آدم
معنی
(دَ) [ ع. ] (اِ.)۱ - نخستین انسان.
۲- (عا.) نوکر. ؛ ~ خود را شناختن از توانایی جسمی یا خصوصیات روحی کسی آگاه شدن.
برابر فارسی
- آدم
هممعنا / پادمعنا
- انسان، بشر، مردم، ناس،
- کس، نفر
- ابوالبشر ≠ جانور، حیوان، دد
جست و جوی دقیق
آدم
فرهنگ معین
(دَ) [ ع. ] (اِ.)۱ - نخستین انسان.
۲- (عا.) نوکر. ؛ ~ خود را شناختن از توانایی جسمی یا خصوصیات روحی کسی آگاه شدن.
۲- (عا.) نوکر. ؛ ~ خود را شناختن از توانایی جسمی یا خصوصیات روحی کسی آگاه شدن.
آدم
فرهنگ سره
گیومرت
آدم
فرهنگ دهخدا
[دَ] (ع ص) گندم گون. سیاه گونه. سیه چرده. اَسْمَر. || و در آهو، سفیدی که خطهای خاکی رنگ دارد. || اشتر سفید. ج، اُدْم، اُدْمان.
آدم
فرهنگ دهخدا
[دَ] (اِخ) نخستین پدر آدمیان، جفت حوّا. (توریه). ابوالبشر. بوالبشر. خلیفه الله. صفی الله. ابوالوری. ابومحمد. معلم الاسماء. ج، اوادِم :
تا جهان بود از سر آدم فراز
کس نبود از راه دانش بی نیاز.رودکی.
نشیبت فراز و فرازت نشیب
چو فرزند آدم بشیب و بتیب.رودکی.
یک بار طبع آدمیان گیر و مردمان
گرْت آدم است بابک و فرزند بابکی.اسدی.
ورنه آدم کی بگفتی با خدا
ربّنا انّا ظلمنا نفسنا.مولوی.
اکبر و اعظم خدای عالم و آدم
صورت خوب آفرید و سیرت زیبا.سعدی.
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند.سعدی.
حدیث عشق اگر گوئی گناه است
گناه اول ز حوّا بود و آدم.سعدی.
در نقد عیش کوش که چون آبخور نماند
آدم بهشت روضهء دارالسلام را.حافظ.
|| نامی است از نامها، ازجمله ابوبکر احمدبن آدم الادمی المحدث.
تا جهان بود از سر آدم فراز
کس نبود از راه دانش بی نیاز.رودکی.
نشیبت فراز و فرازت نشیب
چو فرزند آدم بشیب و بتیب.رودکی.
یک بار طبع آدمیان گیر و مردمان
گرْت آدم است بابک و فرزند بابکی.اسدی.
ورنه آدم کی بگفتی با خدا
ربّنا انّا ظلمنا نفسنا.مولوی.
اکبر و اعظم خدای عالم و آدم
صورت خوب آفرید و سیرت زیبا.سعدی.
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند.سعدی.
حدیث عشق اگر گوئی گناه است
گناه اول ز حوّا بود و آدم.سعدی.
در نقد عیش کوش که چون آبخور نماند
آدم بهشت روضهء دارالسلام را.حافظ.
|| نامی است از نامها، ازجمله ابوبکر احمدبن آدم الادمی المحدث.
آدم
فرهنگ دهخدا
[دَ] (اِ) در تداول امروزی مرادف مردم. آدمی. آدمیان. اِنْس. ناس.(1) || خادم. ج، آدمها. || (ص) نیک تربیت شده. مؤدب.
- امثال: آدم از کوچکی بزرگ میشود؛ خضوع و فروتنی سبب بزرگی مرد شود.
آدم به آدم بسیار ماند؛ آنکس نیست که گمان برده اید.
آدم به آدم می رسد؛ مردمان باید بیکدیگر مدد و یاری دهند.
آدم به آدم میرسد کوه بکوه نمیرسد؛ هرچند سالها یا مرحله ها از یکدیگر دور بودیم و امید دیدار نداشتیم اکنون باز یکدیگر را دیدیم.
