آوا
معنی
(اِ.) آواز، بانگ.
هممعنا / پادمعنا
- آواز، بانگ، صدا، صلا، صوت، لحن، ندا، نغمه، نوا
- آوازه، شهرت، صیت
جست و جوی دقیق
آوا
فرهنگ معین
(اِ.) آواز، بانگ.
آوا
فرهنگ دهخدا
(اِ) مخفف آواز(1). آواز. بانگ. ندا. آوازه. صوت. (صراح). آوای. ازمل :
ای بلبل خوش آوا آوا ده
ای ساقی آن قدح را با ما ده.رودکی.
هزارآوا به بستان در کند(2) اکنون هزارآوا.
رودکی.
دمنه را گفتا که تا این بانگ چیست
با نهیب و سهم این آوای کیست
دمنه گفت او را جز این آوا دگر
کار تو نه (؟)(3) هست و سهمی بیشتر
آب هرچه بیشتر نیرو کند
بندروغ [ ظ: بند و درغ ] سست بوده بفکند
دل گسسته داری از بانگ بلند
رنجگی باشدْت و آزار و گزند.رودکی.
از آن دشت سودابه آوا شنید
از ایوان ببام آمد آتش بدید.فردوسی.
از آوای شیپور و هندی درای
تو گفتی سپهر اندرآمد ز جای.فردوسی.
بزد بر سپر زود بهزاد گرز
به پیچید آواش در کوه برز.فردوسی.
تبیره برآمد ز درگاه طوس
همان نالهء بوق و آوای کوس.فردوسی.
چو آمد بگوش اندرش کرّنای
دم بوق و آوای هندی درای.فردوسی.
چو خسرو بدانگونه آوا شنید
برخساره شد چون گل شنبلید.فردوسی.
چو ده سال شد پادشاهیش راست
ز هر کشور آوای بدخواه خاست.فردوسی.
چه آواز نای و چه آواز چنگ
خروشیدن بوق و آوای زنگ.فردوسی.
چه بندی دل اندر سرای فسوس
که هزمان بگوش آید آوای کوس؟فردوسی.
برآمد دگرباره بانگ سرود
دگرگونه تر ساخت آوای رود
همی سبز در سبز خوانی کنون
بدینگونه سازند مردان فسون.فردوسی.
خداوند رای و خداوند شرم
سخن گفتن خوب و آوای نرم.فردوسی.
ز درگاه برخاست آوای کوس
زمین آهنین شد هوا آبنوس.فردوسی.
سپهدار ترکان چو آوا شنود
بدانست کآن پهلوانی چه بود.فردوسی.
سپهبد چو از باره آوا شنید
نگه کرد و خورشیدرخ را بدید.فردوسی.
کجا آن بتانی پر از ناز و شرم
سخن گفتن خوب و آوای نرم.فردوسی.
همانگاه راهب چو آوا شنید
فرود آمد از دیر و او را بدید.
فردوسی.
ماه و خورشید و کوکبای فلک
آتش و آب و خاک و باد صبا
همه جمله مسبِّحان تواَند
ما ندانیم و نشنویم آوا.عنصری.
جهاندیده ای نام او ذیفنوس
که کردی بر آوای بلبل فسوس.عنصری.
شاد باشید که جشن مهرگان آمد
بانگ و آوای درای کاروان آمد.منوچهری.
ای روی داده صحبت دنیا را
شادان و برفراشته آوا را.ناصرخسرو.
ببانگ خوش گرامی شد سوی مردم هزارآوا
وز آن خوار است زاغ ایدون که خوش و خوب نسراید.
ناصرخسرو.
چو مر جاهلان را سوی خود نخواند
نه بوی نبید و نه آوای زیرم.ناصرخسرو.
قول او را بشنود دانا ز راه گشتنش
گشتنش آواست گر او را چو ما آواستی.
ناصرخسرو.
از لحن و ز آوای خوش بمانَد
در تنگ قفس ها هزاردستان.ناصرخسرو.
