(ضمیر، ص) اسم اشاره بدور، چنانکه «این» اسم اشاره به نزدیک است. ج، آنان، آنها. و گویند آنان مخصوص بذوی الروح و آنها در غیر ذوی الروح و هم در ذوی الروح مستعمل است :
(حرف اضافه) بنا بگفتهء صاحب مجمل التواریخ این کلمه در قدیم معنی «از» میداده است: بر سر حد پارس شهری بنا کرد به آن ایمدگواد نام کرد و آن است که اکنون ارغان خوانند و معنی چنان است، که از ایمد بهتر است برسان جندیشاپور که گفتم. (مجمل التواریخ). به آن اندیوشاپور جندیوشابور است از خوزستان. اندیو نام انطاکیه است بزبان پهلوی نه آن ایو [ ظ : به آن اندیو ] یعنی از انطاکیه بهتر است. (مجمل التواریخ). ولی وجه اشتقاقهای صاحب مجمل التواریخ مانند حمزهء اصفهانی بر اساسی نیست و محتاج بتأیید است.
[نِ] (ضمیر ملکی) مالِ. متعلق به. از ملک. و گاهی ازآنِ و زآنِ گویند : اسبی بود آنِ منذر اشقر. (ترجمهء طبری بلعمی). و همهء گوسفندان دیگر ازآنِ حیّ، خشک بود. (ترجمهء طبری بلعمی). خاتون کث، دیمعان کث، دو شهرک است خرد و آبادان و بارگاه سغد و سمرقند است و آنِ فرغانه و ایلاق است. (حدودالعالم). گرگانج شهری است که اندر قدیم آنِ ملک خوارزمشاه بودی و اکنون پادشائیش جداست. (حدودالعالم).
(ع اِ) وقت. هنگام. لحظه ای که در آنی. دَم. وقت حاضر، متوسط میان ماضی و مستقبل. اندک زمان. ج، آنات: در یک آن. آن به آن.
(ع پسوند) ان. علامت تثنیه در حال رفع: اَبَوان. توأمان. شِعْرَیان. فرقدان. مَلَوان :
(ع پسوند) ان. در عربی چون پیش از یاء نسبت درآید شدت و مبالغهء انتساب راست. و گفته اند برای تعظیم و تأکید است: باقلانی. بحری، بحرانی (شدیدالحمره). برّی، برّانی. تحتانی. جسدانی. جسمی، جسمانی. حقانی. دَیرانی (خداوند دیر). ربّی، ربّانی. رقبانی (ستبرگردن). روحی، روحانی. شَعْرانی (پُرموی). شهوانی. صمدانی. طولانی. ظلمانی. عبرانی. عصبی، عصبانی. عضلی، عضلانی. عقلانی. فوقانی. لحمانی. لحیانی (بلندریش). نفسانی. نورانی. هندوانی. هیولانی. و در بعض امثلهء فوق ظاهراً افادهء مطلق نسبت کند، از قبیل عبرانی، دیرانی :
[ ع. ] (اِ.) وقت، هنگام، زمان اندک. ج. آنات. ؛ در یک ~ در یک لحظه، در یک دم.
چه (چِ)(ضم. حر.) ۱- چیزی که. ۲- هر چیز.
۱ - پسوند دال بر زمان: بامدادان، ناگاهان. ۲- پسوند دال بر مکان و موطن: گیلان، یونان، ایران، دیلمان. ۳- پسوند حاصل مصدر است در آخر ریشه فعل: چادردران کردن، راه جامه دران. ۴- پسوند دال بر کثرت و استمرار در آخر اسم فاعل (مرخم.): درم - ریزان، گلریزان. ۵- پسوند صفت فاعلی در آخر ریشه فعل = مفرد امر حاضر: خرامان، روان، نگران. ۶- پسوند دال بر نسبت بنوت و فرزندی: اردشیر بابکان (اردشیر پسر بابک)، خسرو قبادان (خسرو پسر قباد). ۷- پسوند دال بر جشن و آذین و شادمانی و سوگ: آشتی کنان، آینه بندان. ۸- گاه به آخر صفات پیوندد و تغییری در معنی و نوع کلمه نمیدهد: شادان، آبادان. ۹- پسوند جمع: یکی از دو علامت جمع پارسی است و آن در موارد ذیل به کار رود: الف: جانداران (انسان و حیوان) و نام اقوام و ملل به «ان» نیز جمع بسته شوند: مردان، اسبان، ترکان. ب: بعضی اعضای بدن (که زوج و متعدد باشند) علاوه بر «ها» به «ان» نیز جمع بسته شوند: چشمان، ابروان. ج: کلمات ذیل دال بر زمان: علاوه بر «ها» به «ان» جمع بسته شوند: روزگاران، روزان، شبان.
(اِ.) از مصطلحات صوفیانهاست و آن نوعی حسن و زیبایی است که قابل درک اما توصیف ناپذیر است.
[ په. ] (ضم.) ضمیر اشاره برای دور. مق این.
ثانیه، حین، دم، طرفهالعین، لحظه، لمحه، نفس، وقت حسن، نزاکت