آوازه
معنی
(زِ) (اِ.)
۱- صیت، شهرت.
۲- صوت، آوا.
۳- نغمه، ترانه.
هممعنا / پادمعنا
- اشتهار، شهرت، صیت، معروفیت، نام
- آواز، آوا، صوت
- اطلاع، خبر، شایعه، غوغا
جست و جوی دقیق
آوازه
فرهنگ معین
(زِ) (اِ.)
۱- صیت، شهرت.
۲- صوت، آوا.
۳- نغمه، ترانه.
۱- صیت، شهرت.
۲- صوت، آوا.
۳- نغمه، ترانه.
آوازه
فرهنگ معین
افگندن (~. اَ گَ دَ) (مص م.)
۱- شهرت دادن.
۲- شایعه کردن.
۱- شهرت دادن.
۲- شایعه کردن.
آوازه
فرهنگ دهخدا
[زَ / زِ] (اِ) آوا. آواز. صوت :
دل چو خم چند برآوازه نهی
ناید آواز جز از خمّ تهی.جامی.
مشو غافل ز گردیدن که روزی در قدم باشد
همین آوازه می آید ز سنگ آسیا بیرون.
صائب.
|| خبر. آگاهی. اطلاع :
بدین آوازه هرجائی که شاهیست
بغایت ناشکیب و بی قرار است.مسعودسعد.
ناگه یارم بی خبر و آوازه
آمد بر من بلطف بی اندازه
گفتم که چو ناگه آمدی عیب مکن
چشم تر و نان خشک و روی تازه.
محمدبن یحیی.
|| صیت و شهرت مطلق. ذکر. چاو. (زمخشری). چَو :
بر اینگونه بر نام و آوازه رفت
ازیرا که او را پسر بود هفت.فردوسی.
و نام و آوازهء عهد همایون... بر امتداد ایام و مخلد گردانید. (کلیله و دمنه).
آوازه فراخ شد بعالم
درگاه تو را به تنگ باری.خاقانی.
در آن سال آوازه بود. (تاریخ طبرستان). و هم در آن مدت آوازه افتاد که خوارزمشاه... فرمان یافت. (تاریخ طبرستان).
چو بهمن بزابلستان خواست شد
چپ افکند آوازه وز راست شد.سعدی.
بنیکی و بدی آوازه در بسیط جهان
سه کس برند، غریب و رسول و بازرگان.
سعدی.
|| شهرت نیک. صیت و ذکر جمیل. نام نیک. نام آوری. نام :
مر او را سزد گر گواهی دهند
که معنیّ و آوازه اش همرهند.سعدی.
که حاتم بدان نام و آوازه خواست
ترا سعی و جهد ازبرای خداست.سعدی.
ور آوازه خواهی در اقلیم فاش
برون حله کن گو درون حشو باش.سعدی.
فضل باید برای آوازه
اصل ناید برون ز دروازه.مکتبی.
|| شهرت بد. بدنامی :
ز نامهربانی که در دورتست
همه عالم آوازهء جور تست.سعدی.
کی آنجا دگر هوشمندان روند
چو آوازهء رسم بد بشنوند؟سعدی.
|| غناء. نوا. سرود. صوت حسن. || زمزمه. || نغمه. آهنگ. لحن. آواز.
-آوازه خوان؛ مغنی. مغنیه.
-آوازه شدن؛ مشهور گشتن. مایهء عبرت گشتن : فان گفت هرگز مباد که من بر ملک برتری جویم و ترا چون بنده ام ایستاده بفرمان و اگر ملک چنین سخن گوید و فرماید خویشتن بسوزم تا در جهان آوازه شوم. (مجمل التواریخ).
-آوازه گشتن؛ آواز گشتن. شهرت یافتن. مشهور شدن. سَمَر گشتن.
- || مجازاً، درگذشتن. مردن.
-شش آوازه؛ سَلمک. شهناز. مایه. نوروز. گردانیا (؟). گردانیه. گوشت.
دل چو خم چند برآوازه نهی
ناید آواز جز از خمّ تهی.جامی.
مشو غافل ز گردیدن که روزی در قدم باشد
همین آوازه می آید ز سنگ آسیا بیرون.
صائب.
|| خبر. آگاهی. اطلاع :
بدین آوازه هرجائی که شاهیست
بغایت ناشکیب و بی قرار است.مسعودسعد.
ناگه یارم بی خبر و آوازه
آمد بر من بلطف بی اندازه
گفتم که چو ناگه آمدی عیب مکن
چشم تر و نان خشک و روی تازه.
محمدبن یحیی.
|| صیت و شهرت مطلق. ذکر. چاو. (زمخشری). چَو :
بر اینگونه بر نام و آوازه رفت
ازیرا که او را پسر بود هفت.فردوسی.
و نام و آوازهء عهد همایون... بر امتداد ایام و مخلد گردانید. (کلیله و دمنه).
آوازه فراخ شد بعالم
درگاه تو را به تنگ باری.خاقانی.
در آن سال آوازه بود. (تاریخ طبرستان). و هم در آن مدت آوازه افتاد که خوارزمشاه... فرمان یافت. (تاریخ طبرستان).
چو بهمن بزابلستان خواست شد
چپ افکند آوازه وز راست شد.سعدی.
بنیکی و بدی آوازه در بسیط جهان
سه کس برند، غریب و رسول و بازرگان.
سعدی.
|| شهرت نیک. صیت و ذکر جمیل. نام نیک. نام آوری. نام :
مر او را سزد گر گواهی دهند
که معنیّ و آوازه اش همرهند.سعدی.
