گزیدهٔ اشعار - قصاید

عبدالواسع جبلی

مدح اثیرالدین امین‌الملک زین‌الدوله ابومنصور نصر بن علی

عبدالواسع جبلی
نگار من چو بر سیمین میان زرین کمر بندد هر آن کاو را ببیند کی دل اندر سیم و زر بندد
طمع باید برید از جان شیرین چون من آن کس را که بیهوده دل اندر عشق آن شیرین پسر بندد
گهی از مشک زلف او حمایل در گل آویزد گهی از قیر جعد او سلاسل بر قمر بندد
ز عشق او جهان من شود چون حلقهٔ خاتم چو زلف او ز عنبر حلقه اندر یکدگر بندد
چو تیر و چون کمان گردد دهن باز و خمیده قد چون آن مشکین زره عمدا بر آن سیمین سپر بندد
شود چون شمع زرین روی و ریزان اشک و سوزان دل هر آن کاو دل در آن شمع بتان کاشغر بندد
از آنم چون گل و نرگس سلب چاک و سرافگنده که او بر سوسن تازه همی شمشادتر بندد
بدان زنجیر مشکین و عقیق شکرین همچون دل من صدهزاران دل به روزی بیشتر بندد
گهی خونم بدان زلف دوتاه پر شکن ریز گهی خوابم بدان چشم سیاه دل شکر بندد
شود چون شکر از آب و چو مشک از آتش آن کاو دل در آن زنجیر پر مشک و عقیق پر شکر بندد
گه از سنبل حجابی بر فراز پرنیان پوشد گه از عنبر نقابی بر طراز شوشتر بندد
ز شوق روی او آید ز گل هر ساله پیدا گل چو بیند روی او از شرم او بار سفر بندد
به چشم مردمان گردد چو سیم قلب خوار آن کس کامید اندر وصال آن نگار سیمبر بندد
عزیز آن کس بود نزدیک خاص و عام کاو خاطر چو من پیوسته در مدح عمید نامور بندد
اثیر دین امین ملک زین دولت آن صدری که بر درگاه او دولت میان هر روز در بندد
ابومنصور نصر بن علی کز رایش ار یابد اجازت آسمان پش وی از جوزا کمر بندد
چو مه زانگشت پیغمبر حجر بشکافد از بیمش اگر دور از تو گاه خشم چشم اندر حجر بندد
جهانی با کمال است و نباشد عقل آن کامل که همت با وجودش در جهان مختصر بندد
در ارحام از برای کثرت اتباع او دایم همی از نطفهٔ ماء معین ایزد صور بندد
سمند او چو آرد حمله فرق فرقدان شاید کمند او چو گردد حلقه حلق شیر نر بندد
خیال هیبتش در دست شمشیر اجل گیرد همای همتش بر پای منشور ظفر بندد
فلک امید بست اندر دوام عمر او چونان که حربا وهم در شمس و صدف دل در مطر بندد
شود آتش بر ایشان چون بر ابراهیم بر ریحان اگر گاه کرم همت در اصحاب سقر بندد
به دین اندر همی از علم ترتیب علی سازد به ملک اندر همی از عدل آیین عمر بندد
اگر هر مهتر از بهر هوای نفس جان و دل در آلات ملاهی و در انواع بطر بندد
خرد وی را بر آن دارد همه کاندیشه و همت در اسباب معانی و در ارباب هنر بندد
به پای عزم پیوسته همی فرق قضا کوبد به دست عزم همواره همی پای قدر بندد
الا ای نامور صدری که توقیعات کلک تو تفاخر را همی روح الامین بر فرق سر بندد
وگر این مرتبت وی را شود حاصل ز رشک او نقاب شرم دست آسمان بر روی خور بندد
بود بر هیأت زرین عماری دار سال و مه به طمع آن که مرکب دارت او را بر ستر بندد
هر آن شاعر که یک ره مدح تو گوید شود کاره کز آن پس خاطر اندر مدح سادات بشر بندد
چو گردون بسیط آمد که را رای زمین خیزد چو دریای محیط آمد که را دل در شمر بندد
اگر گوری ستایش را دهان پیش تو بگشاید وگر موری پرستش را میان پیش تو در بندد
یکی از حشمت تو شرزه شیران را زبون گیرد یکی در دولت گرزه ماران را زفر بندد
نگردد از فنا معزول جاویدان حواس آن که از بهر مدیح تو حواس اندر فکر بندد
زمانه خامهٔ مدحت صلف را در بنان گیرد ستاره نامهٔ فتحت شرف را بر بصر بندد
به جود ار چند مشهور است حاتم هر که جودت را ببیند زو عجب آید که فهم اندر سمر بندد
به حلم ار چند مذکور است احنف هر که حکمت را بداند زو غریب آید که وهم اندر خبر بندد
شود باز سپید او را به تأیید تو خدمتگر اگر تیهو مثال عالیت بر بال و پر بندد
ایا در نظم مدحت بسته طبع من چنان فکرت که عابد دایم اندیشه در اوقات سحر بندد
گه اصناف بدایع را در الفاظ ظرف دارد گه اوصاف روایع را بر ابیات عزر بندد
کنون پرداخت مدحی چون عروسی ساخته کاو را به گردن بر مشاطه عقدهای پر گهر بندد
بر آن منوال کاستاد مقدم لامعی گوید ز تیره شب همی پرده به روی روز بر بندد
الا تا ابر بارنده ز در و لعل و پیروزه قلاید در مه آزار بر شاخ شجر بندد
محل تو چنان بادا که هر بنده که او کهتر کمر در پیش از پیروزه و لعل و درر بندد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده در دو بخش اصلی سروده شده است؛ بخش نخستین، توصیفاتی دلکش از چهره و اندام معشوق و تأثیر حیرت‌انگیز جمال او بر جان و دل شاعر است که با تصویرسازی‌های ظریف و رنگارنگِ شاعرانه همراه شده است. شاعر با استفاده از نمادهای طبیعت، فلزات گرانبها و اساطیر، تصویری از یک معشوقِ دست‌نیافتنی و درخشان ترسیم می‌کند.

