آسیا
معنی
[ په. ] (اِمر.)
۱- آسیاب.
۲- هر یک از دندانهای عقب دهان، که تعداد آنها ده عدد در هر فک میباشد.
۳- (اِخ) [ یو. ] بزرگ ترین و پرجمعیت ترین قاره دنیا.
هممعنا / پادمعنا
- آسیاب، آسک، آس، چرخاب
- طاحنه، کرسی ≠
جست و جوی دقیق
آسیا
فرهنگ معین
[ په. ] (اِمر.)
۱- آسیاب.
۲- هر یک از دندانهای عقب دهان، که تعداد آنها ده عدد در هر فک میباشد.
۳- (اِخ) [ یو. ] بزرگ ترین و پرجمعیت ترین قاره دنیا.
۱- آسیاب.
۲- هر یک از دندانهای عقب دهان، که تعداد آنها ده عدد در هر فک میباشد.
۳- (اِخ) [ یو. ] بزرگ ترین و پرجمعیت ترین قاره دنیا.
آسیا
فرهنگ دهخدا
(اِ) دستگاهی خرد کردن و آرد کردن حبوب یا گچ و آهک و مانند آن، یا گرفتن روغن و شیرهء نبات و جز آن را. رحی. طاحونه. آس. آسیاو. این کلمه بر همهء انواع از بادی و آبی و دستی و ستوری اطلاق شود : و ایشان را [ مردم سیستان را ] آسیاها است بر باد ساخته. (حدودالعالم).
آس شدم زیر آسیای زمانه
نیسته خواهم شدن همی بکرانه.کسائی.
چونکه یکی تاج و بساک ملوک
باز یکی کوفتهء آسیاست.کسائی.
هم اندر دژش کشتمند و گیا
درخت برومند و هم آسیا.فردوسی.
ستوران و پیلان چو تخم گیا
شد اندر دم پرّهء آسیا.فردوسی.
چه جای نشست تو بود آسیا
پر از گندم و خاک و چندی گیا؟فردوسی.
بدو گفت کای شاه خورشیدروی
بدین آسیا چون رسیدی بگوی.فردوسی.
همی تاخت جوشان چو از ابر برق
یکی آسیا دید بر آب زرق
فرود آمد از اسب شاه جهان
ز بدخواه در آسیا شد نهان.فردوسی.
چنان برخروشیدم از پشت زین
که چون آسیا شد بر ایشان زمین.فردوسی.
یکی آسیا دید در پیش ده
نشسته پراکنده مردان مه.فردوسی.
یکی کوهش آمد به ره پرگیا
بدو اندرون چشمه و آسیا.فردوسی.
که در آسیا ماهروی ترا
جهاندار و دیهیم جوی ترا
بدشنه جگرگاه بشکافتند
برهنه به آب اندر انداختند.فردوسی.
آسمان آسیای گردان است
آسمان آسمان کند هزمان.لبیبی.
تا دل من آس شد در آسیای عشق او
هست پنداری غبار آسیا [ بر ] سر مرا.لبیبی.
دوستا جای بین و مرد شناس
شد نخواهم به آسیای تو آس.لبیبی.
آسیای زودگرد است این فلک
زو نشاید بود شاد و نی حزین.ناصرخسرو.
این جای فنائی چه آسیائیست
آن دیگر بی شک چو آسیا نیست.
ناصرخسرو.
بسنگ آسیا ماند بگردش
فرود آید همی چون سنگ بر سر.
ناصرخسرو.
چیست بنگر ز آسیا مر آسیابان را، غله
گر نبایستیش غلّه آسیا ناراستی.
ناصرخسرو.
گرچه موش از آسیا بسیار دارد فایده
بیگمان روزی فروکوبد سر موش آسیا.
ناصرخسرو.
چرخ است خراس آسیارو
چه کهنه چه نو در آسیا جو.امیرخسرو.
گفت مرد آن بود که در همه وقت
سنگ زیرین آسیا باشد.کمال اسماعیل.
-آسیا بخون گردانیدن؛ خلقی عظیم را در یک جای بکشتن.
