آذر
معنی
(ذَ) [ په. ] (اِ.)
۱- آتش.
۲- ماه نهم از سال شمسی.
۳- روز نهم از هر ماه شمسی.
۴- نام ایزدی.
هممعنا / پادمعنا
- آتش، اخگر، نار
- آذرروز، قوس
جست و جوی دقیق
آذر
فرهنگ معین
(ذَ) [ په. ] (اِ.)
۱- آتش.
۲- ماه نهم از سال شمسی.
۳- روز نهم از هر ماه شمسی.
۴- نام ایزدی.
۱- آتش.
۲- ماه نهم از سال شمسی.
۳- روز نهم از هر ماه شمسی.
۴- نام ایزدی.
آذر
فرهنگ دهخدا
[ذَ] (اِ) (از زندی آتارس) آتش. آدر. نار :
برافروز آذری اکنون که تیغش بگذرد از بون
فروغش از بر گردون کند اجرام را اخگر.
دقیقی.
همانا که برزوی را مادری
که روز و شب از درد بر آذری.فردوسی.
بدانست کآن زن ورا مادر است
ز درد دلش جانْش پرآذر است.فردوسی.
پرستش کنان پیش آذر شدند
همه موبدان دست برسر شدند.فردوسی.
دویست بود کم از پنج عمر ابراهیم
بشد برو گل و ریحان بسوختن آذر.
ناصرخسرو.
مدان مر خصم را خرد ای برادر
که سوزد عالمی یک ذره آذر.ناصرخسرو.
ای بسا رزما که از هر سو سپاه
زآب خنجر شعلهء آذر کشید.مسعودسعد.
آذر بزبان پهلوی آتش بود. (نوروزنامه).
ساغرش پر بادهء رنگین چنان آید بچشم
کز میان آب روشن برفروزی آذری.انوری.
دیدم از سوی چپ او آذری
سوی دست راست حوض کوثری.مولوی.
بوقت قهر در میدان ز آب آذر برانگیزی
بگاه لطف در کانون آذر گل برویانی.
سلمان ساوجی.
|| آتشکده. بیت النار. بیت النیران. آتشگاه :
پس آزاده گشتاسب برشد بگاه
فرستاد هر سو بکشور سپاه
پراکند گرد جهان مؤبدان
نهاد از بر آذران گنبدان.دقیقی.
و در آذرمهر و آذرنوش و آذر بهرام و آذر برزین و آذر زردهشت و امثال آن مراد آتشکده های منسوب به این نامها است.
- هفت آذر.؛ رجوع به آتشکده شود.
|| دوزخ. جهنم :
وگر این یکی را فریبند آن دو
خداوند آن خانه ماند در آذر.ناصرخسرو.
بر من سفر از حضر به است ارچند
این شد چو نعیم و آن چو آذر شد.
علی شطرنجی.
|| نام ماه نهم از سال شمسی ایرانیان مطابق قوس :
ای ماه رسید ماه آذر
برخیز و بده می چو آذر.مسعودسعد.
گر نیست آب نقش پذیرنده پس چرا
هر بامداد نقش کند باد آذرش؟
مختاری غزنوی.
همیشه تا بود دی پیش امروز
همیشه تا بود دی پیش آذر.خاقانی.
اگر نی کلک او شد ناف آهو
و گر نی طبع او شد ابر آذر
چرا بارد به نطق این درّ دریا
چرا بیزد بنوک او مشک اذفر؟خاقانی.
|| نام روز نهم از ماههای پارسی که در ماه آذر برای توافق نام ماه و روز ایرانیان قدیم جشن گرفتندی و آن را آذرگان نامیدندی و آن را آذرروز نیز گویند : آمدن یاقوتی بار دیگر روز آذرسال بر چهارصدوبیست وچهار از یزدجرد. (تاریخ سیستان).
ای خردمند سرو تابان ماه
روز آذر می چو آذر خواه.مسعودسعد.
|| ماه آذار سریانی که آن را رومی نیز گویند :
برخشش بکردار تابان درخشی
که پیچان پدید آید از ابر آذر.
؟ (از فرهنگ اسدی، خطی).
ز تو باغ گردد کشفته به آذر
ز تو راغ گردد شکفته بنیسان.
عبدالواسع جبلی.
آذار ببرد آب رخ آذر و کانون
وز درد سر هر دو امان داد جهان را.
سلمان ساوجی.
|| (اِخ) نام فرشتهء موکل آفتاب و امور آذرماه و آذرروز. || مخفف آذرآبادگان. آذربایجان :
وز آنجایگه لشکر اندرکشید
سوی آذرآبادگان برکشید
چو بهرام رخ سوی آذر نهاد
فرستاده آمد ز قیصر چو باد.فردوسی.
|| در بعض فرهنگها، نامی از نامهای خدای تعالی و صاعقه و برق.
برافروز آذری اکنون که تیغش بگذرد از بون
فروغش از بر گردون کند اجرام را اخگر.
