آتش
معنی
(تَ یا تِ) [ په. ] (اِ.) شعله و حرارتی که از سوختن اشیاء حاصل شود، آذر، آتیش. ؛آب در ~داشتن یا بودن کنایه از: کم شوق بودن. ؛ ~ کسی تند بودن کنایه از: سخت متعصب و پرشور بودن. ؛ ~ زیر خاکستر کنایه از: فتنه و آشوب پنهانی.
هممعنا / پادمعنا
- آذر، اخگر، شرار، شرر، شعله، نار
- جهنم، دوزخ، هاویه ≠ آب
- بهشت
جست و جوی دقیق
آتش
فرهنگ معین
(تَ یا تِ) [ په. ] (اِ.) شعله و حرارتی که از سوختن اشیاء حاصل شود، آذر، آتیش. ؛آب در ~داشتن یا بودن کنایه از: کم شوق بودن. ؛ ~ کسی تند بودن کنایه از: سخت متعصب و پرشور بودن. ؛ ~ زیر خاکستر کنایه از: فتنه و آشوب پنهانی.
آتش
فرهنگ معین
پارسی (~ِ) (اِمر.)
۱- تبخال، تاولهای روی لب.
۲- آتشی که پارسیان در آتشکده میافروختند.
۱- تبخال، تاولهای روی لب.
۲- آتشی که پارسیان در آتشکده میافروختند.
آتش
فرهنگ معین
بهار (~ِ بَ) (اِمر.) گل سرخ، لاله.
آتش
فرهنگ دهخدا
[تَ] (اِ) (از زندی آترس، و اوستایی آتر، و سانسکریت هوت آش، خورندهء قربانی؛ از: هوت، قربانی + آش، خورنده) یکی از عناصر اربعهء قدما و آن حرارت توأم با نوری است که از بعض اجسام سوختنی برآید چون چوب و ذغال و امثال آن. آذر. آدر. ورزم. تش. آدیش. وَداغ(1). بلک. کاغ. مخ. هیر. نار. سعیر. عجوز. ام القری. و در زبان شعری از آن بقبلهء جمشید، قبلهء دهقان، قبلهء زردشت، قبلهء مجوس، بستر سمندر، تختهء زرنیخ و غیر آن تعبیر کرده اند :
عطات باد چو باران دل موافق خوید
نهیبت آتش و جان مخالفان پده باد.
شهید بلخی.
آتش هجرانْت را هیزم منم
و آتش دیگرْت را هیزم پده.رودکی.
شب زمستان بود کپّی سرد یافت
کرمکی شب تاب ناگاهی بتافت
کپّیان آتش همی پنداشتند
پشتهء هیزم بدو برداشتند.
رودکی (از کلیله و دمنهء منظوم).
بدان ماند بنفشه بر لب جوی
که بر آتش نهی گوگرد بفخم.منجیک.
وزو مایهء گوهر آمد چهار...
یکی آتشی برشده تابناک
میانْ باد و ابر از بر تیره خاک.
فردوسی.
بکوه سپند آتش اندرفکند
که دودش برآمد بچرخ بلند.فردوسی.
پس آنگاه فرمود پرمایه شاه
که بر چوب ریزند نفت سیاه
زمین گشت روشنتر از آسمان
جهانی خروشان و آتش دمان.فردوسی.
بجنگ اندرون مرد را دل دهند
نه بر آتش تیز بر گل نهند.فردوسی.
چو بخشایش پاک یزدان بود
دم آتش و باد یکسان بود.فردوسی.
بشهر اندرون بانگ و فریاد خاست
بهر برزنی آتش و باد خاست.فردوسی.
همی برشد آتش فرود آمد آب
همی گشت گرد زمین آفتاب.فردوسی.
بدانگه بدی آتش خوبرنگ
چو مر تازیان راست محراب سنگ
بسنگ اندر آتش ازو شد پدید
کزو روشنی در جهان گسترید.فردوسی.
زلف در رخسار آن دلبر چو دیدم بیقرار
می بیندازم در آتش جان و دل چون داربوی.
کشفی (از فرهنگ اسدی، خطی).
گر به پیغاله از کدو فکنی
هست پنداری آتش اندر آب.عنصری.
به آتش مان چه سوزد نه خدای است
که آتش کار بادافره نمای است.
(ویس و رامین).
مر او را گفت پورا چند گویی
در آتش آب روشن چند جویی؟
(ویس و رامین).