بخش دوم قصیده، گذاری استادانه به ستایش (مدح) ممدوح یعنی «ابومنصور نصر بن علی» است. در این قسمت، شاعر با بهره‌گیری از اغراق‌های هنری و تمثیل‌های تاریخی و مذهبی، جایگاه والای این شخصیت را به عنوان حامی هنر و دانش، اسوه عدالت و کانونِ توجهِ فلک و اهل فضل نشان می‌دهد و پیوند میان زیبایی معشوق و شکوهِ ممدوح را در تار و پود شعر تنیده است.

معنای روان

نگار من چو بر سیمین میان زرین کمر بندد هر آن کاو را ببیند کی دل اندر سیم و زر بندد

وقتی نگار زیبای من کمربندی زرین بر میانِ نقره‌فام خود می‌بندد، هر کس که این منظره را ببیند، دیگر هرگز دل به سیم و زر دنیوی نمی‌بندد.

نکته ادبی: سیمین میان: کنایه از اندام سفید و لطیف. زرین کمر: استعاره از زیبایی و تجمل معشوق.

طمع باید برید از جان شیرین چون من آن کس را که بیهوده دل اندر عشق آن شیرین پسر بندد

کسی که بیهوده دل به عشق آن جوان شیرین‌سخن می‌بندد، مانند من باید از جان شیرین خود قطع امید کند.

نکته ادبی: شیرین پسر: صفتِ معشوق که دلالت بر جوانی و جذابیت او دارد.

گهی از مشک زلف او حمایل در گل آویزد گهی از قیر جعد او سلاسل بر قمر بندد

گاه از گیسوی مشکین خود، حمایلی بر گُل چهره‌اش می‌آویزد و گاه از پیچ و تاب موی سیاهش، زنجیرهایی بر چهره چون ماهش می‌افکند.

نکته ادبی: مشک زلف: اضافه تشبیهی (زلف مانند مشک سیاه و خوشبو).

ز عشق او جهان من شود چون حلقهٔ خاتم چو زلف او ز عنبر حلقه اندر یکدگر بندد

وقتی که زلف او حلقه‌های عنبرین را در هم می‌پیچد، جهان من نیز مانند نگین انگشتری در برابر او کوچک و تنگ می‌شود.

نکته ادبی: حلقه خاتم: استعاره از کوچکی و محصور بودن در برابر زیبایی معشوق.

