آماج
معنی
(اِ.)
۱- تلی از خاک که نشانه تیر را بر روی آن قرار دهند.
۲- نشان، نشانه، هدف.
هممعنا / پادمعنا
- آماجگاه، تیر، تیررس، مقصد، نشان، نشانه، هدف
- پرتاب، تیررس
جست و جوی دقیق
آماج
فرهنگ معین
(اِ.)
۱- تلی از خاک که نشانه تیر را بر روی آن قرار دهند.
۲- نشان، نشانه، هدف.
۱- تلی از خاک که نشانه تیر را بر روی آن قرار دهند.
۲- نشان، نشانه، هدف.
آماج
فرهنگ دهخدا
(اِ) خاک توده کرده که نشان تیر بر آن نصب کنند. آماجگاه:
گر موی بر آماج نهی موی بدوزی
وین از گهر آموخته ای تو نه بتلقین.فرخی.
چنان چون سوزن از وَشّیّ و آب روشن از توزی
ز طوسی بیل بگذاری به آماج اندرون بیله.
فرخی.
چو تیر انداختی در روی دشمن
حذر کن کاندر آماجش نشستی.سعدی.
|| توسعاً، نشان. نشانه. غرض. هدف. (دهار). || پرتاب. تیر پرتاب. تیررَس. بیست و چهار یکِ فرسنگ. قریب پانصد قدم :
آماج تو از بُست بود تا به سپنج آب
پرتاب تو از بلخ بود تا بفلسطین.فرخی.
ستاده قیصر و خاقان و فغفور
یک آماج از بساط پیشگه دور.نظامی.
|| آهن گاوآهن که در زمین فروشود و شیار کند. || مجموع آهن جفت. سپار. گاوآهن: جفت الفدّان؛ ساخت آماج کشاورز. (منتهی الارب) :
برکند تیر تو زآنسان خاک در آماجگاه
برزگر برکنده پنداری به آماج و کلند.سوزنی.
خواجه بهیبت در او نظر کردند، افتاد و سر او چون آماج در زمین می رفت و سر و گردن او در خاک پوشیده گشت. (انیس الطالبین بخاری).
تیر؛ یوع آماج. (صراح). || اوماج. (مؤید).
گر موی بر آماج نهی موی بدوزی
وین از گهر آموخته ای تو نه بتلقین.فرخی.
چنان چون سوزن از وَشّیّ و آب روشن از توزی
ز طوسی بیل بگذاری به آماج اندرون بیله.
فرخی.
چو تیر انداختی در روی دشمن
حذر کن کاندر آماجش نشستی.سعدی.
|| توسعاً، نشان. نشانه. غرض. هدف. (دهار). || پرتاب. تیر پرتاب. تیررَس. بیست و چهار یکِ فرسنگ. قریب پانصد قدم :
آماج تو از بُست بود تا به سپنج آب
پرتاب تو از بلخ بود تا بفلسطین.فرخی.
ستاده قیصر و خاقان و فغفور
یک آماج از بساط پیشگه دور.نظامی.
|| آهن گاوآهن که در زمین فروشود و شیار کند. || مجموع آهن جفت. سپار. گاوآهن: جفت الفدّان؛ ساخت آماج کشاورز. (منتهی الارب) :
برکند تیر تو زآنسان خاک در آماجگاه
برزگر برکنده پنداری به آماج و کلند.سوزنی.
خواجه بهیبت در او نظر کردند، افتاد و سر او چون آماج در زمین می رفت و سر و گردن او در خاک پوشیده گشت. (انیس الطالبین بخاری).
تیر؛ یوع آماج. (صراح). || اوماج. (مؤید).
آماج
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
آماج
(ص.ا)
ئەوتهپۆڵکەگڵەی نیشانەی لەسەردادەکەن، جێنیشانە، گۆڕهپانی نیشانەداکردن،
پارچ، گاسن، گاواسن، گیسن، گێسن، هالهت، هەوجاڕوگاسن،
ئارمانج، ئاماج، ئاماژ، ئامانج، خواستە، سەرک، سەگمان، عەماج، عەمانج، کێل (بهبەردێک دوو کێلان دەشکێنی - فۆلک)، کێلْک، نچک، نیشا، نیشان، نیشانە،
(ص.ا)
ئەوتهپۆڵکەگڵەی نیشانەی لەسەردادەکەن، جێنیشانە، گۆڕهپانی نیشانەداکردن،
پارچ، گاسن، گاواسن، گیسن، گێسن، هالهت، هەوجاڕوگاسن،
ئارمانج، ئاماج، ئاماژ، ئامانج، خواستە، سەرک، سەگمان، عەماج، عەمانج، کێل (بهبەردێک دوو کێلان دەشکێنی - فۆلک)، کێلْک، نچک، نیشا، نیشان، نیشانە،
آماج
واژهنامه هژار (فارسی به کردی)
ئاماژ,ئامانج,عهمانج,نیشا,نیشان,نیشانه,کێلک
آماج
واژهنامه آذری به فارسی
هدف
آماج
واژگان مصوب فرهنگستان
[نجوم] Solar apex
جهت حرکت خورشید و منظومه شمسی نسبت به دستگاه مرجع موضعی
متـ . آماج
جهت حرکت خورشید و منظومه شمسی نسبت به دستگاه مرجع موضعی
متـ . آماج
آماج
واژگان مصوب فرهنگستان
[نجوم] Apex 1
جهت حرکت خورشید و منظومه شمسی نسبت به دستگاه مرجع موضعی
متـ . آماج
جهت حرکت خورشید و منظومه شمسی نسبت به دستگاه مرجع موضعی
متـ . آماج
آماج
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه لغت:
سانسکریت
آوایش:
/
:
''
1. آنچه بسوی آن (تیر) میاندازند، (هدف)، (نشانه). جایی که بر آن نشانه میگذارند، (نشانهگاه).
2. تلی از خاک که نشانه تیر را بر روی آن قرار دهند.
3. (قدیم): فاصله تیرانداز تا نشانهگاه؛ (تیررس). سر تیز (خیش) که در زمین فرو میرود و آن را شیت. میکند. کهن واژه:
4. آماج در (زبان معیار باستان) ممکن است به دو کلمه (آم) - (آج) قابل تجزیه باشد؛ که مفهوم کلی از اصطلاح فوق به معنی زن گرسنه بوده است. واژههای مشتق شده: (آماجگه)، (آماجگاه)
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین/ فرهنگ شمس
(En:target)
سانسکریت
آوایش:
/
:
''
1. آنچه بسوی آن (تیر) میاندازند، (هدف)، (نشانه). جایی که بر آن نشانه میگذارند، (نشانهگاه).
2. تلی از خاک که نشانه تیر را بر روی آن قرار دهند.
3. (قدیم): فاصله تیرانداز تا نشانهگاه؛ (تیررس). سر تیز (خیش) که در زمین فرو میرود و آن را شیت. میکند. کهن واژه:
4. آماج در (زبان معیار باستان) ممکن است به دو کلمه (آم) - (آج) قابل تجزیه باشد؛ که مفهوم کلی از اصطلاح فوق به معنی زن گرسنه بوده است. واژههای مشتق شده: (آماجگه)، (آماجگاه)
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین/ فرهنگ شمس
(En:target)