خردمند کوشد کز آتش رهد
نه خود را بسوزنده آتش دهد.اسدی.
خرد زآتش طبعی آتش تراست
که مر مردم خام را او پزد.ناصرخسرو.
آتش دوزخ از آن آتش بسی عالی تر است
گر غذا درخورد یابد در سوی علیا شود.
ناصرخسرو.
آتش دادت خدای تا نخوری خام
نز قبل سوختن بدو سر و دستار.
ناصرخسرو.
همچنان کاندر جهان زآتش نسوزد زر همی
زرّ جانت را نسوزد زآتش سوزان سقر.
ناصرخسرو.
شیخ ما گفت سری سقطی که خال جنید بود قدس الله روحهما بیمار شد جنید بعیادت او درشد و مروحه برداشت تا بادش کند. گفت ای جنید آتش از باد تیزتر شود. (اسرارالتوحید).
آنکه آتش را کند ورد و شجر
هم تواند کرد این را بی ضرر.مولوی.
پلنگ از زدن کینه ورتر شود
بباد آتش تیز برتر شود.سعدی.
آتش از خانهء همسایهء درویش مخواه
کآنچه بر روزن او میگذرد دود دل است.
سعدی.
|| در امثلهء ذیل مفتوح بودن تاء در آتش ظاهر است :
آسمان ابلق و روی زمی ابرش گشته ست
دشت مانندهء دیبای منقش گشته ست
لاله بر طرف چمن چون گه آتش گشته ست.
منوچهری.
بگریه گه گهی دل را کنم خوش
تو گوئی می کشم آتش به آتش.
(ویس و رامین).
کی شود دهر با تو یکدم خوش
چون جهد ناگه از خیار آتش.
سنائی.
تا درنزنی بهرچه داری آتش
هرگز نشود حقیقت وقت تو خوش.بخاری.
با غم مرگ کس نباشد خوش
آبیان را چه عیش در آتش؟مکتبی.
|| پاره ای از زغال یا هیمهء افروخته. اخگر. جذوه. سکار. بجال. جمره. قبس. || گوگرد احمر در اصطلاح کیمیاگران. || مجازاً، جهنم. دوزخ :
اگر از من تو بد نداری باز
نکنی بی نیاز روز نیاز
نه مرا جای زیر سایهء تو
نه از آتش دهی بحشر جواز
زِستن و مردنت یکی است مرا
غلبکن در، چه باز یا چه فراز.
ابوشکور بلخی.
آزها را بسوی خویش مکش
که کشد جانت را سوی آتش.
سنائی (حدیقه).
|| تندی. تیزی :
بگفتند کین رنج دادی بباد
سر نامور پر ز آتش مباد.فردوسی.
|| ایذاء. اضرار. ظلم فاحش :
بهانه چه داری تو بر من بیار
که بر من سگالید بد روزگار
یکی بی زیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرم.فردوسی.
|| غم. اندوه سخت :
دلش [ ضحاک ] زآن زده فال پرآتش است
همان زندگانی بر او ناخوش است.فردوسی.
روان با چشم گریان و دل ریش
به آب اشک میکُشت آتش خویش.
امیرخسرو دهلوی.
|| شراب :
خاک را از باد بوی مهربانی آمده ست
درده آن آتش که آب زندگانی آمده ست.
سنائی.
|| بلا و مصیبت :
زآتش قهر وبا گردید ناگاهان خراب
استرابادی که خاکش بود خوشبوتر ز مشک.
کاتبی ترشیزی.
|| حرارت. عشق سوزان :
همه کسی صنما [ مر ] ترا پرستد و ما
از آتش دل آتش پرست شاماریم.
منطقی (از فرهنگ اسدی، خطی).
|| بمعنی نور و رواج و رونق و غضب و سبکروحی و قدر و مرتبه و گرانی نرخ هم گفته اند و کنایه از شیطان است و کنایه از مرد شجاع و دلیر هم هست و قوت هاضمه و اشتها را نیز گویند. (برهان قاطع).
- آبی بر (بر روی) آتش کسی زدن؛تسکین غضب او کردن : من بنده بفرمان رفتم نزدیک خواجه ... و آبی بروی آتش زدم. (تاریخ بیهقی).
- آتش از آب (دریای آب) برآمدن، یا -آتش از آب افروختن؛ کاری عظیم سخت پیش آمدن :
پس آگاهی آمد بافراسیاب
که آتش برآمد ز دریای آب...