-آسیا بخون گشتن؛ قتل و کشتاری سخت و عظیم روی دادن :
از ایشان [ از ترکان ] بکشتند چندان سپاه
کزآن تنگ شد جای آوردگاه
چنان خون همی رفت بر کوه و دشت
کزآن آسیاها بخون در بگشت.دقیقی.
بخون غرقه شد خاک و سنگ و گیا
بگشتی بخون گر بدی آسیا.فردوسی.
دل بر این گنبد گردنده منه کاین دولاب
آسیائی است که بر خون عزیزان گردد.
عبید زاکانی (از کلیات).
-از آسیا بانگ بودن؛ در امری خرد یا بزرگ بی ارزترین حصه و سهلِ فعل و عمل را داشتن :
با تو باشم درست و ششدانگم
بی تو باشم از آسیا بانگم.سنائی.
-در آسیای روزگار بگشتن؛ بتصاریف و تحولات و مصائب آن دچار شدن : و از پس برافتادن، سپاه سالار غازی سعید در آسیای روزگار بگشت و خاست و افتاد و بر شغل بود و نبود. (تاریخ بیهقی).
-ریش را در آسیا سفید کرده بودن؛ با سالخوردگی بی تجربه و جاهل بودن.
|| بتسامُح، سنگ آسیا. آسیاسنگ. حجر طاحونه. رحی. (السامی فی الاسامی). لافظه. (السامی فی الاسامی) :
با گران جان مگوی هرگز راز
کآسیا چون دو شد شود غماز.سنائی.
مابین آسمان و زمین جای عیش نیست
یک دانه چون جهد ز میان دو آسیا؟سعدی.
-آسیا، آسیای فلک، آسیای چرخ؛ آسمان :
ای خردمند پس گمان تو چیست
کاین دوان آسیا کی آساید؟ناصرخسرو.
غافل کی بود خداوند از آنچ
رفت در این سبز و بلند آسیاش؟
ناصرخسرو.
چندین همی بقدرت او گردد
این آسیای تیزرو بی در.ناصرخسرو.
این آسیا دوان و در او من نشسته پست
ایدون سپیدسار در این آسیا شدم.
ناصرخسرو.
ای اژدهای چرخ دلم بیشتر بخور
وی آسیای چرخ تنم تنگ تر بسای.
مسعودسعد.
-آسیا، آسیای معده؛ مجازاً، معده. جهاز هاضمه :
شکمی باید آهنین چون سنگ
کآسیاش از خورش نیاید تنگ.نظامی.
|| آسیاخانه.
-آسیا کردن؛ طحن. و برای آسیای آبی و آسیای بادی و آسیای ستوری و آسیای بزرگ و آسیای اشتری و آسیای گاوی و آسیای دستی و مانند آن رجوع به آس شود.
-آسیای باد؛ بادآس :
از شکست ماست گردش چرخ بی بنیاد را
نیست غیر از دانه آبی آسیای باد را.صائب.
- امثال: آبیست زیر پرّه که می گردد آسیا؛ این معلول را بی شک علتی است.
آسیا بنوبت، آسیا و پستا؛ هر کسی را باید بانتظار نوبت خود بود.
از آسیا من می آیم تو میگوئی پستا نیست.
بی آرد می شود بسوی خانه زآسیا آنکو نبرده گندم و جو به آسیا شده ست.
ناصرخسرو.
چو بارم آرد شد دیگر چرا در آسیا مانم؟ صائب.
چون خشت به آسیا بری خاک آری بد میکنی و نیک طمع میداری هم بد باشد جزای بدکرداری نشنیدستی تو این مثل پنداری... ؟(از تاریخ گیلان مرعشی).
دخل آب روان است و خرج آسیای گردان.
(گلستان).
گوئی مرا براه آسیا دیدی؛ سخت نامهربانی، چونانکه دوستی یا خویشی در میان ما نبوده و تنها یک بار براه آسیا یکدیگر را دیده ایم :
می بگذری و نپرسی از کارم
مانام براه آسیا دیدی.عطار.