ز باد فقه و باد فقر دین را هیچ نگشاید
میان دربند کاری را که این رنگ است و آن آوا.
سنائی.
هر صبح سر ز گلشن سودا برآورم
وز صور آه، بر فلک آوا برآورم.خاقانی.
از این سراچهء آوا و رنگ، پی بگسل
بارغوان ده رنگ و بارغنون آوا.خاقانی.
هر آنکو لؤلؤ لفظت ز گوش خود درآویزد
بدانسان حق شنو گردد که جز حق نشنود آوا.
خاقانی؟
|| صیت. شهرت. نامبرداری. بلندآوازگی :
همانا شنیدستی آوای سام
نبد در زمانه چنو نیکنام.فردوسی.
|| عقیده. رای :
بدان بی بها ناسزاوار پوست
پدید آمد آوای دشمن ز دوست.فردوسی.
- آوا کردن؛ خواندن. دعوت. دعاء. طلبیدن :
تا نام کسی نخست ناموزی
در مجمع خلق چون کنیش آوا؟ناصرخسرو.
- آوای سرد؛ گفتار زشت :
بداندیش ما آن کجا گفت و کرد
ز کردار ناخوب و آوای سرد
چو ما رفته باشیم کیفر برند
نه بس روزگار از جهان بر خورند.فردوسی.
- هزارآوا؛ به معنی هزاردستان، مرکب از هزار و آوای به معنی بانگ و صوت است.
(1) - کلمهء آوا و آواز با وکس (Vox) لاطینی شبیه است.
(2) - ظ: کشد.
(3) - در ترجمهء ابن مقفع عبارت این است: و علم دمنه ان ذلک الصوت قد ادخل علی الاسد ریبه و هیبه فسأله هل راب الملک سماع هذاالصوت... و در بهرامشاهی: و آواز او چنان شیر را از جای ببرد که عنان تمالک و تماسک از دست او بشد و راز خود بر دمنه بگشاد...
ای بلبل خوش آوا آوا ده
ای ساقی آن قدح را با ما ده.رودکی.
هزارآوا به بستان در کند(2) اکنون هزارآوا.
رودکی.
دمنه را گفتا که تا این بانگ چیست
با نهیب و سهم این آوای کیست
دمنه گفت او را جز این آوا دگر
کار تو نه (؟)(3) هست و سهمی بیشتر
آب هرچه بیشتر نیرو کند
بندروغ [ ظ: بند و درغ ] سست بوده بفکند
دل گسسته داری از بانگ بلند
رنجگی باشدْت و آزار و گزند.رودکی.
از آن دشت سودابه آوا شنید
از ایوان ببام آمد آتش بدید.فردوسی.
از آوای شیپور و هندی درای
تو گفتی سپهر اندرآمد ز جای.فردوسی.
بزد بر سپر زود بهزاد گرز
به پیچید آواش در کوه برز.فردوسی.
تبیره برآمد ز درگاه طوس
همان نالهء بوق و آوای کوس.فردوسی.
چو آمد بگوش اندرش کرّنای
دم بوق و آوای هندی درای.فردوسی.
چو خسرو بدانگونه آوا شنید
برخساره شد چون گل شنبلید.فردوسی.
چو ده سال شد پادشاهیش راست
ز هر کشور آوای بدخواه خاست.فردوسی.
چه آواز نای و چه آواز چنگ
خروشیدن بوق و آوای زنگ.فردوسی.
چه بندی دل اندر سرای فسوس
که هزمان بگوش آید آوای کوس؟فردوسی.
برآمد دگرباره بانگ سرود
دگرگونه تر ساخت آوای رود
همی سبز در سبز خوانی کنون
بدینگونه سازند مردان فسون.فردوسی.
خداوند رای و خداوند شرم
سخن گفتن خوب و آوای نرم.فردوسی.
ز درگاه برخاست آوای کوس
زمین آهنین شد هوا آبنوس.فردوسی.