از ایران نهنگی [ رستم ] برآمد بجنگ
که شد چرخ گردنده را راه تنگ.
فردوسی.
من چو خواهم کرد فریاد آب زآتش برکشم
او چو خواهد خورد تشویر آتش افروزد ز آب.
معزی.
- آتش از آب ندانستن؛ عظیم متهور و بی باک بودن :
یکی شهریار است افراسیاب
که آتش همانا نداند ز آب.فردوسی.
- آتش از جایی برانگیختن (برآوردن)؛ویران کردن آن جای :
بکین سیاوش بریدم سرش
برانگیختم آتش از کشورش.فردوسی.
سپاهی بر، از جنگجویان بروم
که آتش برآرند از آن مرزوبوم.فردوسی.
- آتش از خیار برآمدن یا جستن؛ امری ممتنع و محال صورت بستن :
چون بعشق از خیارت آتش جست
آتش از آتشی بدارد دست.سنائی.
نامت بمیان مردمان در
چون آتشی از خیار جسته.انوری.
بی آبروی دست تو هر کس که آب یافت
از دست دهر، بود چنان کآتش از خیار.
انوری.
یارب آن آتش از خیار جهد
که دلم زآتش غمش برهد.انوری.
لطیفهء کرم تست این که نرگس را
بسعی باد بهار آتشی جهد ز خیار.
کمال اسماعیل.
- آتش به دست خویش بر ریش خویش -زدن (از نفایس الفنون)، آتش به دست خویش -در خرمن خویش زدن؛ خود باعث زیان و رنج خویش گشتن :
آتش بدو دست خویش در خرمن خویش
من خود زده ام چه نالم از دشمن خویش؟؟
- آتش بی زبانه؛ بکنایه، لعل. یاقوت.
- || شراب :
بسفالی ز خانهء خمار
آتش بی زبانه بستانیم.خاقانی.
- آتش کارزار برانگیختن؛ پیوستن حربی را. بر شدّت و حدّت جنگ فزودن :
برانگیختند آتش کارزار
هوا تیره گون شد ز گرد سوار.فردوسی.
-مثل آبی که روی آتش ریزند؛ دوائی سریع التأثیر. گفتاری که زود اثر بخشد در شنونده.
- مثل آتش؛ سخت بشتاب :
بکردار آتش همی راندند
جهان آفرین را همی خواندند.فردوسی.
بزد بوق و کوس و سپه برنشاند
بکردار آتش از آنجا براند.فردوسی.
بسیار گرم. نیک سرخ.
-مثل آتش خواه؛ آنکه درنگ نیارد و بمحض آمدن بازگشتن خواهد :
ای گشته دلم بی تو چو آتشگاهی
وز هر رگ جان من به آتش راهی
چون میدانی که در دل آتش دارم
ناآمده بگذری، چو آتش خواهی.عطار.
-مثل آتش سرخ؛ بثره یا دملی سخت باحرارت. تنی از سوزش تب سرخ شده. طعام یا دوائی سخت حارّ و حادّ.
-مثل آتش و اسپند، مثل آتش و پنبه؛سخت ناسازوار.
- امثال: آب و آتش بهم نیاید راست؛ دو ضد فراهم نیایند.
آتش از آتش گل کند؛ یاری بیکدیگر مایهء سعادت یاری دهندگان است.
آتش از باد تیزتر گردد؛ ملامتْ عاشق را بر عشق او افزاید.
آتش از چنار پوده برآید؛ دود از کنده برخیزد.
آتش از خیار نجهد (برنیاید)؛ توقع و انتظاری نه بجای خویش است :
نکرد و هم نکند حاسد تو کار صواب.
نجست و هم نجهد هرگز از خیار آتش.
ادیب صابر.
کی شود دهر با تو یک دم خوش
چون جهد ناگه از خیار آتش؟سنائی.
آبی از روزگار اگر ببرم
آتشی دان که از خیار آید.انوری.
آتش اگر اندک است حقیر نباید داشت.(گلستان)؛ دشمن حقیر و بلای خرد را کوچک شمردن صواب نباشد.
آتش بجان شمع فتد کین بنا نهاد؛ نفرینی است کسی را که بدعتی زشت نهاده باشد.
آتش بزمستان ز گل سوری به؛ آتش در زمستان سخت مطلوب است.