چو تیر و چون کمان گردد دهن باز و خمیده قد چون آن مشکین زره عمدا بر آن سیمین سپر بندد

دهانش همچون تیر و قدش همچون کمان خمیده می‌شود، آن‌گاه که زره مشکینِ گیسویش را بر سپر سیمینِ سینه‌اش می‌بندد.

نکته ادبی: تیر و کمان: تشبیه برای توصیف دهان کوچک و قد خمیده معشوق.

شود چون شمع زرین روی و ریزان اشک و سوزان دل هر آن کاو دل در آن شمع بتان کاشغر بندد

هر کس که دل به این شمعِ زیبا رویانِ کاشغر ببندد، همچون شمعی در برابر او آب می‌شود، اشکش می‌ریزد و دلش می‌سوزد.

نکته ادبی: بتان کاشغر: اشاره به زیباییِ مشهورِ زیبارویان ترک‌نژاد در ادبیات کهن.

از آنم چون گل و نرگس سلب چاک و سرافگنده که او بر سوسن تازه همی شمشادتر بندد

من از این رو چون گل و نرگس، دلی چاک‌چاک و سری سرافکنده دارم که معشوق بر قامتِ سوسنِ تازه، شمشادِ بلندتری می‌بندد.

نکته ادبی: شمشاد: نماد قامتِ بلند و موزون.

بدان زنجیر مشکین و عقیق شکرین همچون دل من صدهزاران دل به روزی بیشتر بندد

دل من به خاطر آن زنجیرِ زلف مشکین و لب‌های عقیق و شکرینِ او، هر روز صدها دل دیگر به عشق او گرفتار می‌کند.

نکته ادبی: زنجیر مشکین: استعاره از زلف سیاه و پر پیچ و خم.

گهی خونم بدان زلف دوتاه پر شکن ریز گهی خوابم بدان چشم سیاه دل شکر بندد

گاهی با زلف دوتا و پر شکنش، خونم را می‌ریزد و گاهی با آن چشم سیاه، آرامش خواب را از من می‌گیرد.

نکته ادبی: دل شکر بستن: کنایه‌ای از دلبری و سلبِ آرامش توسط چشم.

شود چون شکر از آب و چو مشک از آتش آن کاو دل در آن زنجیر پر مشک و عقیق پر شکر بندد

کسی که دل در آن زنجیرِ مشکین و عقیقِ شیرین‌لب می‌بندد، از عشق او همچون شکر در آب حل می‌شود و از سوزِ اشتیاق چون مشک در آتش می‌سوزد.

نکته ادبی: تناسب میان شکر/آب و مشک/آتش.

گه از سنبل حجابی بر فراز پرنیان پوشد گه از عنبر نقابی بر طراز شوشتر بندد

گاهی سنبلِ زلفش را بر حریرِ چهره‌اش می‌پوشاند و گاهی نقابی از عنبر بر صورت شوشتریِ خود می‌بندد.

نکته ادبی: پرنیان: حریر و پارچه لطیف، استعاره از پوست لطیف.

ز شوق روی او آید ز گل هر ساله پیدا گل چو بیند روی او از شرم او بار سفر بندد

از شوق دیدار چهره‌اش، هر ساله گل‌ها از دل خاک سر برمی‌آورند، اما وقتی جمال او را می‌بینند، از شرم خجالت می‌کشند و سفر خود را آغاز می‌کنند (پرپر می‌شوند).

نکته ادبی: بار سفر بستن: کنایه از پژمردن و رفتن گل.

به چشم مردمان گردد چو سیم قلب خوار آن کس کامید اندر وصال آن نگار سیمبر بندد

هر کس که امیدِ وصالِ آن معشوقِ سیم‌تن را داشته باشد، در نظر مردمان همچون سکه‌ی قلب (تقلبی) خوار و بی‌ارزش می‌شود.

نکته ادبی: سیم قلب: سکه‌ی نقره‌ی ناسره و تقلبی.

عزیز آن کس بود نزدیک خاص و عام کاو خاطر چو من پیوسته در مدح عمید نامور بندد

آن کس نزد خاص و عام عزیز است که مانند من، پیوسته خاطر خود را در راه مدحِ این عمیدِ (بزرگِ) نامور مصروف دارد.

