[اِ پَ بَ] (ص مرکب، اِ مرکب)سپاهبد. سپهبد. سردار. (برهان). سپهسالار. (غیاث). فرمانده لشکر. سردار لشکر. (جهانگیری). خداوند لشکر. امیرالجیش. معرب آن اسفهبد (برهان) و اصفهبد(1) :

[اِ پَ بَ] (اِخ) بختیار. رجوع به بختیار... شود.

[اِ پَ بَ] (اِخ) ناحیه ای از طبرستان و شاید بجهت انتساب به حکمرانان آن ناحیت به این نام نامیده شده باشد. (مرآت البلدان).

[اِ پَ بَ] (اِخ) ابن اسفار. یاقوت در معجم الادباء (چ مارگلیوث ج 2 ص 308) نام او را در زمرهء ابناء ملوک و امرا و قواد یاد کند و مارگلیوث گوید: گمان برم اسفار دیلمی باشد که نام وی در تجارب الامم آمده است.

[اِ پَ بَ] (اِخ) جیل جیلان. رجوع به مرزبان بن رستم شود.

(اِ پَ بَ) (اِمر.) اسپاهبد، سپهبد، سردار.

(اسم) (نظامی) [قدیمی] [espahbo(a)d] = سپهبد

اَسپَهبَد یا سپهبَد یا سپهبذ عنوان فرمانده لشکر یکی از بخش‌های چهارگانهٔ ایران در ارتش ساسانیان بود. چهار بخش عبارت بوده‌اند: از اباختر ، خوراسان ، نیمروز (جنوب)، خوروران. پیش از آن در دوره اشکانیان نیز مقامی موروثی با این نام وجود داشته. همچنین اسپبد یا آسپبد به عنوان فرمانده سواره نظام یک درجه باستانی نظامی بود که در ارتش اشکانی و ساسانی مورد استفاده قرار می‌گرفت. واژه اسپهبد برای اولین بار در دودمان گاوباریان توسط دابویه که خود را اسپهبد طبرستان نامید بکار رفت، و این روند در سلسله های پادوسبانیان و باوندیان هم ادامه پیدا کرد. این عنوان پس از حمله اعراب به ایران، تا حمله مغول به ایران، به شکل ) به کار می‌رفت. همچنین حکومتی به نام اسپهبدان در اطراف آستارای امروزی تا سال‌ها وجود داشته که پایتخت آن را نیز به همین نام می‌خواندند. این لقب در دیلمستان نیز کاربرد داشته‌است. از اسپهبدان بزرگ ایران می‌توان به اسپهبدان رستم فرخزاد، خورشید و فرخان بزرگ اشاره کرد. در دودمان پهلوی این عنوان به صورت سپهبد به عنوان درجه نظامی دوباره به کار گرفته شد.