سپهدار ترکان چو آوا شنود
بدانست کآن پهلوانی چه بود.فردوسی.
سپهبد چو از باره آوا شنید
نگه کرد و خورشیدرخ را بدید.فردوسی.
کجا آن بتانی پر از ناز و شرم
سخن گفتن خوب و آوای نرم.فردوسی.
همانگاه راهب چو آوا شنید
فرود آمد از دیر و او را بدید.
فردوسی.
ماه و خورشید و کوکبای فلک
آتش و آب و خاک و باد صبا
همه جمله مسبِّحان تواَند
ما ندانیم و نشنویم آوا.عنصری.
جهاندیده ای نام او ذیفنوس
که کردی بر آوای بلبل فسوس.عنصری.
شاد باشید که جشن مهرگان آمد
بانگ و آوای درای کاروان آمد.منوچهری.
ای روی داده صحبت دنیا را
شادان و برفراشته آوا را.ناصرخسرو.
ببانگ خوش گرامی شد سوی مردم هزارآوا
وز آن خوار است زاغ ایدون که خوش و خوب نسراید.
ناصرخسرو.
چو مر جاهلان را سوی خود نخواند
نه بوی نبید و نه آوای زیرم.ناصرخسرو.
قول او را بشنود دانا ز راه گشتنش
گشتنش آواست گر او را چو ما آواستی.
ناصرخسرو.
از لحن و ز آوای خوش بمانَد
در تنگ قفس ها هزاردستان.ناصرخسرو.
ز باد فقه و باد فقر دین را هیچ نگشاید
میان دربند کاری را که این رنگ است و آن آوا.
سنائی.
هر صبح سر ز گلشن سودا برآورم
وز صور آه، بر فلک آوا برآورم.خاقانی.
از این سراچهء آوا و رنگ، پی بگسل
بارغوان ده رنگ و بارغنون آوا.خاقانی.
هر آنکو لؤلؤ لفظت ز گوش خود درآویزد
بدانسان حق شنو گردد که جز حق نشنود آوا.
خاقانی؟
|| صیت. شهرت. نامبرداری. بلندآوازگی :
همانا شنیدستی آوای سام
نبد در زمانه چنو نیکنام.فردوسی.
|| عقیده. رای :
بدان بی بها ناسزاوار پوست
پدید آمد آوای دشمن ز دوست.فردوسی.
- آوا کردن؛ خواندن. دعوت. دعاء. طلبیدن :
تا نام کسی نخست ناموزی
در مجمع خلق چون کنیش آوا؟ناصرخسرو.
- آوای سرد؛ گفتار زشت :
بداندیش ما آن کجا گفت و کرد
ز کردار ناخوب و آوای سرد
چو ما رفته باشیم کیفر برند
نه بس روزگار از جهان بر خورند.فردوسی.
- هزارآوا؛ به معنی هزاردستان، مرکب از هزار و آوای به معنی بانگ و صوت است.
(1) - کلمهء آوا و آواز با وکس (Vox) لاطینی شبیه است.
(2) - ظ: کشد.
(3) - در ترجمهء ابن مقفع عبارت این است: و علم دمنه ان ذلک الصوت قد ادخل علی الاسد ریبه و هیبه فسأله هل راب الملک سماع هذاالصوت... و در بهرامشاهی: و آواز او چنان شیر را از جای ببرد که عنان تمالک و تماسک از دست او بشد و راز خود بر دمنه بگشاد...