نکته ادبی: عمید: رئیس، بزرگ، حاکم محلی.

اثیر دین امین ملک زین دولت آن صدری که بر درگاه او دولت میان هر روز در بندد

او «اثیر دین» و «امین ملک» است؛ همان بزرگ‌مردی که دولت و اقبال هر روز در درگاه او کمر خدمت می‌بندد.

نکته ادبی: دولت: به معنای بخت و اقبال که به صورت انسانی در درگاه او حاضر است.

ابومنصور نصر بن علی کز رایش ار یابد اجازت آسمان پش وی از جوزا کمر بندد

او ابومنصور نصر بن علی است که اگر آسمان از رأی و تدبیر او اجازه بگیرد، از ستاره جوزا کمر خود را می‌بندد.

نکته ادبی: جوزا: صورت فلکی که به شکل مردی کمر بسته است.

چو مه زانگشت پیغمبر حجر بشکافد از بیمش اگر دور از تو گاه خشم چشم اندر حجر بندد

چنانچه در هنگام خشم، دور از تو چشمی بر سنگ (حجر) ببندد، آن سنگ از ترس، همچون ماه از انگشت پیغمبر شکافته می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به معجزه شق القمر پیامبر اسلام.

جهانی با کمال است و نباشد عقل آن کامل که همت با وجودش در جهان مختصر بندد

او دارای جهانی از کمال است، اما عقلی که همت خود را در کنار وجود او کوچک و محدود می‌بیند، کامل نیست.

نکته ادبی: اشاره به بزرگیِ بی‌حد و حصرِ ممدوح.

در ارحام از برای کثرت اتباع او دایم همی از نطفهٔ ماء معین ایزد صور بندد

خداوند برای کثرت پیروان او، همواره از نطفه‌ی پاک، صورت‌های انسانی در ارحام می‌آفریند.

نکته ادبی: ماء معین: آب گوارا، استعاره از نطفه.

سمند او چو آرد حمله فرق فرقدان شاید کمند او چو گردد حلقه حلق شیر نر بندد

وقتی اسب او حمله می‌آورد، شایسته است که فرق ستاره فرقدان به سجده بیفتد و وقتی کمندش حلقه می‌زند، گردن شیر نر را در بند می‌کند.

نکته ادبی: فرقدان: دو ستاره نزدیک به قطب شمال.

خیال هیبتش در دست شمشیر اجل گیرد همای همتش بر پای منشور ظفر بندد

خیالِ هیبت او، شمشیرِ مرگ را در دست می‌گیرد و همایِ همت او بر پایه‌ی منشورِ پیروزی می‌نشیند.

نکته ادبی: شمشیر اجل: مرگ که به صورت مسلح تصویر شده.

فلک امید بست اندر دوام عمر او چونان که حربا وهم در شمس و صدف دل در مطر بندد

فلک به دوام عمر او چنان دل بسته است که آفتاب‌پرست به خورشید و صدف به باران دل می‌بندد.

نکته ادبی: حربا: آفتاب‌پرست که تصور می‌شد با نگاه به خورشید زنده می‌ماند.

شود آتش بر ایشان چون بر ابراهیم بر ریحان اگر گاه کرم همت در اصحاب سقر بندد

اگر او از سرِ کرم به دشمنانش (اصحاب سقر) توجه کند، آتش دوزخ برای آنان همچون گلستانِ ابراهیم به ریحان تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به ماجرای گلستان شدن آتش بر ابراهیم.

به دین اندر همی از علم ترتیب علی سازد به ملک اندر همی از عدل آیین عمر بندد

او در دین، ترتیبِ علمی علی (ع) را می‌سازد و در ملک‌داری، آیینِ عدالت عمر را اجرا می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به شخصیت‌های تاریخی برای الگوبرداری از عدل و علم.

اگر هر مهتر از بهر هوای نفس جان و دل در آلات ملاهی و در انواع بطر بندد

اگر هر بزرگی از روی هوای نفس، جان و دل خود را به ابزارهای لهو و لعب و انواع غرور می‌بندد...

نکته ادبی: ملاهی: ابزارهای موسیقی و بازی.

