[فَ] (اِ) زه. فری. فریش. افرا. آباد. خَه. خهی. بَه. بَه بَه. پَه. پَه پَه. زهی. پَخ پَخ. آخ. (برهان). اَخ. (برهان). بخ. وَه. وَه وَه. شاباش. شادباش. شادزی. مریزاد. دستخوش. انوشه. انوشه بزی. چنانهن (؟). احسنت. مرحبا. بارک الله. مرحباً بِک. طوبی لَک. بخ بخ. ماشاءالله :

[فَ] (نف مرخم) مخفف آفریننده در کلمات مرکبه، چون آفرین آفرین، بکرآفرین، جان آفرین، جهان آفرین، دادآفرین، زبان آفرین، سحرآفرین، سحرحلال آفرین، سخن آفرین، صورت آفرین، گیتی آفرین :

[فَ] (اِخ) تخلص شیخ قلندربخش هندوستانی که به فارسی شعر می سروده و منظومهء تحفه الصنایع از اوست. || تخلص شاعری فارسی گوی از رؤسای قوم کاینهه ساکن اللهآباد. || تخلص شاه فقیرالله لاهوری، که در بادی عمر زردشتی بوده و سپس بدین اسلام درآمده و به فارسی شعر بسیار گفته است. وفات او در 1143 یا 1154 ه .ق . است. || تخلص زین العابدین نام، از شعرای اصفهان، شعرش نیکو و بسیار بوده و دیوان او در فتنهء افغان از میان رفته و اشعار کمی از او متفرق مانده است. وفات 1125 ه .ق .

(~.) [ په. ] (اِ.)۱ - تحسین. ۲- سپاس. ۳- درود، تهنیت، تبریک. ۴- دعای نیک.

(فَ) (ص فا.) آفریننده: جهان آفرین، سخن آفرین.

دعا، نیایش تحسین، تعریف، تمجید، درود، ستایش، مدح

[دختر] تحسین ، ستایش ، مدح ، شکر ، سپاس ، تهنیت ، تبریک ، نوایی در موسیقی ؛ (در قدیم) درخواست و التماس از درگاه خداوند ، دعا ؛ (در قدیم) آفرینش