آدم با آدم خوش است؛ لذت حیات در معاشرت و خلطه و آمیزش است.
آدم با کسی که علی گفت عمر نمیگوید؛نفاق پس از اتفاق نیکو نباشد.
آدم بدحساب دو بار میدهد؛ بدمعاملگی موجب زیان و خسران است.
آدم بی اولاد پادشاه بی غم است؛ پرورش و تربیت اولاد سخت دشوار باشد.
آدم تا کوچکی نکند بزرگ نشود؛ خضوع مایهء رفعت قدر و بزرگی است.
آدم حسابش را پیش خودش میکند؛ از شرمگنی و حجب دیگران استفادهء سوء نباید کردن.
آدم دو بار به این دنیا نمی آید؛ باید از لذات حیات هرچه بیشتر تمتع برد.
آدم دو دفعه نمی میرد؛ گاه دفاع از حق و حقیقتی رعب و هراس ناسزاوار است.
آدم که از زیر بته بیرون نیامده است؛ همه کس را اقربا و خویشان باشد.
آدم لخت کرباس پهنادار خواب بیند؛ امید و طمعی نابجاست.
آدم مال را پیدا میکند، مال آدم را پیدا نمیکند؛ از صرف مال در جای خویش دریغ و مضایقت سزاوار نیست.
آدم نترس سر سلامت بگور نمیبرد؛ ناپروائی و بی باکی سبب مرگ و هلاکت تواند بود.
آدم ندار را سر نمیبرند؛ المفلس فی امان الله.
آدم نفهم هزار من زور دارد؛ نادان غالباً در آنچه نداند ستیز و لجاج کند.
آدم نمیداند بکدام سازَش برقصد؛ هر ساعت رایی دیگر دارد.
آدم یک بار پایش بچاله میرود؛ از مصائب پند گیرند.
آدم یک دفعه میمیرد؛ ترس و هراس از مرگ سزاوار شجعان نیست.
همانقدر که آدم بد هست آدم خوب هم هست؛ همهء مردمان را ذمائم اخلاق نباشد.
(1) - در بعض نسخه های چاپی شاهنامه دو بیت به صورت ذیل هست :
بجز مغز مردم مدهْشان [ ماران را ] خورش
مگر خود بمیرند زین پرورش
دوای تو جز مغز آدم چو نیست
بر این درد و درمان بباید گریست.
اما در نسخهء خطی قدیم که در حدود 800 ه . ق. کتابت شده بیت دوم وجود ندارد و سستی کلمات آن نیز گواه مصنوع و موضوع بودن آن است. کلمهء آدم به معنی مردم از استعمالات عوام است و من در کتاب های پیشینیان نیافته ام.
- امثال: آدم از کوچکی بزرگ میشود؛ خضوع و فروتنی سبب بزرگی مرد شود.
آدم به آدم بسیار ماند؛ آنکس نیست که گمان برده اید.
آدم به آدم می رسد؛ مردمان باید بیکدیگر مدد و یاری دهند.
آدم به آدم میرسد کوه بکوه نمیرسد؛ هرچند سالها یا مرحله ها از یکدیگر دور بودیم و امید دیدار نداشتیم اکنون باز یکدیگر را دیدیم.
آدم با آدم خوش است؛ لذت حیات در معاشرت و خلطه و آمیزش است.
آدم با کسی که علی گفت عمر نمیگوید؛نفاق پس از اتفاق نیکو نباشد.
آدم بدحساب دو بار میدهد؛ بدمعاملگی موجب زیان و خسران است.
آدم بی اولاد پادشاه بی غم است؛ پرورش و تربیت اولاد سخت دشوار باشد.
آدم تا کوچکی نکند بزرگ نشود؛ خضوع مایهء رفعت قدر و بزرگی است.
آدم حسابش را پیش خودش میکند؛ از شرمگنی و حجب دیگران استفادهء سوء نباید کردن.
آدم دو بار به این دنیا نمی آید؛ باید از لذات حیات هرچه بیشتر تمتع برد.