مرد باید که در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیا باشد.؟
آس شدم زیر آسیای زمانه
نیسته خواهم شدن همی بکرانه.کسائی.
چونکه یکی تاج و بساک ملوک
باز یکی کوفتهء آسیاست.کسائی.
هم اندر دژش کشتمند و گیا
درخت برومند و هم آسیا.فردوسی.
ستوران و پیلان چو تخم گیا
شد اندر دم پرّهء آسیا.فردوسی.
چه جای نشست تو بود آسیا
پر از گندم و خاک و چندی گیا؟فردوسی.
بدو گفت کای شاه خورشیدروی
بدین آسیا چون رسیدی بگوی.فردوسی.
همی تاخت جوشان چو از ابر برق
یکی آسیا دید بر آب زرق
فرود آمد از اسب شاه جهان
ز بدخواه در آسیا شد نهان.فردوسی.
چنان برخروشیدم از پشت زین
که چون آسیا شد بر ایشان زمین.فردوسی.
یکی آسیا دید در پیش ده
نشسته پراکنده مردان مه.فردوسی.
یکی کوهش آمد به ره پرگیا
بدو اندرون چشمه و آسیا.فردوسی.
که در آسیا ماهروی ترا
جهاندار و دیهیم جوی ترا
بدشنه جگرگاه بشکافتند
برهنه به آب اندر انداختند.فردوسی.
آسمان آسیای گردان است
آسمان آسمان کند هزمان.لبیبی.
تا دل من آس شد در آسیای عشق او
هست پنداری غبار آسیا [ بر ] سر مرا.لبیبی.
دوستا جای بین و مرد شناس
شد نخواهم به آسیای تو آس.لبیبی.
آسیای زودگرد است این فلک
زو نشاید بود شاد و نی حزین.ناصرخسرو.
این جای فنائی چه آسیائیست
آن دیگر بی شک چو آسیا نیست.
ناصرخسرو.
بسنگ آسیا ماند بگردش
فرود آید همی چون سنگ بر سر.
ناصرخسرو.
چیست بنگر ز آسیا مر آسیابان را، غله
گر نبایستیش غلّه آسیا ناراستی.
ناصرخسرو.
گرچه موش از آسیا بسیار دارد فایده
بیگمان روزی فروکوبد سر موش آسیا.
ناصرخسرو.
چرخ است خراس آسیارو
چه کهنه چه نو در آسیا جو.امیرخسرو.
گفت مرد آن بود که در همه وقت
سنگ زیرین آسیا باشد.کمال اسماعیل.
-آسیا بخون گردانیدن؛ خلقی عظیم را در یک جای بکشتن.
-آسیا بخون گشتن؛ قتل و کشتاری سخت و عظیم روی دادن :
از ایشان [ از ترکان ] بکشتند چندان سپاه
کزآن تنگ شد جای آوردگاه
چنان خون همی رفت بر کوه و دشت
کزآن آسیاها بخون در بگشت.دقیقی.
بخون غرقه شد خاک و سنگ و گیا
بگشتی بخون گر بدی آسیا.فردوسی.
دل بر این گنبد گردنده منه کاین دولاب
آسیائی است که بر خون عزیزان گردد.
عبید زاکانی (از کلیات).
-از آسیا بانگ بودن؛ در امری خرد یا بزرگ بی ارزترین حصه و سهلِ فعل و عمل را داشتن :
با تو باشم درست و ششدانگم
بی تو باشم از آسیا بانگم.سنائی.
-در آسیای روزگار بگشتن؛ بتصاریف و تحولات و مصائب آن دچار شدن : و از پس برافتادن، سپاه سالار غازی سعید در آسیای روزگار بگشت و خاست و افتاد و بر شغل بود و نبود. (تاریخ بیهقی).
-ریش را در آسیا سفید کرده بودن؛ با سالخوردگی بی تجربه و جاهل بودن.
|| بتسامُح، سنگ آسیا. آسیاسنگ. حجر طاحونه. رحی. (السامی فی الاسامی). لافظه. (السامی فی الاسامی) :
با گران جان مگوی هرگز راز
کآسیا چون دو شد شود غماز.سنائی.