خرد وی را بر آن دارد همه کاندیشه و همت در اسباب معانی و در ارباب هنر بندد

خرد، او را به سمتی می‌کشاند که تمام اندیشه و همت خود را صرفِ امور معنوی و اهل هنر کند.

نکته ادبی: ارباب هنر: هنرمندان و دانشمندان.

به پای عزم پیوسته همی فرق قضا کوبد به دست عزم همواره همی پای قدر بندد

او با پای عزم، همواره قضا را درهم می‌کوبد و با دست عزم، بند بر پای قدر می‌زند.

نکته ادبی: استعاره از اراده‌ی پولادین ممدوح که بر سرنوشت چیره است.

الا ای نامور صدری که توقیعات کلک تو تفاخر را همی روح الامین بر فرق سر بندد

ای بزرگ‌مردی که روح‌الامین (جبرئیل)، دست‌خط‌های کلک تو را به افتخار بر تارکِ سرِ خود می‌بندد.

نکته ادبی: توقیع: امضا و دست‌خط پادشاه یا وزیر.

وگر این مرتبت وی را شود حاصل ز رشک او نقاب شرم دست آسمان بر روی خور بندد

اگر این مقامِ رفیع به او برسد، آسمان از حسادت، دستِ شرم را بر چهره خورشید می‌بندد.

نکته ادبی: مبالغه در بزرگیِ ممدوح که آسمان را شرمنده می‌کند.

بود بر هیأت زرین عماری دار سال و مه به طمع آن که مرکب دارت او را بر ستر بندد

او در تمام طول سال بر کجاوه زرین می‌نشیند، به این امید که مرکب‌دارِ تو او را بر استرِ خویش سوار کند.

نکته ادبی: استر: قاطر؛ کنایه از ارادتِ شدیدِ بزرگان به ممدوح.

هر آن شاعر که یک ره مدح تو گوید شود کاره کز آن پس خاطر اندر مدح سادات بشر بندد

هر شاعری که یک بار تو را مدح کند، دیگر شایستگیِ آن را ندارد که در مدحِ سایر بزرگانِ بشر شعر بگوید.

نکته ادبی: کاره: نالایق، بی‌مصرف.

چو گردون بسیط آمد که را رای زمین خیزد چو دریای محیط آمد که را دل در شمر بندد

او چنان آسمان، بلند است که کسی یارایِ مقابله با رأیِ او را ندارد و چنان دریایِ محیط است که کسی نمی‌تواند دلِ او را به شمار درآورد.

نکته ادبی: بسیط: گسترده؛ محیط: فراگیر.

اگر گوری ستایش را دهان پیش تو بگشاید وگر موری پرستش را میان پیش تو در بندد

اگر گور (گورخر) بخواهد برای ستایشِ تو دهان باز کند یا موری بخواهد برای پرستشِ تو میان ببندد (کمر خدمت ببندد).

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در تأثیرِ بزرگیِ ممدوح بر تمامِ موجودات.

یکی از حشمت تو شرزه شیران را زبون گیرد یکی در دولت گرزه ماران را زفر بندد

یکی از حشمتِ تو شیرانِ درنده را زبون می‌کند و دیگری در دولتِ تو مارهای سمی را اسیر می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ بازدارنده‌یِ ممدوح در برابر ظالمان و دشمنان.

نگردد از فنا معزول جاویدان حواس آن که از بهر مدیح تو حواس اندر فکر بندد

حواس کسی که برای مدحِ تو می‌اندیشد، هرگز از بین نمی‌رود و جاودانه باقی می‌ماند.

نکته ادبی: مدحِ ممدوح به عنوان عاملی برای جاودانگیِ شاعر.

زمانه خامهٔ مدحت صلف را در بنان گیرد ستاره نامهٔ فتحت شرف را بر بصر بندد

روزگار، قلمِ مدحِ تو را در دست می‌گیرد و ستارگان، نامه فتحِ تو را بر دیده می‌نهند.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی): روزگار و ستارگان به عنوان خادمانِ ممدوح.

به جود ار چند مشهور است حاتم هر که جودت را ببیند زو عجب آید که فهم اندر سمر بندد

اگر حاتم به جود مشهور است، هر کس جودِ تو را ببیند، تعجب می‌کند که چرا فهمِ مردم در افسانه‌هایِ حاتم مانده است.