آدم دو دفعه نمی میرد؛ گاه دفاع از حق و حقیقتی رعب و هراس ناسزاوار است.
آدم که از زیر بته بیرون نیامده است؛ همه کس را اقربا و خویشان باشد.
آدم لخت کرباس پهنادار خواب بیند؛ امید و طمعی نابجاست.
آدم مال را پیدا میکند، مال آدم را پیدا نمیکند؛ از صرف مال در جای خویش دریغ و مضایقت سزاوار نیست.
آدم نترس سر سلامت بگور نمیبرد؛ ناپروائی و بی باکی سبب مرگ و هلاکت تواند بود.
آدم ندار را سر نمیبرند؛ المفلس فی امان الله.
آدم نفهم هزار من زور دارد؛ نادان غالباً در آنچه نداند ستیز و لجاج کند.
آدم نمیداند بکدام سازَش برقصد؛ هر ساعت رایی دیگر دارد.
آدم یک بار پایش بچاله میرود؛ از مصائب پند گیرند.
آدم یک دفعه میمیرد؛ ترس و هراس از مرگ سزاوار شجعان نیست.
همانقدر که آدم بد هست آدم خوب هم هست؛ همهء مردمان را ذمائم اخلاق نباشد.
(1) - در بعض نسخه های چاپی شاهنامه دو بیت به صورت ذیل هست :
بجز مغز مردم مدهْشان [ ماران را ] خورش
مگر خود بمیرند زین پرورش
دوای تو جز مغز آدم چو نیست
بر این درد و درمان بباید گریست.
اما در نسخهء خطی قدیم که در حدود 800 ه . ق. کتابت شده بیت دوم وجود ندارد و سستی کلمات آن نیز گواه مصنوع و موضوع بودن آن است. کلمهء آدم به معنی مردم از استعمالات عوام است و من در کتاب های پیشینیان نیافته ام.
آدم
فرهنگ دهخدا
[دَ] (اِخ) نام پدر سنائی، شاعر معروف.
آدم
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
آدم
(ع/ا)
ئادەم، بابەئادەم، بابەدەم، باوەئادەم، حەزرهتی ئادەم،
ئادەم، ئادەمزاد، ئادەمی، ئاێم، ئادەمیزا، ئادەمیزاد، ئادەمیزادە، ئامێزا، ئایم، ئاێمیزا، ئاێمیزاێە، ئینسان، بنیام، بنیادەم، بنیاێم، بەشەر، چۆلەکهبکوژ، حیسان، خەڵک، عیسان، عینسان، مرۆ، مرۆڤ، مرۆک، مروی، مەردوم، مەردەی،
(ع/ا)
ئادەم، بابەئادەم، بابەدەم، باوەئادەم، حەزرهتی ئادەم،
ئادەم، ئادەمزاد، ئادەمی، ئاێم، ئادەمیزا، ئادەمیزاد، ئادەمیزادە، ئامێزا، ئایم، ئاێمیزا، ئاێمیزاێە، ئینسان، بنیام، بنیادەم، بنیاێم، بەشەر، چۆلەکهبکوژ، حیسان، خەڵک، عیسان، عینسان، مرۆ، مرۆڤ، مرۆک، مروی، مەردوم، مەردەی،
آدم
واژهنامه هژار (فارسی به کردی)
شهرمێون,مهروو,مهرۆڤ
آدم
واژهنامه عربی به فارسی
ادم , ادم ابولبشر
آدم
گویش گیلکی
انسان , خدمتکار ,
آدم
گویش بلوچی
آدم
آدم: ( آ ـ دَم) نیکراھی راھبند ءَ سرزمین ءِ بُنگیجی مردم، مردینی نامے.
آدم: ( آ ـ دَم) نیکراھی راھبند ءَ سرزمین ءِ بُنگیجی مردم، مردینی نامے.
آدم
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه لغت:
اوستایی و پهلوی
آوایش:
/آدَم/
اسم:
آدم
1. نخستین انسان در روایات مذهبی، (ابوالبشر).