آوا
فرهنگ نامها
[دختر] آواز ، بانگ ، صوت ، عقیده ، رأی ؛ صدایی که به آواز خوانده میشود یا از آلات موسیقی به گوش میرسد ؛ (در قدیم) شهرت ، آواز
آوا
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
آوا
(ا)
بانگ: با(حەسۆ باکرەژناخۆ)، بانگ، دەنگیبەرز، قاو، گاز، گازی، گاس، گاسی، هەرا، هەلا،
رأی: تەگبیر، دەنگ، ڕا، ڕهئی، نەزەر،
شەرت: دەنگوناو، شۆرهت، ناوبانگ، ناڤدەنگ، ناڤودەنگ، نێوبانگ،
صدا: ئاواز، ئاهەنگ، بانگ، پیت، دنگ، دەنگ، سەدا، واکە، هەرا، هەلا،
(ا)
بانگ: با(حەسۆ باکرەژناخۆ)، بانگ، دەنگیبەرز، قاو، گاز، گازی، گاس، گاسی، هەرا، هەلا،
رأی: تەگبیر، دەنگ، ڕا، ڕهئی، نەزەر،
شەرت: دەنگوناو، شۆرهت، ناوبانگ، ناڤدەنگ، ناڤودەنگ، نێوبانگ،
صدا: ئاواز، ئاهەنگ، بانگ، پیت، دنگ، دەنگ، سەدا، واکە، هەرا، هەلا،
آوا
واژهنامه آذری به فارسی
اصطلاحی برای بیان درد و ناراحتی
آوا
واژگان مصوب فرهنگستان
[زبانشناسی] Phone
کوچکترین واحد آوایی قابلتقطیع گفتار
کوچکترین واحد آوایی قابلتقطیع گفتار
آوا
واژگان مصوب فرهنگستان
[رایانه و فنّاوری اطلاعات] MP3
الگوریتم/ خوارزمی فشردهسازی رقمی اصوات که به ضریب فشردهسازی 12 میرسد و درعینحال کیفیت صدا را حفظ میکند
الگوریتم/ خوارزمی فشردهسازی رقمی اصوات که به ضریب فشردهسازی 12 میرسد و درعینحال کیفیت صدا را حفظ میکند
آوا
واژگان مصوب فرهنگستان
[رایانه و فنّاوری اطلاعات] Motion Picture Experts Group Laye 3
الگوریتم/ خوارزمی فشردهسازی رقمی اصوات که به ضریب فشردهسازی 12 میرسد و درعینحال کیفیت صدا را حفظ میکند
الگوریتم/ خوارزمی فشردهسازی رقمی اصوات که به ضریب فشردهسازی 12 میرسد و درعینحال کیفیت صدا را حفظ میکند
آوا
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه لغت:
فارسی
آوایش:
/آوا/
اسم:
آوا
1. صدا، بانگ. صدایی که به آواز خوانده میشود یا از آلات موسیقی به گوش میرسد. آواز ملایم، (آواز).
2. (زبانشناسی): هر یک از واحدهای تجزیه ناپذیر زبان که کنار یکدیگر قرار میگیرند و (گفتار) را بوجود میآورند.
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین
فارسی
آوایش:
/آوا/
اسم:
آوا
1. صدا، بانگ. صدایی که به آواز خوانده میشود یا از آلات موسیقی به گوش میرسد. آواز ملایم، (آواز).
2. (زبانشناسی): هر یک از واحدهای تجزیه ناپذیر زبان که کنار یکدیگر قرار میگیرند و (گفتار) را بوجود میآورند.
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین
آوا
دانشنامه آزاد ویکی پدیا
در زبانشناسی و آواشناسی، آوا به هر صدا (در زبانهای گفتاری) یا ژستی (در زبانهای اشارهای) گویند که متمایز و قابل شناسایی از سایر صداها یا ژستهای موجود در آن زبان باشد. آواشناسی نیز دانش بررسی آواها و صداهای گفتاری است. این دانش که بخشی از زبانشناسی بشمار میآید با بررسی سرشت آواها و شیوههای تولید آنها سر و کار دارد. هر واج ممکن است بسته به موقعیت قرارگیری آن در میان سایر واجها با چند آوا بیان شود که در این صورت هر یک از این آواها واجگونهای از آن واج به حساب میآیند. کوچکترین واحدی که میتواند بین واژهها فرق بگذارد واج است که در واجشناسی مورد مطالعه قرار میگیرد. آوا میتواند نام نیز باشد.