دقیقی.
همانا که برزوی را مادری
که روز و شب از درد بر آذری.فردوسی.
بدانست کآن زن ورا مادر است
ز درد دلش جانْش پرآذر است.فردوسی.
پرستش کنان پیش آذر شدند
همه موبدان دست برسر شدند.فردوسی.
دویست بود کم از پنج عمر ابراهیم
بشد برو گل و ریحان بسوختن آذر.
ناصرخسرو.
مدان مر خصم را خرد ای برادر
که سوزد عالمی یک ذره آذر.ناصرخسرو.
ای بسا رزما که از هر سو سپاه
زآب خنجر شعلهء آذر کشید.مسعودسعد.
آذر بزبان پهلوی آتش بود. (نوروزنامه).
ساغرش پر بادهء رنگین چنان آید بچشم
کز میان آب روشن برفروزی آذری.انوری.
دیدم از سوی چپ او آذری
سوی دست راست حوض کوثری.مولوی.
بوقت قهر در میدان ز آب آذر برانگیزی
بگاه لطف در کانون آذر گل برویانی.
سلمان ساوجی.
|| آتشکده. بیت النار. بیت النیران. آتشگاه :
پس آزاده گشتاسب برشد بگاه
فرستاد هر سو بکشور سپاه
پراکند گرد جهان مؤبدان
نهاد از بر آذران گنبدان.دقیقی.
و در آذرمهر و آذرنوش و آذر بهرام و آذر برزین و آذر زردهشت و امثال آن مراد آتشکده های منسوب به این نامها است.
- هفت آذر.؛ رجوع به آتشکده شود.
|| دوزخ. جهنم :
وگر این یکی را فریبند آن دو
خداوند آن خانه ماند در آذر.ناصرخسرو.
بر من سفر از حضر به است ارچند
این شد چو نعیم و آن چو آذر شد.
علی شطرنجی.
|| نام ماه نهم از سال شمسی ایرانیان مطابق قوس :
ای ماه رسید ماه آذر
برخیز و بده می چو آذر.مسعودسعد.
گر نیست آب نقش پذیرنده پس چرا
هر بامداد نقش کند باد آذرش؟
مختاری غزنوی.
همیشه تا بود دی پیش امروز
همیشه تا بود دی پیش آذر.خاقانی.
اگر نی کلک او شد ناف آهو
و گر نی طبع او شد ابر آذر
چرا بارد به نطق این درّ دریا
چرا بیزد بنوک او مشک اذفر؟خاقانی.
|| نام روز نهم از ماههای پارسی که در ماه آذر برای توافق نام ماه و روز ایرانیان قدیم جشن گرفتندی و آن را آذرگان نامیدندی و آن را آذرروز نیز گویند : آمدن یاقوتی بار دیگر روز آذرسال بر چهارصدوبیست وچهار از یزدجرد. (تاریخ سیستان).
ای خردمند سرو تابان ماه
روز آذر می چو آذر خواه.مسعودسعد.
|| ماه آذار سریانی که آن را رومی نیز گویند :
برخشش بکردار تابان درخشی
که پیچان پدید آید از ابر آذر.
؟ (از فرهنگ اسدی، خطی).
ز تو باغ گردد کشفته به آذر
ز تو راغ گردد شکفته بنیسان.
عبدالواسع جبلی.
آذار ببرد آب رخ آذر و کانون
وز درد سر هر دو امان داد جهان را.
سلمان ساوجی.
|| (اِخ) نام فرشتهء موکل آفتاب و امور آذرماه و آذرروز. || مخفف آذرآبادگان. آذربایجان :
وز آنجایگه لشکر اندرکشید
سوی آذرآبادگان برکشید
چو بهرام رخ سوی آذر نهاد
فرستاده آمد ز قیصر چو باد.فردوسی.
|| در بعض فرهنگها، نامی از نامهای خدای تعالی و صاعقه و برق.