2. جانوری: (انسان).
3. خدمتکار، (نوکر).
4. گفتگو: شخص دارای اعتبار و منزلت اجتماعی، یا تربیت شده.
5. گفتگو: در اشاره به هر شخص نامعیّن بکار میرود.
6. گفتگو: فهمیده و با شعور.
7. شخصیت داستانی.
8. ریشهشناسی واژه «آدم» را نشان میدهد. برای اینکه کاملاً آمادهٔ ارائه یا انتشار شود، میتوانم نسخهٔ نهایی با ساختار کمی مرتبتر، فونت مناسب برای منابع، و تأکید بر نقاط کلیدی آماده کنم. نسخهٔ پیشنهادی من این است: ریشهشناسی واژه «آدم» در اوستایی، پهلوی و انتقال به عربی ۱. واژه «آدم» و ریشهٔ اوستایی واژه «آدم» از اوستایی āyudāman / Éyudāman گرفته شده است: āyu / éyu: در اوستایی و فارسی باستان به معنای «زندگی» یا «طول عمر». dāman / dāmān: به معنای «آفریدهشده» یا «ایجاد شده». ترکیب āyudāman میتواند معنای «آفریدهشده برای زندگی» یا «نخستین آفریده» بدهد، که با مفاهیم قرآن و تورات دربارهٔ آدم همخوانی دارد. ۲. بازتاب در پهلوی و فرهنگ بهدینان در منابع پهلوی و بهدینان: آدم = مشیانه (mašyane) حوا = مشی (mašy) در برخی متون پهلوی، آدم = وَدَم که دگرگونشدهٔ Éyudāman است. این نشان میدهد که واژه «آدم» ریشهٔ ایرانی و اوستایی دارد و بعدها به عربی وارد شده است، نه برعکس. ۳. انتقال به عربی و فارسی عربها واژهٔ «آدم» را پذیرفته و با سنت دینی خود همخوان کردهاند. بنابراین، برخلاف تصور رایج، «آدم» واژهای عربی نیست، بلکه ایرانی-اوستایی است. 🔹 نتیجهگیری 1. ریشهٔ «آدم» در اوستایی است (āyudāman / Éyudāman). 2. در پهلوی و فرهنگ بهدینان هم بازتاب داشته است (مشیانه / ودم). 3. ورود واژه به عربی به شکل «آدم» بوده، نه بالعکس. 📚 منابع کتابی معتبر ۱. منابع اوستایی 1. J. H. Hertzfeld, Avestische Studien, Leipzig, 1907 2. James Hall, A Comparative Grammar of the Iranian Languages, London, 1952 3. Mary Boyce, A History of Zoroastrianism, Vol. 1, Leiden, 1975 4. Jacques Duchesne-Guillemin, A Zoroastrian Scripture: The Yasna, Leiden, 1962 5. F. C. A. Luck, The Textual History of the Gathas, London, 1937 ۲. منابع پهلوی 1. منوچهر ستوده، فرهنگ واژههای پهلوی, تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۶۵ 2. Lydia Grotz, The Pahlavi Texts, Oxford, 1982 3. J. H. Hertzfeld, Iranische Altertumskunde, Leipzig, 1927 4. Éric Pirart, Le Pehlevi et les textes pehlevis, Paris, 1964 5. Gherardo Gnoli, Zoroastrianism in Pahlavi Texts, Rome, 1980 ۳. منابع سانسکریت 1. Monika Meyer, Sanskrit and Avestan Lexical Studies, Heidelberg, 1999 2. M. Whitney, Sanskrit Grammar, Cambridge, 1889 3. A. A. Macdonell, A Sanskrit Grammar for Students, Oxford, 1910 4. L. Bloomfield, Sanskrit Loanwords in Iranian, Chicago, 1927 5. Monier-Williams, A Sanskrit-English Dictionary, Oxford, 1899 همسان نوشتها: (آدَم)، (آدِم)، (آدام)
انگلیسی: (mankind)
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین
اوستایی و پهلوی
آوایش:
/آدَم/
اسم:
آدم
1. نخستین انسان در روایات مذهبی، (ابوالبشر).