که حاتم بدان نام و آوازه خواست
ترا سعی و جهد ازبرای خداست.سعدی.
ور آوازه خواهی در اقلیم فاش
برون حله کن گو درون حشو باش.سعدی.
فضل باید برای آوازه
اصل ناید برون ز دروازه.مکتبی.
|| شهرت بد. بدنامی :
ز نامهربانی که در دورتست
همه عالم آوازهء جور تست.سعدی.
کی آنجا دگر هوشمندان روند
چو آوازهء رسم بد بشنوند؟سعدی.
|| غناء. نوا. سرود. صوت حسن. || زمزمه. || نغمه. آهنگ. لحن. آواز.
-آوازه خوان؛ مغنی. مغنیه.
-آوازه شدن؛ مشهور گشتن. مایهء عبرت گشتن : فان گفت هرگز مباد که من بر ملک برتری جویم و ترا چون بنده ام ایستاده بفرمان و اگر ملک چنین سخن گوید و فرماید خویشتن بسوزم تا در جهان آوازه شوم. (مجمل التواریخ).
-آوازه گشتن؛ آواز گشتن. شهرت یافتن. مشهور شدن. سَمَر گشتن.
- || مجازاً، درگذشتن. مردن.
-شش آوازه؛ سَلمک. شهناز. مایه. نوروز. گردانیا (؟). گردانیه. گوشت.
آوازه
فرهنگ دهخدا
[زَ] (اِخ) نام دژی بترکستان که پرموده پسر ساوه شاه گنج خویش در آن نهفت و پس از شکست یافتن از بهرام چوبینه در آن تحصن جست :
دژی داشت پرموده آوازه نام
از آن دژ بدی ایمن و شادکام
چو کین پدر در دلش تازه شد
از آنجا یکی سوی آوازه شد.فردوسی.
دژی داشت پرموده آوازه نام
از آن دژ بدی ایمن و شادکام
چو کین پدر در دلش تازه شد
از آنجا یکی سوی آوازه شد.فردوسی.
آوازه
فرهنگ نامها
[دختر] آگاهی ، شهرت نیک ، نامآوری ، نغمه ، ترانه ، نوا ؛ (در موسیقی ایرانی) (در قدیم) دستگا
آوازه
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
آوازه
(ا)
بانگ: با(حەسۆ باکرەژناخۆ)، بانگ، دەنگی بەرز، قاو، گاز، گازی، گاس، گاسی، هەرا، هەلا،
نغمەوآهنگ: ئاواز، ئاوازە، ئاهەنگ، بانگ، بەیت، چڕە، چریکە، ڕەوتیگۆرانی، زارگۆتن، ستران، قام، قەید، کازکازە، کۆت، گۆرانی، لاوک، مۆسیقا، مەقام، نزمی مۆسیقا، نقام، نەزم، نەڤا، نەقام، نەوا، هەوا، هەوای گۆرانی،
ئاوازە، دەنگوناو، ناوبانگ، نمازە، نێوبانگ، نێوبەدەرەوەیی،
بانگ، دەنگ، هەرا، هەلا، هەڵڵا،
قاو، قسەی سەرزاران، قوو،
(ا)
بانگ: با(حەسۆ باکرەژناخۆ)، بانگ، دەنگی بەرز، قاو، گاز، گازی، گاس، گاسی، هەرا، هەلا،
نغمەوآهنگ: ئاواز، ئاوازە، ئاهەنگ، بانگ، بەیت، چڕە، چریکە، ڕەوتیگۆرانی، زارگۆتن، ستران، قام، قەید، کازکازە، کۆت، گۆرانی، لاوک، مۆسیقا، مەقام، نزمی مۆسیقا، نقام، نەزم، نەڤا، نەقام، نەوا، هەوا، هەوای گۆرانی،
ئاوازە، دەنگوناو، ناوبانگ، نمازە، نێوبانگ، نێوبەدەرەوەیی،
بانگ، دەنگ، هەرا، هەلا، هەڵڵا،
قاو، قسەی سەرزاران، قوو،
آوازه
گویش گیلکی
شهرت ,
آوازه
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه لغت:
فارسی
آوایش:
/آوازهِ/
اسم:
آوازه
1. صیت، شهرت. شهرت دادن. شایعه کردن. خبر.
2. (موسیقی ایرانی): صوت، آوا، نغمه، ترانه، دستگاه.
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین
فارسی
آوایش:
/آوازهِ/
اسم:
آوازه
1. صیت، شهرت. شهرت دادن. شایعه کردن. خبر.
2. (موسیقی ایرانی): صوت، آوا، نغمه، ترانه، دستگاه.
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین
آوازه
دانشنامه آزاد ویکی پدیا
آوازه (ترکمنی: Awaza milli syýahatçylyk zolagy) منطقه بینالمللی گردشگری ترکمنستان در استان بَلخان و در ساحل شرقی دریای خزر میباشد. این منطقه در ۱۰ کیلومتری غرب شهر ترکمنباشی قرار دارد و هتلهای متعدد پنج ستاره و مناطق مختلف شنا در طول ساحل در این منطقه ساخته شدهاند. از هتلهای معروف این منطقهٔ گردشگری میتوان به هتل باشگاه قایقسواری تولقون، شاهمکان، یۆپک یولی (راه ابریشم)، برقرار، حاصل، نفتچی، قووات و لب آب اشاره نمود. این منطقه تاکنون میزبان چندین کنفرانس منطقهای و بینالمللی همچون کنفرانس همکاریهای اقتصادی کشورهای حاشیه دریای خزر بودهاست.