مابین آسمان و زمین جای عیش نیست
یک دانه چون جهد ز میان دو آسیا؟سعدی.
-آسیا، آسیای فلک، آسیای چرخ؛ آسمان :
ای خردمند پس گمان تو چیست
کاین دوان آسیا کی آساید؟ناصرخسرو.
غافل کی بود خداوند از آنچ
رفت در این سبز و بلند آسیاش؟
ناصرخسرو.
چندین همی بقدرت او گردد
این آسیای تیزرو بی در.ناصرخسرو.
این آسیا دوان و در او من نشسته پست
ایدون سپیدسار در این آسیا شدم.
ناصرخسرو.
ای اژدهای چرخ دلم بیشتر بخور
وی آسیای چرخ تنم تنگ تر بسای.
مسعودسعد.
-آسیا، آسیای معده؛ مجازاً، معده. جهاز هاضمه :
شکمی باید آهنین چون سنگ
کآسیاش از خورش نیاید تنگ.نظامی.
|| آسیاخانه.
-آسیا کردن؛ طحن. و برای آسیای آبی و آسیای بادی و آسیای ستوری و آسیای بزرگ و آسیای اشتری و آسیای گاوی و آسیای دستی و مانند آن رجوع به آس شود.
-آسیای باد؛ بادآس :
از شکست ماست گردش چرخ بی بنیاد را
نیست غیر از دانه آبی آسیای باد را.صائب.
- امثال: آبیست زیر پرّه که می گردد آسیا؛ این معلول را بی شک علتی است.
آسیا بنوبت، آسیا و پستا؛ هر کسی را باید بانتظار نوبت خود بود.
از آسیا من می آیم تو میگوئی پستا نیست.
بی آرد می شود بسوی خانه زآسیا آنکو نبرده گندم و جو به آسیا شده ست.
ناصرخسرو.
چو بارم آرد شد دیگر چرا در آسیا مانم؟ صائب.
چون خشت به آسیا بری خاک آری بد میکنی و نیک طمع میداری هم بد باشد جزای بدکرداری نشنیدستی تو این مثل پنداری... ؟(از تاریخ گیلان مرعشی).
دخل آب روان است و خرج آسیای گردان.
(گلستان).
گوئی مرا براه آسیا دیدی؛ سخت نامهربانی، چونانکه دوستی یا خویشی در میان ما نبوده و تنها یک بار براه آسیا یکدیگر را دیده ایم :
می بگذری و نپرسی از کارم
مانام براه آسیا دیدی.عطار.
مرد باید که در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیا باشد.؟
آسیا
فرهنگ دهخدا
(اِ) هر یک از دندانهای سرپَخ و درشت که خوردنی خشک و سخت را نرم و خرد کند، و شمار آن در آدمیان بیست باشد، ده در فک زبرین و ده دیگر در فک زیرین و جای آنها در پی ضواحک است. و نام هر یک از آن ده کرسی و به عربی طاحنه و رحی و مجموع آن طواحن و ارحاء باشد.
آسیا
فرهنگ دهخدا
(اِخ) (کلمهء یونانی. ابوریحان بیرونی) و آن نام یکی از پنج برّ زمین است و آسیای کبری همانست(1). و این قطعه از چهار خشکی دیگر زمین بزرگتر باشد. آسیا قدیمترین ناحیهء مسکون و مهد تمدن بشر است و حدود آن از شمال اوقیانوس منجمد و از مشرق اوقیانوس کبیر و دریای برنگ (برینگ) و از جنوب دریای چین و اقیانوس هند و از مغرب دریای احمر و ترعهء سوئز و مدیترانه باشد. این قاره چهار بار و نیم از اروپا بزرگتر است (45 میلیون کیلومترمربع) و از ضمایم آن بحر خزر و کوههای اورال است. این برّ در قدیم بقسمتهای زیرین منقسم میشده است: آسیای صغیر. ارمینیه. خراسان (پارتیا یا باختر). بین النهرین (آرام نهرین. آرام ناهارائیم). بابل یا کلده. آشور و سوریه و کُلشید و عربستان و ایران و هندوستان و سیتی یا سارمانی (ممالک مردم سین یا چین). و ممالک کنونی آن آسیای روس (سیبری و قفقاز). منچوریا. مغولستان. تبت. ترکیه. سوریه. فلسطین. بین النهرین. عربستان (عراق عرب). ایران. افغانستان. بلوچستان. ترکستان. هندوستان. بیرمانی. سیام. کامبوژ. آنام. تُنکن. هندوچین. چین. کره. ژاپن و مالاکاست(2). و مردم آن در حدود 953 میلیون است.