2. جانوری: (انسان).
3. خدمتکار، (نوکر).
4. گفتگو: شخص دارای اعتبار و منزلت اجتماعی، یا تربیت شده.
5. گفتگو: در اشاره به هر شخص نامعیّن بکار میرود.
6. گفتگو: فهمیده و با شعور.
7. شخصیت داستانی.
8. ریشهشناسی واژه «آدم» را نشان میدهد. برای اینکه کاملاً آمادهٔ ارائه یا انتشار شود، میتوانم نسخهٔ نهایی با ساختار کمی مرتبتر، فونت مناسب برای منابع، و تأکید بر نقاط کلیدی آماده کنم. نسخهٔ پیشنهادی من این است: ریشهشناسی واژه «آدم» در اوستایی، پهلوی و انتقال به عربی ۱. واژه «آدم» و ریشهٔ اوستایی واژه «آدم» از اوستایی āyudāman / Éyudāman گرفته شده است: āyu / éyu: در اوستایی و فارسی باستان به معنای «زندگی» یا «طول عمر». dāman / dāmān: به معنای «آفریدهشده» یا «ایجاد شده». ترکیب āyudāman میتواند معنای «آفریدهشده برای زندگی» یا «نخستین آفریده» بدهد، که با مفاهیم قرآن و تورات دربارهٔ آدم همخوانی دارد. ۲. بازتاب در پهلوی و فرهنگ بهدینان در منابع پهلوی و بهدینان: آدم = مشیانه (mašyane) حوا = مشی (mašy) در برخی متون پهلوی، آدم = وَدَم که دگرگونشدهٔ Éyudāman است. این نشان میدهد که واژه «آدم» ریشهٔ ایرانی و اوستایی دارد و بعدها به عربی وارد شده است، نه برعکس. ۳. انتقال به عربی و فارسی عربها واژهٔ «آدم» را پذیرفته و با سنت دینی خود همخوان کردهاند. بنابراین، برخلاف تصور رایج، «آدم» واژهای عربی نیست، بلکه ایرانی-اوستایی است. 🔹 نتیجهگیری 1. ریشهٔ «آدم» در اوستایی است (āyudāman / Éyudāman). 2. در پهلوی و فرهنگ بهدینان هم بازتاب داشته است (مشیانه / ودم). 3. ورود واژه به عربی به شکل «آدم» بوده، نه بالعکس. 📚 منابع کتابی معتبر ۱. منابع اوستایی 1. J. H. Hertzfeld, Avestische Studien, Leipzig, 1907 2. James Hall, A Comparative Grammar of the Iranian Languages, London, 1952 3. Mary Boyce, A History of Zoroastrianism, Vol. 1, Leiden, 1975 4. Jacques Duchesne-Guillemin, A Zoroastrian Scripture: The Yasna, Leiden, 1962 5. F. C. A. Luck, The Textual History of the Gathas, London, 1937 ۲. منابع پهلوی 1. منوچهر ستوده، فرهنگ واژههای پهلوی, تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۶۵ 2. Lydia Grotz, The Pahlavi Texts, Oxford, 1982 3. J. H. Hertzfeld, Iranische Altertumskunde, Leipzig, 1927 4. Éric Pirart, Le Pehlevi et les textes pehlevis, Paris, 1964 5. Gherardo Gnoli, Zoroastrianism in Pahlavi Texts, Rome, 1980 ۳. منابع سانسکریت 1. Monika Meyer, Sanskrit and Avestan Lexical Studies, Heidelberg, 1999 2. M. Whitney, Sanskrit Grammar, Cambridge, 1889 3. A. A. Macdonell, A Sanskrit Grammar for Students, Oxford, 1910 4. L. Bloomfield, Sanskrit Loanwords in Iranian, Chicago, 1927 5. Monier-Williams, A Sanskrit-English Dictionary, Oxford, 1899 همسان نوشتها: (آدَم)، (آدِم)، (آدام)
انگلیسی: (mankind)
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین