چهارپاره‌ها

عبدالقهّار عاصی

شهرِ در خون

عبدالقهّار عاصی
نیم ملت شهید و نیم دگر زخمی و ناتوان و بیچاره
عده ای سوگوار بربادیش عده ای هم غریب و آواره
در تمامی این ولایت مرگ
نه لبی مانده و نه لبخندی
در تمامی این غبارآباد نیست سیمای آرزومندی
دستبازی کیسه های بزرگ
کارد تا استخوان فرو برده ست
دستگاه دلی نمانده به جای معنویت فنا شده، مرده ست
سیل بربادی است و ویرانی
لب رودی و چند ماهی گیر
آتش افروز چند و فتنهٔ چند چند فرمان گزار و چند اجیر
روزگاری است که نمی خواند
شهر در خون ستادهٔ کابل
روزگاری است که نمی خندد مام از پا فتادهٔ کابل
روزگاری است که مروت را
لعنتی ها دروغ می بافند
بوسه بر ماه می زنند از دور غبغب آباد کرده، می لافند
روزگاری است که سلامی را
کس به کس اعتماد می نکند
با کلامی کس از کسی نشود کسی از عشق یاد می نکند
دست بیگانگان همسایه
هر سو دیوانه وار در کار است
دوست گفته، تباه می سازند ملتی را که سخت افگار است