آنکه
معنی
[کِ] (ضمیر + حرف ربط) از موصولات، به معنی آن کس که. کسی که. هر کس که. بجای الذی و الّتی عرب :
آنکه نشک آفرید و سرو سهی
آنکه بید آفرید و نار و بهی.رودکی.
ای آنکه من از عشق تو اندر جگر خویش
آتشکده دارم صد و در هر مژه ای ژی.
رودکی.
آنکه گردون را بدیوان بر نهاد و کار بست
وآنکجا بودش خجسته مهر آهرمن گراه.
دقیقی.
خورید و دهید آنکه دارید چیز
کسی کو ندارید خواهید نیز.فردوسی.
بیامد پس آن نرّه شیر دلیر
نبرده سوار آنکه نامش زریر.فردوسی.
میر ابواحمد محمد خسرو ایران زمین
آنکه پیش آرد در شادی چو پیش آید کفا.
قصار امی (از فرهنگ اسدی).
آنکه خوبی از او نمونه بود
چون بیارائیش چگونه بود؟عنصری.
ای آنکه تاخته ریسی از منبر [ کذا ]
باریک تر از من نه بریسی نه برشتی.
اسدی (از فرهنگ، خطی).
آنکه بود بر سخن سوار سوار اوست
آن نه سوار است کو بر اسب سوار است.
ناصرخسرو.
و نیز آنکه سعی برای آخرت کند مرادهای دنیا بتبعیت بیابد. (کلیله و دمنه).
آنکه جنگ آرد بخون خویش بازی می کند
روز میدان، وآنکه بگریزد بخون لشکری.
سعدی.
|| و در غیرذوی العقول و نیز غیرذوی الروح آمده است. آنچه. آن چیز که. آنچه را که :
رمنده ددان را همه بنگرید
سیه گوش و یوز از میان برگزید
بچاره بیاوردش از دشت و کوه
به بند آمدند آنکه بد زآن گروه.فردوسی.
ز مرغان همان آنکه بد نیکساز...
بیاورد و آموختنْشان گرفت...فردوسی.
کنون آنکه گفتی ز کار دو اسب
گریزان بکردار آذرگشسب...فردوسی.
یکی آنکه گفتی شمار سپاه
فزون تر بد از تابش هور و ماه...فردوسی.
چرا نخوانی [ خطاب به عبدالرحمن فضولی ]آنکه شاعر گوید... (تاریخ بیهقی).
آنکه نشک آفرید و سرو سهی
آنکه بید آفرید و نار و بهی.رودکی.
ای آنکه من از عشق تو اندر جگر خویش
آتشکده دارم صد و در هر مژه ای ژی.
رودکی.
آنکه گردون را بدیوان بر نهاد و کار بست
وآنکجا بودش خجسته مهر آهرمن گراه.
دقیقی.
خورید و دهید آنکه دارید چیز
کسی کو ندارید خواهید نیز.فردوسی.
بیامد پس آن نرّه شیر دلیر
نبرده سوار آنکه نامش زریر.فردوسی.
میر ابواحمد محمد خسرو ایران زمین
آنکه پیش آرد در شادی چو پیش آید کفا.
قصار امی (از فرهنگ اسدی).
آنکه خوبی از او نمونه بود
چون بیارائیش چگونه بود؟عنصری.
ای آنکه تاخته ریسی از منبر [ کذا ]
باریک تر از من نه بریسی نه برشتی.
اسدی (از فرهنگ، خطی).
آنکه بود بر سخن سوار سوار اوست
آن نه سوار است کو بر اسب سوار است.
ناصرخسرو.
و نیز آنکه سعی برای آخرت کند مرادهای دنیا بتبعیت بیابد. (کلیله و دمنه).
آنکه جنگ آرد بخون خویش بازی می کند
روز میدان، وآنکه بگریزد بخون لشکری.
سعدی.
|| و در غیرذوی العقول و نیز غیرذوی الروح آمده است. آنچه. آن چیز که. آنچه را که :
رمنده ددان را همه بنگرید
سیه گوش و یوز از میان برگزید
بچاره بیاوردش از دشت و کوه
به بند آمدند آنکه بد زآن گروه.فردوسی.
ز مرغان همان آنکه بد نیکساز...
بیاورد و آموختنْشان گرفت...فردوسی.
کنون آنکه گفتی ز کار دو اسب
گریزان بکردار آذرگشسب...فردوسی.
یکی آنکه گفتی شمار سپاه
فزون تر بد از تابش هور و ماه...فردوسی.
چرا نخوانی [ خطاب به عبدالرحمن فضولی ]آنکه شاعر گوید... (تاریخ بیهقی).
جست و جوی دقیق
آنکه
فرهنگ دهخدا
[کِ] (ضمیر + حرف ربط) از موصولات، به معنی آن کس که. کسی که. هر کس که. بجای الذی و الّتی عرب :
آنکه نشک آفرید و سرو سهی
آنکه بید آفرید و نار و بهی.رودکی.
ای آنکه من از عشق تو اندر جگر خویش
آتشکده دارم صد و در هر مژه ای ژی.
رودکی.
آنکه گردون را بدیوان بر نهاد و کار بست
وآنکجا بودش خجسته مهر آهرمن گراه.
دقیقی.
خورید و دهید آنکه دارید چیز
کسی کو ندارید خواهید نیز.فردوسی.
بیامد پس آن نرّه شیر دلیر
نبرده سوار آنکه نامش زریر.فردوسی.