آتش بگرمی عرق انفعال نیست؛ شرم و خجلت گناه و خطایی سر زده سخت ناگوار باشد.
آتش جای خود باز کند؛ مرد زیرک و ماهر و استاد زود شناخته شود. خوبان و صاحب جمالان در هر دل راه یابند.
آتش چنار از چنار است؛ آنچه از بدی که بما میرسد نتیجهء کارهای ما یا کسان ماست :
کفن بر تن تَنَد هر کرم پیله
برآرد آتش از خود هر چناری.عطار.
آتش چو برافروخت بسوزد تر و خشک؛کیفر و بادافراه گناهکاران گاه بی گناهان را نیز فرا گیرد.
آتش دوست و دشمن نداند؛ آتش چو برافروخت بسوزد تر و خشک.
آتش را به آتش نتوان کشت؛ عداوت را با محبت تسکین توان داد نه با عداوت.
آتش را به آتش ننشانند؛ آتش را به آتش نتوان کشت.
آتش را به روغن نتوان نشاند؛ آتش را به آتش نتوان کشت.
اگر آتش شود خود را سوزد؛ حدت و شدت غضب یا کار او بر خصم و حریف زیان نبخشد و خود او را زیانبخش تر باشد :
آتش سوزان بود حیات سمندر.قاآنی.
آتش کند هرآینه صافی عیار زر.معزی.
آتش سوزان نکند با سپند آنچه کند دود دل مستمند.سعدی.
آتش کند پدید که عود است یا حطب.
ابن یمین.
عندالامتحان یکرم الرجل او یهان.
رجوع بمثل پیشین شود.
آتش که به بیشه افتد تر و خشک نداند، یا نه خشک گذارد و نه تر.
آتش چو برافروخت بسوزد تر و خشک.
بکش آتش خرد پیش از گزند که گیتی بسوزد چو گردد بلند.فردوسی.
دشمن را پیش از آنکه نیرو یابد دفع کردن باید.
تو خاکی چو آتش مشو تند و تیز.فردوسی.
فروتن باش و از خشم و تندی بپرهیز.
آتش که بشعله برکشد سر چه هیزم خشک و چه گل تر.ناصرخسرو.
تو آتش به نی درزن و درگذر که در بیشه نه خشک ماند نه تر.سعدی.
زآتش قهر وبا گردید ناگاهان خراب استرابادی که خاکش بود خوشبوتر ز مشک وندرو از پیر و برنا هیچ تن باقی نماند آتش اندر بیشه چون افتد نه تر ماند نه خشک.
کاتبی ترشیزی.
در آتش بودن به از بیرون آتش است؛شریک بودن در بلا و رنج کسان خود بهتر از دور بودن از بلا و شنیدن اخبار مبالغه آمیز آن است.
هر کس آتش گوید دهانش نسوزد. (از قره العیون)؛ گفتار محض را اثری نیست.
گویی مویش را آتش زدند؛ با عدم آگاهی درست به وقت رسید.
(1) - «وَراغ» صحیح است.
عطات باد چو باران دل موافق خوید
نهیبت آتش و جان مخالفان پده باد.
شهید بلخی.
آتش هجرانْت را هیزم منم
و آتش دیگرْت را هیزم پده.رودکی.
شب زمستان بود کپّی سرد یافت
کرمکی شب تاب ناگاهی بتافت
کپّیان آتش همی پنداشتند
پشتهء هیزم بدو برداشتند.
رودکی (از کلیله و دمنهء منظوم).
بدان ماند بنفشه بر لب جوی
که بر آتش نهی گوگرد بفخم.منجیک.
وزو مایهء گوهر آمد چهار...
یکی آتشی برشده تابناک
میانْ باد و ابر از بر تیره خاک.
فردوسی.
بکوه سپند آتش اندرفکند
که دودش برآمد بچرخ بلند.فردوسی.
پس آنگاه فرمود پرمایه شاه
که بر چوب ریزند نفت سیاه
زمین گشت روشنتر از آسمان
جهانی خروشان و آتش دمان.فردوسی.
بجنگ اندرون مرد را دل دهند
نه بر آتش تیز بر گل نهند.فردوسی.
چو بخشایش پاک یزدان بود
دم آتش و باد یکسان بود.فردوسی.
بشهر اندرون بانگ و فریاد خاست
بهر برزنی آتش و باد خاست.فردوسی.
