آونگ
معنی
(وَ) (اِ.)
۱- ریسمانی که خوشههای انگور و دیگر میوهها را به آن میبندند و از سقف میآویزند تا فاسد نشود.
۲- هر چیز آویخته، معلق.
۳- جسم سنگینی که گرد محور ثابتی حرکت کند، مانند پاندول ساعت.
هممعنا / پادمعنا
- آویخته، آویز، پاندول، معلق
جست و جوی دقیق
آونگ
فرهنگ معین
(وَ) (اِ.)
۱- ریسمانی که خوشههای انگور و دیگر میوهها را به آن میبندند و از سقف میآویزند تا فاسد نشود.
۲- هر چیز آویخته، معلق.
۳- جسم سنگینی که گرد محور ثابتی حرکت کند، مانند پاندول ساعت.
۱- ریسمانی که خوشههای انگور و دیگر میوهها را به آن میبندند و از سقف میآویزند تا فاسد نشود.
۲- هر چیز آویخته، معلق.
۳- جسم سنگینی که گرد محور ثابتی حرکت کند، مانند پاندول ساعت.
آونگ
فرهنگ دهخدا
[وَ] (اِ) رشته ای که انگور و دیگر میوه بندند و آویزند (فرهنگ اسدی، خطی)، و این کار برای تازه ماندن و گنده نشدن میوه است به زمستان. معلاق. آوند. بند :
چون برگ لاله بودم [ من ] واکنون
چون سیب پژمریده بر آونگم.رودکی.
دختر رز که تو بر طارم تاکش دیدی
مدتی شد که در آونگ سرش در کنب است.
انوری.
|| (ص) آویخته. معلق. دَرْوا. آونگان. آویزان. دلنگان :
عیار حلم گرانش پدید نتوان کرد
اگر سپهر ترازو شود زمین پاسنگ
هزاریک گر از آن زآسمان درآویزد
چنان بود که ز کاهی کُهی کنند آونگ.
فرخی.
وآنگه او را سوی دروازهء گرگانج برند
سرنگون باد گران از سر پیلان آونگ.
فرخی.
بخت مردی است از قیاس دو روی
خلق گشته بدو درون، آونگ.ناصرخسرو.
آونگ دوزخیم بزنجیر معصیت
دوزخ نهنگ و ما چو یکی لقمهء نهنگ.
سوزنی.
نگونش در آن چاه آونگ کرد
هنوز اندر آنجاست آونگ مرد.زجاجی.
|| هر چیز درآویخته و معلق و دروا: انگور، خربزه، سیب، هندوانهء آونگ :
توئی که خوشهء پروین بر این بلند رواق
ز بهر نقل جلال تو بسته اند آونگ.
ظهیر فاریابی.
یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ
یا او تن ما بدار سازد آونگ
القصه در این سراچهء پرنیرنگ
یک مرده به نام به که صد زنده به ننگ.
شاه نظر.
- آونگ شدن؛ آویخته گشتن :
جانی چو بدار هجرت آونگ شود
صحرای جهان بر دل من تنگ شود.؟
- آونگ کردن؛ آونگ بستن. آویختن :
وظیفهء تو رسید و نیافت راه ز در
زهی کرم که ز روزن بکردیَش آونگ.
مولوی.
- امثال: خانهء خرس و انگور آونگ! || (اِ) جسمی وزین که تحت اثر قوهء ثقل واقع و پیرامون نقطه ای ثابت جنبان باشد، و آن بر دو گونه است بسیط و یا ساده و آمیغی یا مرکب. و از اقسام مرکب شاهین ترازو و رقاصک ساعت است.
چون برگ لاله بودم [ من ] واکنون
چون سیب پژمریده بر آونگم.رودکی.
دختر رز که تو بر طارم تاکش دیدی
مدتی شد که در آونگ سرش در کنب است.
انوری.
|| (ص) آویخته. معلق. دَرْوا. آونگان. آویزان. دلنگان :
عیار حلم گرانش پدید نتوان کرد
اگر سپهر ترازو شود زمین پاسنگ
هزاریک گر از آن زآسمان درآویزد
چنان بود که ز کاهی کُهی کنند آونگ.
فرخی.
وآنگه او را سوی دروازهء گرگانج برند
سرنگون باد گران از سر پیلان آونگ.
فرخی.
بخت مردی است از قیاس دو روی
خلق گشته بدو درون، آونگ.ناصرخسرو.
آونگ دوزخیم بزنجیر معصیت
دوزخ نهنگ و ما چو یکی لقمهء نهنگ.
سوزنی.
نگونش در آن چاه آونگ کرد
هنوز اندر آنجاست آونگ مرد.زجاجی.
|| هر چیز درآویخته و معلق و دروا: انگور، خربزه، سیب، هندوانهء آونگ :
توئی که خوشهء پروین بر این بلند رواق
ز بهر نقل جلال تو بسته اند آونگ.
ظهیر فاریابی.
یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ
یا او تن ما بدار سازد آونگ
القصه در این سراچهء پرنیرنگ
یک مرده به نام به که صد زنده به ننگ.
شاه نظر.
- آونگ شدن؛ آویخته گشتن :
جانی چو بدار هجرت آونگ شود
صحرای جهان بر دل من تنگ شود.؟
- آونگ کردن؛ آونگ بستن. آویختن :
وظیفهء تو رسید و نیافت راه ز در
زهی کرم که ز روزن بکردیَش آونگ.