آذر
فرهنگ نامها
[دختر] (پهلوی) (در قدیم) آتش ، نار ؛ ماه نهم از سال شمسی ؛ (در قدیم) (گاه شماری) نام روز نهم از ماه شمسی در ایران قدیم ؛ (در قدیم) (به مجاز) آتشکده ؛ فرشته نگهبان آتش نزد ایرانیان باستان
آذر
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
آذر
(مادی/ا)
ئاتر، ئاتەر، ئاتەش، ئار، ئارگ، ئازەر، ئاڤر، ئاگر، ئاور، ئاوێر، ئاویر، ئاهر، ئاهیر، ئاهێر، ئاهییر، ئایر، ئاێر، ئایەر، ئایێر، ئێر، ئێگر، تەش، دۆژ، هاتەر، هەتار، هەتەر، یاگی،
آذرماه: چریاپاشی، چریادوی، سەردیوەرز، سەرماوەز، سیخوار، قەوس، کەوبەردار، گاڤۆر، هەیهۆت،
فرشتەی آذر: ئازەر، هەتەرێ،
(مادی/ا)
ئاتر، ئاتەر، ئاتەش، ئار، ئارگ، ئازەر، ئاڤر، ئاگر، ئاور، ئاوێر، ئاویر، ئاهر، ئاهیر، ئاهێر، ئاهییر، ئایر، ئاێر، ئایەر، ئایێر، ئێر، ئێگر، تەش، دۆژ، هاتەر، هەتار، هەتەر، یاگی،
آذرماه: چریاپاشی، چریادوی، سەردیوەرز، سەرماوەز، سیخوار، قەوس، کەوبەردار، گاڤۆر، هەیهۆت،
فرشتەی آذر: ئازەر، هەتەرێ،
آذر
واژهنامه هژار (فارسی به کردی)
مانگی ئازهر
آذر
واژهنامه آذری به فارسی
آتش شعله
آذر
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
گونههای دیگر نوشتاری:
(آزر)
ریشه لغت:
پهلوی
آوایش:
/آذر/
اسم:
آذر
1. (آذر ماه) از ماه نهم از سال شمسی، به معنی آتش نیز تعبیر شده.
2. از اسامی زنانه ایرانی.
3. نام ایزدی یا امشاسپندی. ریشه شناسی ۲: صفت:
4. واکنشی شیمیایی که در آن اکسیژن و مواد سوختی دخالت دارند و باعث تولید گرما، نور، شعله و دود میشود.
واژهشناسی واژه:
آذر بهمعنای آتش و در اوستایی آتَر (ātar) و آدُر (ĀDUR)، در پارسی میانه آدر (ĀDUR یا ādar) است. واژه آتش (ātaš) که در پارسی میانه آتخش (ātaxš) بوده، از این خانواده است.
از این واژه آذرخش firelight، آذرگون fiery و آذر گوی fireball، آذریون گیاه، آذرفام (به رنگ آتش) را داریم. (فرهنگ عمید)
==زبان دیگر==
ریشه لغت:
اسم:
آذر
5. گول خوردن، اشتباه کردن، خطا رفتن، (گول).
6. :اصطلاحی بسیار باستانی، که به اشتباهکردن باید تعبیر شود؛ ولی چرا در (گاهشماری) ایرانیان، ماه آخر (پاییز) به این عنوان تعبیر شدهاست، ستارهشناسان و منجمان ایران باستان به تجربه دریافته بودند وضعیت آب و هوا بویژه اقلیم ایران در این ماه، قابل پیشبینی نیست، یعنی ممکن است جوّ زمین، رو سردی گراید یا نه ممکن است رو به اعتدال رود. بدین سبب (ماهآذر) ماهی بوده یا گرم گرم یا سرد سرد. جستارهای وابسته: (آذرآبادگان) ––––
فرهنگ لغت معین
[https://web.archive.org/web/20121231212532/http://unipers.com/up.htm#alphabet Unipers]: âzar
(آزر)
ریشه لغت:
پهلوی
آوایش:
/آذر/
اسم:
آذر
1. (آذر ماه) از ماه نهم از سال شمسی، به معنی آتش نیز تعبیر شده.
2. از اسامی زنانه ایرانی.
3. نام ایزدی یا امشاسپندی. ریشه شناسی ۲: صفت:
4. واکنشی شیمیایی که در آن اکسیژن و مواد سوختی دخالت دارند و باعث تولید گرما، نور، شعله و دود میشود.
واژهشناسی واژه:
آذر بهمعنای آتش و در اوستایی آتَر (ātar) و آدُر (ĀDUR)، در پارسی میانه آدر (ĀDUR یا ādar) است. واژه آتش (ātaš) که در پارسی میانه آتخش (ātaxš) بوده، از این خانواده است.
از این واژه آذرخش firelight، آذرگون fiery و آذر گوی fireball، آذریون گیاه، آذرفام (به رنگ آتش) را داریم. (فرهنگ عمید)
==زبان دیگر==
ریشه لغت:
اسم:
آذر
5. گول خوردن، اشتباه کردن، خطا رفتن، (گول).
6. :اصطلاحی بسیار باستانی، که به اشتباهکردن باید تعبیر شود؛ ولی چرا در (گاهشماری) ایرانیان، ماه آخر (پاییز) به این عنوان تعبیر شدهاست، ستارهشناسان و منجمان ایران باستان به تجربه دریافته بودند وضعیت آب و هوا بویژه اقلیم ایران در این ماه، قابل پیشبینی نیست، یعنی ممکن است جوّ زمین، رو سردی گراید یا نه ممکن است رو به اعتدال رود. بدین سبب (ماهآذر) ماهی بوده یا گرم گرم یا سرد سرد. جستارهای وابسته: (آذرآبادگان) ––––
فرهنگ لغت معین
[https://web.archive.org/web/20121231212532/http://unipers.com/up.htm#alphabet Unipers]: âzar