین از روی دشمنان به رنگ زرد (زرنیخ) درآمد و هوا از خون گمراهان به رنگ قرمز (شنگرف) شد.

نکته ادبی: زرنیخ و شنگرف کنایه از زردی ترس و سرخی خون است.

اسب تازان باد شکل و گرد گردان ابر وصف تیغ رخشان برق سان و کوس نالان رعدوار

اسب‌ها تند و بادپا، گرد و غبار مانند ابر، شمشیرها مانند برق و طبل‌ها مانند رعد بودند.

نکته ادبی: تمثیل‌های طبیعت برای توصیف جنگ.

گاه پیچش هر کمند و وقت کوشش هر سمند اژدهای بی قرار و آسمان بامدار

هنگام چرخش کمند و تلاش اسب‌ها، آن‌ها مانند اژدهای بی‌قرار و آسمانی در حرکت بودند.

نکته ادبی: بامدار به معنای صاحب بام یا در حال گردش است.

لعلگون پشت زمین و نیلگون روی هوا این ز الماس حسام و آن ز انقاس غبار

زمین به رنگ لعل (خونی) و آسمان به رنگ نیل (غبارآلود) شد؛ آن از تیغ الماس و این از گرد و غبار بود.

نکته ادبی: تضاد رنگی میان خون روی زمین و غبار در آسمان.

چون دل عشاق و جان عاشقان از مرد و گرز مرکز اشباح تنگ و مقصد ارواح تار

به خاطر ضربات نیزه و گرز، عرصه بر جان‌ها تنگ و مقصد ارواح تیره و تار شد.

نکته ادبی: مرکز اشباح کنایه از میدان جنگ است.

موضعی با زینت ذات البروج از تیغ و درع موقفی با هیبت یوم الخروج از گیر و دار

میدانی با زینتِ زره و تیغ همچون صورت‌های فلکی، و صحنه‌ای با هیبتِ روز قیامت در هنگام نبرد.

نکته ادبی: یوم‌الخروج کنایه از روز رستاخیز و صحنه محشر است.

گاوپیچان در زمین از نعل اسب شیر روز شیر بی جان بر سپهر از بیم گرز گاوسار

از نعل اسب‌ها در زمین گاو پیچان شد و در آسمان از بیم گرز، شیر بی‌جان گشت.

نکته ادبی: اشاره به صور فلکی گاو و شیر در آسمان.

پشت مرد از درع میناگون چو روی آسمان روی تیغ از قطره های خون چو پشت سوسمار

پشت مردان از زره سبزفام مانند آسمان، و روی تیغ از قطرات خون مانند پشت سوسمار شد.

نکته ادبی: تشبیه زره به رنگ آسمان و تیغ خونی به پوست سوسمار.

گه چو گردون از تغیر گشته هامون با شتاب گه چو هامون از تغیر گشته گردون باوقار

گاه زمین از شدت جنگ مانند آسمان متغیر شد و گاه آسمان از عظمت آن مانند زمین باوقار گشت.

نکته ادبی: هامون به معنای زمین و گردون به معنای آسمان است.

وز فراوان خون غداران و مکاران که رفت در طرفهای جبال و در کنفهای بحار

و از خون بسیارِ غداران و مکاران که در کوه‌ها و کناره‌های دریاها جاری شد.

نکته ادبی: جبال و بحار تضاد مکان برای بیان گستردگی نبرد.

تا ابد بیجاده رنگ و لعلگون خواهند زاد زین یکی در یتیم و زان یکی زر عیار

تا ابد زمین از آن خون، گوهر بیجاده و لعل تولید خواهد کرد و زر خالص به بار خواهد آورد.

نکته ادبی: تشبیه خون ریخته شده به گوهرهای گران‌بها.

ایستاده پیش صف سلطان و زیر ران او بارهٔ گردون تن هامون کن جیحون گذار

پیشاپیش سپاه سلطان، اسبی است که زمین را زیر خود می‌گیرد و از رودخانه‌ها عبور می‌کند.

نکته ادبی: باره به معنای اسب جنگی است.

ماه سیری ماهی اندامی که کردی هر زمان پشت ماهی را نعال نو به ماه نونگار

اسبی که آن‌قدر سریع است که پشت ماهی (نماد زمین در اساطیر) را با نعلش نقش می‌زند.

نکته ادبی: سمک در اساطیر قدیم، ماهی‌ای است که زمین بر پشت آن قرار دارد.

غار گشتی گر در او رفتی ز شخص وی چو کوه کوه گشتی گر بر او جستی ز نعل وی چو غار

اگر وارد غاری می‌شد مانند کوه به نظر می‌رسید و اگر بر روی کوهی می‌جست، مانند غار بود.

نکته ادبی: مبالغه در وصف بزرگی اسب.

چون فلک در دور و از گردش فلک را رخ سیاه چون سمک در آب و از گامش سمک را تن فکار

مانند فلک در گردش است و سمک از گام‌های او آسیب‌دیده است.

نکته ادبی: تلمیح به گردش آسمان و استواری زمین بر روی ماهی.

مرکبی چون دلدل آورده بر این سان زیر زین وز نیام آهخته شمشیری به سان ذوالفقار

مرکبی مانند دلدل (اسب حضرت علی) زیر زین دارد و شمشیری که از نیام کشیده، مانند ذوالفقار است.

نکته ادبی: ذوالفقار و دلدل ارجاعات مذهبی به شمشیر و اسب حضرت علی (ع) هستند.

تا بدان گاهی که زخم تیغ او تسلیم کرد جان اعدا را به دست مالک دارالبوار

تا آن لحظه که زخم شمشیرش، جان دشمنان را به دست نگهبانِ جهنم سپرد.

نکته ادبی: دارالبوار کنایه از جهنم و محل نابودی است.

گر چه آن لشکر ز غداری و بسیاری بدند همچو ماران بی وفا و همچو موران بی شمار

اگرچه آن لشکر به خاطر غداری و کثرت، مانند ماران بی‌وفا و مورچگان بی‌شمار بودند.

نکته ادبی: تشبیه دشمن به مار و مور به خاطر زیاد بودن و پست بودن آن‌ها.

در هزیمت گر توانستی از ایشان هر یکی پر بر آوردی چو مور و پوست بفگندی چو مار

در فرار اگر می‌توانستند، مانند مورچه بال در می‌آوردند و مانند مار پوست می‌انداختند تا فرار کنند.

نکته ادبی: توصیفِ آرزوی دشمن برای رهایی به هر قیمت.

گر چه اعدا را همه انواع شوکت جمع بود از ستور و از ستام و از سلاح و از سوار

اگرچه دشمنان همه نوع شکوه و قدرت از ستور و سلاح و سواره‌نظام را دارا بودند.

نکته ادبی: ستام به معنای دهنه اسب و استعاره از ساز و برگ جنگی است.

چون قضا از چار جانبشان گرفت اندر میان گاه حاجتشان نیامد سودمند آن هر چهار

چون قضا و قدر الهی آنان را محاصره کرد، هیچ‌کدام از آن امکانات برایشان سودمند واقع نشد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه قدرت مادی در برابر تقدیر الهی هیچ است.

ور چه سلطان داشت هر آلت که باید ساخته از سپاه بی نهایت وز مصاف بی کنار

و اگرچه سلطان همه تجهیزات لازم از سپاه بی‌نهایت و میدان نبرد وسیع را داشت.

نکته ادبی: مصاف به معنای میدان جنگ و محل صف‌آرایی است.

شر ایشان را کفایت کرد بی هیچ آلتی بر او با بندگان و سر او با کردگار

شر آنان را بدون هیچ ابزاری دفع کرد؛ پیوندش با بندگانش و سرانجام کارش با خدا بود.

نکته ادبی: کفایت کردن به معنای دفع شر و پیروزی است.

گر اجازت یافتندی زو ز بهر تهنیت چون میسر کرد فتح او خدای بردبار

اگر اجازه می‌یافتند که برای تبریک بگویند، چون خداوند این فتح را میسر کرد.

نکته ادبی: تهنیت به معنای تبریک و شادباش است.

آمدی شمس الضحی پش وی از ذات الحنک وآمدی روح الامین نزد وی از دارالقرار

خورشید و روح‌الامین (جبرئیل) نزد او می‌آمدند تا پیروزی را تبریک بگویند.

نکته ادبی: روح‌الامین لقب جبرئیل و از نمادهای قدسی است.

ای هوای رزمگاهت چون زمین هاویه وی زمین بزمگاهت چون هوای نوبهار

ای پادشاه! هوای میدان جنگت برای دشمن مانند جهنم (هاویه) است و زمین بزمگاهت مانند هوای بهاری دل‌انگیز است.

نکته ادبی: تضاد میان هاویه (جهنم) و بهار برای نشان دادن دو روی شخصیت پادشاه.

خصم را زنهار دادن در جهان آیین توست زین قبل دارد همی یزدان تو را در زینهار

امان دادن به دشمن در جهان آیین توست؛ به همین دلیل است که خداوند تو را در پناه خود دارد.

نکته ادبی: زنهار به معنای پناه و امان است.

کردی از آزردن خصمان مجهول احتراز گر چه بود آزار تو مقصودشان از کارزار

تو از آزار دادن دشمنانِ نادان خودداری کردی، اگرچه هدفشان از جنگ، آزار دادن تو بود.

نکته ادبی: احتراز به معنای دوری کردن و پرهیز کردن است.

گر چه گه گه پشه دل مشغول دار پیل را پیل دارد گاه جنگ از انتقام پشه عار

اگرچه گاهی مزاحمت‌های افراد حقیر و کم‌مقدار مانند پشه، ذهن و خاطر پادشاه را که همچون فیلی بزرگ و باشکوه است مشغول می‌کند، اما پادشاه در میدانِ نبرد، از سرِ بزرگی و عزت، از انتقام گرفتن از چنین موجودات ناچیزی عار دارد و آن را زیر شأن خود می‌بیند.

نکته ادبی: پیل در اینجا استعاره از پادشاه است و پشه نماد دشمنان کوچک و ناتوان که به حریم او تجاوز می‌کنند.

ای به خاک پای تو شاهان عالم را یمین وی ز جود دست تو اعقاب آدم را یسار

ای کسی که شاهان عالم برای رسیدن به خاک پای تو به خود می‌بالند و آن را مایه افتخار و یاری خود می‌دانند، و ای کسی که از سخاوت دستِ بخشنده‌ات، تمامی فرزندان آدم بهره‌مند می‌شوند.

نکته ادبی: یمین و یسار در اینجا به معانی استعاری (مایه قدرت/افتخار و مایه بهره/روزی) به کار رفته‌اند.

دین و دنیا را ز فر رای و فتح رایتت یمن حاضر بر یمین و یسر حاصل بر یسار

نظم و پایداریِ دین و دنیا، مرهون تدبیر عقلانی و پرچمِ پیروزمند توست؛ به طوری که برکت در سمت راست و دستاوردهای بزرگ در سمت چپِ کار تو، همیشه حاضر و مهیاست.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم و در اینجا نماد اقتدار و قدرت نظامی پادشاه است.

باز با تیهو ز عدلت خفته در یک آشیان شیر با آهو ز امنت رفته در یک مرغزار

به برکت عدالتِ تو، چنان امنیتی در قلمرو تو برقرار است که بازِ شکاری در کنار تیهو در یک آشیانه می‌خوابد و شیر در کنار آهو در یک مرغزار با آرامش قدم می‌زند.

نکته ادبی: این بیت نمادِ اغراق‌آمیزِ امنیتِ فراگیر در عصر عدالتِ پادشاه است.

بس که بگرفتی بلاد و بس که بشکستی مصاف بس که بربستی عدو و بس که بگشادی حصار

تو سرزمین‌های بسیاری را به تصرف درآوردی، در میدان‌های نبردِ بسیاری پیروز شدی، دشمنان بی‌شماری را به بند کشیدی و قلعه‌های بسیاری را فتح کردی.

نکته ادبی: استفاده از تکرارِ ساختارِ 'بس که...' برای تأکید بر کثرت و عظمت فتوحات نظامی.

ای به فضل ذوالجلال و آن به جسن اعتقاد این به سعد آسمان و آن به سعی روزگار

یکی به واسطه فضل و بخششِ خداوند متعال است و دیگری به سبب اعتقاد پاکِ تو؛ یکی به خاطر اقبال و سعدِ اختران آسمانی است و دیگری نتیجه تلاش و همتِ خودت در گذر روزگار است.

نکته ادبی: اشاره به دوگانه بودنِ اسباب موفقیت: عواملِ ماورایی (الهی/آسمانی) و عواملِ انسانی (تلاش/اعتقاد).

شکر کن یزدان عالم را که یک نعمت نماند کاو نکرد آن گاه قسمت در ازل بر تو نثار

خدای جهانیان را شکر و سپاس بگو که هیچ نعمتی باقی نماند مگر اینکه در ازل، سهم و نصیبِ آن را برای تو مقرر کرد و بر تو ارزانی داشت.

نکته ادبی: اشاره به تقدیرِ ازلی و کمالِ برخورداری پادشاه از مواهب الهی.

وز جهان نگذشت هرگز بر همایون خاطرت هیچ کامی کآن تو را حاصل نشد بی انتظار

هیچ‌گاه خواسته‌ای به ذهن مبارک تو خطور نکرد که پیش از آنکه منتظر بمانی یا به زحمت بیفتی، برایت محقق و حاصل نشده باشد.

نکته ادبی: تعبیرِ همایون‌خاطر، اشاره به منشِ بلند و جایگاه والای پادشاه دارد.

لاجرم حال کسی باشد چنین کاو را بود سیرت محمود جفت و دولت مسعود یار

بنابراین، کاملاً طبیعی است که حالِ کسی چنین خوش و نیکو باشد که سیرت و رفتاری پسندیده دارد و دولت و اقبالی سعادتمند همراهِ اوست.

نکته ادبی: لاجرم به معنای ناچار و از روی ضرورت است که در اینجا برای تبیینِ رابطه علت و معلولی به کار رفته.

تا به ترکیب مزاج و جوهر و خلقت بود تند باد و رام خاک و پاک آب و تیز نار

تا زمانی که جهان بر اساس ترکیبِ مزاج‌ها و عناصرِ اصلی طبیعت پایداری دارد؛ یعنی تا وقتی بادِ در حرکت، خاکِ رام، آبِ زلال و آتشِ سوزان وجود دارند.

نکته ادبی: اشاره به چهار عنصرِ مقدس (آب، باد، خاک، آتش) که ارکانِ هستی در جهان‌شناسی قدیم بودند.

باد اعدای تو را چون نار و آب و باد و خاک روی زرد و قدر پست و عزم سست و نقش خار

خداوند دشمنانت را مانند عناصر چهارگانه به زبونی بکشاند؛ به گونه‌ای که چهره‌شان از شدت شرمساری مانند آتش زرد شود، قدر و منزلتشان مانند خاک پست گردد، اراده‌شان مانند باد سست باشد و همچون خار، خوار و بی‌مقدار شوند.

نکته ادبی: شاعر برای دشمنان پادشاه، سرنوشتی متناسب با ویژگیِ هر یک از عناصر چهارگانه (آتش، خاک، باد، ...) آرزو کرده است.