مولوی.
- امثال: خانهء خرس و انگور آونگ! || (اِ) جسمی وزین که تحت اثر قوهء ثقل واقع و پیرامون نقطه ای ثابت جنبان باشد، و آن بر دو گونه است بسیط و یا ساده و آمیغی یا مرکب. و از اقسام مرکب شاهین ترازو و رقاصک ساعت است.
آونگ
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
آونگ
(ا): ئانگۆ، دارەلۆز، مەلاق، مەلاقی، مێلاق،
(صفا): ئاڵۆچیا، ئاوێزان، ئەرەشۆڕیا، ئەرەهاڵۆچیا، ئەڵخ، ئەنگڵات، بهتەکهتەک، بەل، بەلەچەک، پێدار، پێدارک، پێداکراو، دارالووس، داڕۆچکاو، داڕۆچکە، دارەلووس، داشۆڕیاگ، داڵووچکە، داڵووچە، داڵووزکە، داڵەڕۆچکە، دالەقاو، دالەقای، داهێڵاو، داهێڵدراو، داهێڵراو، دوڕ، دوولویز، دەنگڵەوێز، شۆڕ، شۆڕەوهبوو، شۆڕەوهبوو، شۆڕەوبیەی، شۆڕەوهبووگ، شۆڕەوەکراو، لەقاو، گلار، لەحەوا، لەهەوا، میوەک، هادار، هاڵووچیارە، هۆروازیا، هۆر واسیا، هەڵاوەسراو، هەڵاوێز، هەڵاوێژ، هەڵواسراو،
متشبّث(صفا): بەکارهێنەر بۆمهبەست، خۆ پێوە هەڵاوەس یو، دەستبەدامێن، دەستەودامێن، دەستەوداوێن،
(ا): بەندۆڵ، پاندۆڵ، زەنبەلەک، شندڵ، لەنگەرە، لیزۆک، مەندۆڵ،
(ا): ئانگۆ، دارەلۆز، مەلاق، مەلاقی، مێلاق،
(صفا): ئاڵۆچیا، ئاوێزان، ئەرەشۆڕیا، ئەرەهاڵۆچیا، ئەڵخ، ئەنگڵات، بهتەکهتەک، بەل، بەلەچەک، پێدار، پێدارک، پێداکراو، دارالووس، داڕۆچکاو، داڕۆچکە، دارەلووس، داشۆڕیاگ، داڵووچکە، داڵووچە، داڵووزکە، داڵەڕۆچکە، دالەقاو، دالەقای، داهێڵاو، داهێڵدراو، داهێڵراو، دوڕ، دوولویز، دەنگڵەوێز، شۆڕ، شۆڕەوهبوو، شۆڕەوهبوو، شۆڕەوبیەی، شۆڕەوهبووگ، شۆڕەوەکراو، لەقاو، گلار، لەحەوا، لەهەوا، میوەک، هادار، هاڵووچیارە، هۆروازیا، هۆر واسیا، هەڵاوەسراو، هەڵاوێز، هەڵاوێژ، هەڵواسراو،
متشبّث(صفا): بەکارهێنەر بۆمهبەست، خۆ پێوە هەڵاوەس یو، دەستبەدامێن، دەستەودامێن، دەستەوداوێن،
(ا): بەندۆڵ، پاندۆڵ، زەنبەلەک، شندڵ، لەنگەرە، لیزۆک، مەندۆڵ،
آونگ
واژهنامه هژار (فارسی به کردی)
ئانگو,ئاونگ,مهلاق,مهلاقی
آونگ
واژگان مصوب فرهنگستان
[فیزیک] Pendulum
جسمی که از نقطه ثابتی آویخته شده باشد و بتواند براثر گرانی، آزادانه به جلو و عقب نوسان کند
جسمی که از نقطه ثابتی آویخته شده باشد و بتواند براثر گرانی، آزادانه به جلو و عقب نوسان کند
آونگ
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه لغت:
فارسی
آوایش:
/آوَنگ/
اسم:
آونگ
1. (فیزیک): جسم سنگینی که به طنابی آویزان است و میتواند در طرفین نقطه آویز (نوسان) کند؛ (پاندول).
2. :آونگ ممکن است در (زبان معیار باستان) به دو بخش یا کلمه (آو) - (اَنگ) قابل تجزیه باشد؛ که مفهوم کلی از آن عادت داشتن به صفتی مانند چانهلقی بوده است.
3. ریسمانی که خوشههای انگور و دیگر میوهها را به آن میبندند و از سقف میآویزند تا فاسد نشود. هر چیز آویخته، معلق.
فرهنگ بزرگ سخن
فارسی
آوایش:
/آوَنگ/
اسم:
آونگ
1. (فیزیک): جسم سنگینی که به طنابی آویزان است و میتواند در طرفین نقطه آویز (نوسان) کند؛ (پاندول).
2. :آونگ ممکن است در (زبان معیار باستان) به دو بخش یا کلمه (آو) - (اَنگ) قابل تجزیه باشد؛ که مفهوم کلی از آن عادت داشتن به صفتی مانند چانهلقی بوده است.
3. ریسمانی که خوشههای انگور و دیگر میوهها را به آن میبندند و از سقف میآویزند تا فاسد نشود. هر چیز آویخته، معلق.
فرهنگ بزرگ سخن