(1) - این اسم در ابتدا بولایت کوچکی از لیدیا که ایونیه و ایونیس جزء آن بود اطلاق میشده سپس باراضی مجاور آن نیز این اسم داده شد و رفته رفته تمام خشکی بزرگ را بدین نام خواندند. (از قاموس کتاب مقدس). و بعضی گفته اند که این کلمه از لفظ آس، طائفهء آریائی ساکن قفقاز آمده است.
(2) - یاقوت گوید: آسیا کلمه ای است یونانی. مردم یونان، زمین را سه بخش شمرده و هر یک را نامی داده اند: آسیا، لوبیه (لیبی. افریقیه) و اوروفی (اروپا). آنچه را مقابل لوبیه و اورفی در طرف مشرق واقع است آسیا و بخش بزرگ (قطعهء کبری) خوانند، زیرا که در مقابل دو قطعهء دیگر است. و زمین را بمشرق و مغرب قسمت کرده اند، آنچه در طرف راست مستقبل جنوب واقع است مغرب و آنچه در سوی چپ واقع است مشرق نامند و آنجائی که دریای روم مغرب را طولاً بریده است قسمت جنوب آن را لوبیه و قسمت شمال را اورفی گفته اند. و بعضی آسیا را بصغیر و کبیر قسمت کرده اند، آسیای صغیر عبارت است از عراق، فارس، جبال، و خراسان، و کبیر، هندوچین و ترک- انتهی.
(1) - این اسم در ابتدا بولایت کوچکی از لیدیا که ایونیه و ایونیس جزء آن بود اطلاق میشده سپس باراضی مجاور آن نیز این اسم داده شد و رفته رفته تمام خشکی بزرگ را بدین نام خواندند. (از قاموس کتاب مقدس). و بعضی گفته اند که این کلمه از لفظ آس، طائفهء آریائی ساکن قفقاز آمده است.
(2) - یاقوت گوید: آسیا کلمه ای است یونانی. مردم یونان، زمین را سه بخش شمرده و هر یک را نامی داده اند: آسیا، لوبیه (لیبی. افریقیه) و اوروفی (اروپا). آنچه را مقابل لوبیه و اورفی در طرف مشرق واقع است آسیا و بخش بزرگ (قطعهء کبری) خوانند، زیرا که در مقابل دو قطعهء دیگر است. و زمین را بمشرق و مغرب قسمت کرده اند، آنچه در طرف راست مستقبل جنوب واقع است مغرب و آنچه در سوی چپ واقع است مشرق نامند و آنجائی که دریای روم مغرب را طولاً بریده است قسمت جنوب آن را لوبیه و قسمت شمال را اورفی گفته اند. و بعضی آسیا را بصغیر و کبیر قسمت کرده اند، آسیای صغیر عبارت است از عراق، فارس، جبال، و خراسان، و کبیر، هندوچین و ترک- انتهی.