میر ابواحمد محمد خسرو ایران زمین
آنکه پیش آرد در شادی چو پیش آید کفا.
قصار امی (از فرهنگ اسدی).
آنکه خوبی از او نمونه بود
چون بیارائیش چگونه بود؟عنصری.
ای آنکه تاخته ریسی از منبر [ کذا ]
باریک تر از من نه بریسی نه برشتی.
اسدی (از فرهنگ، خطی).
آنکه بود بر سخن سوار سوار اوست
آن نه سوار است کو بر اسب سوار است.
ناصرخسرو.
و نیز آنکه سعی برای آخرت کند مرادهای دنیا بتبعیت بیابد. (کلیله و دمنه).
آنکه جنگ آرد بخون خویش بازی می کند
روز میدان، وآنکه بگریزد بخون لشکری.
سعدی.
|| و در غیرذوی العقول و نیز غیرذوی الروح آمده است. آنچه. آن چیز که. آنچه را که :
رمنده ددان را همه بنگرید
سیه گوش و یوز از میان برگزید
بچاره بیاوردش از دشت و کوه
به بند آمدند آنکه بد زآن گروه.فردوسی.
ز مرغان همان آنکه بد نیکساز...
بیاورد و آموختنْشان گرفت...فردوسی.
کنون آنکه گفتی ز کار دو اسب
گریزان بکردار آذرگشسب...فردوسی.
یکی آنکه گفتی شمار سپاه
فزون تر بد از تابش هور و ماه...فردوسی.
چرا نخوانی [ خطاب به عبدالرحمن فضولی ]آنکه شاعر گوید... (تاریخ بیهقی).
آنکه نشک آفرید و سرو سهی
آنکه بید آفرید و نار و بهی.رودکی.
ای آنکه من از عشق تو اندر جگر خویش
آتشکده دارم صد و در هر مژه ای ژی.
رودکی.
آنکه گردون را بدیوان بر نهاد و کار بست
وآنکجا بودش خجسته مهر آهرمن گراه.
دقیقی.
خورید و دهید آنکه دارید چیز
کسی کو ندارید خواهید نیز.فردوسی.
بیامد پس آن نرّه شیر دلیر
نبرده سوار آنکه نامش زریر.فردوسی.
میر ابواحمد محمد خسرو ایران زمین
آنکه پیش آرد در شادی چو پیش آید کفا.
قصار امی (از فرهنگ اسدی).
آنکه خوبی از او نمونه بود
چون بیارائیش چگونه بود؟عنصری.
ای آنکه تاخته ریسی از منبر [ کذا ]
باریک تر از من نه بریسی نه برشتی.
اسدی (از فرهنگ، خطی).
آنکه بود بر سخن سوار سوار اوست
آن نه سوار است کو بر اسب سوار است.
ناصرخسرو.
و نیز آنکه سعی برای آخرت کند مرادهای دنیا بتبعیت بیابد. (کلیله و دمنه).
آنکه جنگ آرد بخون خویش بازی می کند
روز میدان، وآنکه بگریزد بخون لشکری.
سعدی.
|| و در غیرذوی العقول و نیز غیرذوی الروح آمده است. آنچه. آن چیز که. آنچه را که :
رمنده ددان را همه بنگرید
سیه گوش و یوز از میان برگزید
بچاره بیاوردش از دشت و کوه
به بند آمدند آنکه بد زآن گروه.فردوسی.
ز مرغان همان آنکه بد نیکساز...
بیاورد و آموختنْشان گرفت...فردوسی.
کنون آنکه گفتی ز کار دو اسب
گریزان بکردار آذرگشسب...فردوسی.
یکی آنکه گفتی شمار سپاه
فزون تر بد از تابش هور و ماه...فردوسی.
چرا نخوانی [ خطاب به عبدالرحمن فضولی ]آنکه شاعر گوید... (تاریخ بیهقی).
آنکه
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
آنکه
(ااش)ئاکەسەکە، ئانە، ئەڤی، ئەمشْتە، ئەمەهەی، ئەوتْشت، ئەو شْتەی، ئەوکەسەی، ئەوەکە، ئەوەی، ئەوەیکە، ئەوی، ئەویکە، ئەوکەسەیکە، تْشت، کەسێکە، واک، وانێک، هۆوە، هۆوها، هۆوهە، هەرامە، هەنووکە، هین، یا،
(ااش)ئاکەسەکە، ئانە، ئەڤی، ئەمشْتە، ئەمەهەی، ئەوتْشت، ئەو شْتەی، ئەوکەسەی، ئەوەکە، ئەوەی، ئەوەیکە، ئەوی، ئەویکە، ئەوکەسەیکە، تْشت، کەسێکە، واک، وانێک، هۆوە، هۆوها، هۆوهە، هەرامە، هەنووکە، هین، یا،
آنکه
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه لغت:
فارسی
آوایش:
/آن/کهِ/
ضمیر:
آنکه
1. آن کسکه، کسیکه. آنچه. جمعِ «آن است که».
2. :آنکه تلاش میکند موفق میشود.
فرهنگ بزرگ سخن
(En:whoever)
فارسی
آوایش:
/آن/کهِ/
ضمیر:
آنکه
1. آن کسکه، کسیکه. آنچه. جمعِ «آن است که».
2. :آنکه تلاش میکند موفق میشود.
فرهنگ بزرگ سخن
(En:whoever)