نکته ادبی: اشاره به حاتم طائی به عنوان نماد بخشش.

به حلم ار چند مذکور است احنف هر که حکمت را بداند زو غریب آید که وهم اندر خبر بندد

اگر احنف به حلم و بردباری مشهور است، هر کس حکمتِ تو را بداند، برایش عجیب است که چرا مردم همچنان در اخبارِ قدیمی او مانده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به احنف بن قیس که نماد بردباری بود.

شود باز سپید او را به تأیید تو خدمتگر اگر تیهو مثال عالیت بر بال و پر بندد

شاهینِ سپیدِ او به تأییدِ تو خدمتگزار می‌شود، حتی اگر کبکی مثالِ عالیِ تو را بر بال و پر خود بگیرد.

نکته ادبی: نمادپردازی باز و تیهو برای شکوهِ ممدوح.

ایا در نظم مدحت بسته طبع من چنان فکرت که عابد دایم اندیشه در اوقات سحر بندد

ای کسی که در نظمِ مدح تو، طبع من چنان اندیشه‌ای دارد که عابدِ شب‌زنده‌دار در اوقات سحر به عبادت می‌پردازد.

نکته ادبی: تشبیه التزامِ شاعر به مدحِ ممدوح به عبادتِ عابد.

گه اصناف بدایع را در الفاظ ظرف دارد گه اوصاف روایع را بر ابیات عزر بندد

گاهی انواع بدایع را در ظرفِ الفاظ می‌ریزم و گاه اوصافِ شگفت‌انگیز را بر ابیاتِ فاخر می‌بندم.

نکته ادبی: عزر: اینجا به معنای ارجمند و گران‌بها است.

کنون پرداخت مدحی چون عروسی ساخته کاو را به گردن بر مشاطه عقدهای پر گهر بندد

اکنون مدحی چون عروسی آراسته فراهم کرده‌ام که مشاطه (آرایشگر) بر گردنش گردنبندهای پر گهر می‌بندد.

نکته ادبی: تشبیه قصیده به عروس و کلمات به جواهرات.

بر آن منوال کاستاد مقدم لامعی گوید ز تیره شب همی پرده به روی روز بر بندد

بر همان شیوه‌ای که استاد پیشین «لامعی» می‌گوید که چگونه شبِ تاریک، پرده‌ای بر چهره‌ی روز می‌کشد.

نکته ادبی: اشاره به شاعرِ سبکِ پیشین (لامعی گرگانی) برای تأییدِ سبکِ قصیده.

الا تا ابر بارنده ز در و لعل و پیروزه قلاید در مه آزار بر شاخ شجر بندد

تا زمانی که ابر باران‌زا بر شاخساران، گردنبندهایی از مروارید و لعل و فیروزه در ماه آذر می‌آویزد.

نکته ادبی: آذر: ماه پاییزی؛ در این سیاق به زمانِ بارندگی اشاره دارد.

محل تو چنان بادا که هر بنده که او کهتر کمر در پیش از پیروزه و لعل و درر بندد

مقام تو چنان باشد که هر بنده‌ای که از تو کوچک‌تر است، در پیشگاهت کمر به خدمت از فیروزه و لعل و جواهرات ببندد.

نکته ادبی: دعایِ شاعر برای بقایِ قدرت و شکوهِ ممدوح.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) سیم و زر / مشک و آتش

استفاده از مفاهیم متضاد برای ایجاد تصویرسازی قوی و موسیقایی در ابیات.

تلمیح آتش بر ابراهیم / شکافتن ماه

ارجاع به داستان‌های مذهبی برای تقویتِ عظمتِ قدرتِ ممدوح.

اغراق عجزِ آسمان در برابر ممدوح

مبالغه در بزرگیِ ممدوح تا حدی که فلک و آسمان و ستارگان در برابر او خاضع می‌شوند.

تشبیه چو شمع زرین روی / همچون کمان

به کارگیری تشبیهاتِ حسی برای توصیف دقیق چهره و رفتار معشوق.

تشخیص ریختنِ اشک توسط شمع / سجده کردنِ فرقدان

بخشیدنِ ویژگی‌های انسانی به اشیاء و عناصر طبیعت برای پویاییِ بیشترِ تصاویر.