آسیا
فرهنگ نامها
[دختر] بزرگترین قاره از قارههای پنجگانه جهان
آسیا
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
آسیا
(ا/مر)
آسیکهبقوتآبگردد: ئاساو، ئاسەو، ئاسیاو، ئاسێو، ئاشی ئاوێ، ئێش،
ئاش، هەمووچەشنەئاشێک،
دندانآسیا: خری، خریپ، خرێنە، خلێنە، ددانی کورسی،
قارەی آسیا: ئاسیا، ناوییەکێک له٥پارچەکانی گۆیزەوی،
(ا/مر)
آسیکهبقوتآبگردد: ئاساو، ئاسەو، ئاسیاو، ئاسێو، ئاشی ئاوێ، ئێش،
ئاش، هەمووچەشنەئاشێک،
دندانآسیا: خری، خریپ، خرێنە، خلێنە، ددانی کورسی،
قارەی آسیا: ئاسیا، ناوییەکێک له٥پارچەکانی گۆیزەوی،
آسیا
واژهنامه هژار (فارسی به کردی)
ئاسیا
آسیا
واژهنامه آذری به فارسی
قاره آسیا که از نام قبیله آس و یا آز آذربایجان گرفته شده است
آسیا
واژگان مصوب فرهنگستان
[پزشکی-دندانپزشکی] Molar
هریک از خَلفیترین دندانهای هر چارَک دندانی که تعداد آنها در دندانگان شیری دو عدد و در دندانگان دائمی سه عدد است
متـ . آسیا
هریک از خَلفیترین دندانهای هر چارَک دندانی که تعداد آنها در دندانگان شیری دو عدد و در دندانگان دائمی سه عدد است
متـ . آسیا
آسیا
واژگان مصوب فرهنگستان
[پزشکی-دندانپزشکی] Molar tooth
هریک از خَلفیترین دندانهای هر چارَک دندانی که تعداد آنها در دندانگان شیری دو عدد و در دندانگان دائمی سه عدد است
متـ . آسیا
هریک از خَلفیترین دندانهای هر چارَک دندانی که تعداد آنها در دندانگان شیری دو عدد و در دندانگان دائمی سه عدد است
متـ . آسیا
آسیا
واژگان مصوب فرهنگستان
[پزشکی-دندانپزشکی] Dentes molares
هریک از خَلفیترین دندانهای هر چارَک دندانی که تعداد آنها در دندانگان شیری دو عدد و در دندانگان دائمی سه عدد است
متـ . آسیا
هریک از خَلفیترین دندانهای هر چارَک دندانی که تعداد آنها در دندانگان شیری دو عدد و در دندانگان دائمی سه عدد است
متـ . آسیا
آسیا
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه لغت:
پهلوی
ویکیپدیا|آسیا
آوایش:
/آسیا/
اسم:
آسیا
1. ساختمانی که مجموعه آلات (آرد) کردن را در آن قرار دارد. (آسیاب). آسیاب آبی، آسیاب بادی و آسیاب دستی یا (دستاس).
2. هر کدام از دو سنگی که در دستگاه آرد کننده قرار دارد.
3. دستگاهی از لوازم منزل که با آن مواد خوراکی مانند (گردو) را پودر یا خُرد میکنند.
4. (جانوری): (دندان آسیا). نامجا: آسیا
5. بزرگ ترین و پرجمعیتترین (قاره) دنیا که این عنوان احتمالا ناشی از مردم (آسی) در (اوستیا) بوده است. (قاره آسیا).
6. آسیا از دو بخش (آسی) - (آ) تشکیل شده است. واژههای مشتق شده: اوراسیا
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ شمس
(جانوری)
پهلوی
ویکیپدیا|آسیا
آوایش:
/آسیا/
اسم:
آسیا
1. ساختمانی که مجموعه آلات (آرد) کردن را در آن قرار دارد. (آسیاب). آسیاب آبی، آسیاب بادی و آسیاب دستی یا (دستاس).
2. هر کدام از دو سنگی که در دستگاه آرد کننده قرار دارد.
3. دستگاهی از لوازم منزل که با آن مواد خوراکی مانند (گردو) را پودر یا خُرد میکنند.
4. (جانوری): (دندان آسیا). نامجا: آسیا
5. بزرگ ترین و پرجمعیتترین (قاره) دنیا که این عنوان احتمالا ناشی از مردم (آسی) در (اوستیا) بوده است. (قاره آسیا).
6. آسیا از دو بخش (آسی) - (آ) تشکیل شده است. واژههای مشتق شده: اوراسیا
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ شمس
(جانوری)