همی برشد آتش فرود آمد آب
همی گشت گرد زمین آفتاب.فردوسی.
بدانگه بدی آتش خوبرنگ
چو مر تازیان راست محراب سنگ
بسنگ اندر آتش ازو شد پدید
کزو روشنی در جهان گسترید.فردوسی.
زلف در رخسار آن دلبر چو دیدم بیقرار
می بیندازم در آتش جان و دل چون داربوی.
کشفی (از فرهنگ اسدی، خطی).
گر به پیغاله از کدو فکنی
هست پنداری آتش اندر آب.عنصری.
به آتش مان چه سوزد نه خدای است
که آتش کار بادافره نمای است.
(ویس و رامین).
مر او را گفت پورا چند گویی
در آتش آب روشن چند جویی؟
(ویس و رامین).
خردمند کوشد کز آتش رهد
نه خود را بسوزنده آتش دهد.اسدی.
خرد زآتش طبعی آتش تراست
که مر مردم خام را او پزد.ناصرخسرو.
آتش دوزخ از آن آتش بسی عالی تر است
گر غذا درخورد یابد در سوی علیا شود.
ناصرخسرو.
آتش دادت خدای تا نخوری خام
نز قبل سوختن بدو سر و دستار.
ناصرخسرو.
همچنان کاندر جهان زآتش نسوزد زر همی
زرّ جانت را نسوزد زآتش سوزان سقر.
ناصرخسرو.
شیخ ما گفت سری سقطی که خال جنید بود قدس الله روحهما بیمار شد جنید بعیادت او درشد و مروحه برداشت تا بادش کند. گفت ای جنید آتش از باد تیزتر شود. (اسرارالتوحید).
آنکه آتش را کند ورد و شجر
هم تواند کرد این را بی ضرر.مولوی.
پلنگ از زدن کینه ورتر شود
بباد آتش تیز برتر شود.سعدی.
آتش از خانهء همسایهء درویش مخواه
کآنچه بر روزن او میگذرد دود دل است.
سعدی.
|| در امثلهء ذیل مفتوح بودن تاء در آتش ظاهر است :
آسمان ابلق و روی زمی ابرش گشته ست
دشت مانندهء دیبای منقش گشته ست
لاله بر طرف چمن چون گه آتش گشته ست.
منوچهری.
بگریه گه گهی دل را کنم خوش
تو گوئی می کشم آتش به آتش.
(ویس و رامین).
کی شود دهر با تو یکدم خوش
چون جهد ناگه از خیار آتش.
سنائی.
تا درنزنی بهرچه داری آتش
هرگز نشود حقیقت وقت تو خوش.بخاری.
با غم مرگ کس نباشد خوش
آبیان را چه عیش در آتش؟مکتبی.
|| پاره ای از زغال یا هیمهء افروخته. اخگر. جذوه. سکار. بجال. جمره. قبس. || گوگرد احمر در اصطلاح کیمیاگران. || مجازاً، جهنم. دوزخ :
اگر از من تو بد نداری باز
نکنی بی نیاز روز نیاز
نه مرا جای زیر سایهء تو
نه از آتش دهی بحشر جواز
زِستن و مردنت یکی است مرا
غلبکن در، چه باز یا چه فراز.
ابوشکور بلخی.
آزها را بسوی خویش مکش
که کشد جانت را سوی آتش.
سنائی (حدیقه).
|| تندی. تیزی :
بگفتند کین رنج دادی بباد
سر نامور پر ز آتش مباد.فردوسی.
|| ایذاء. اضرار. ظلم فاحش :
بهانه چه داری تو بر من بیار
که بر من سگالید بد روزگار
یکی بی زیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرم.فردوسی.
|| غم. اندوه سخت :
دلش [ ضحاک ] زآن زده فال پرآتش است
همان زندگانی بر او ناخوش است.فردوسی.
روان با چشم گریان و دل ریش
به آب اشک میکُشت آتش خویش.
امیرخسرو دهلوی.
|| شراب :
خاک را از باد بوی مهربانی آمده ست
درده آن آتش که آب زندگانی آمده ست.
سنائی.
|| بلا و مصیبت :
زآتش قهر وبا گردید ناگاهان خراب
استرابادی که خاکش بود خوشبوتر ز مشک.
کاتبی ترشیزی.
|| حرارت. عشق سوزان :
همه کسی صنما [ مر ] ترا پرستد و ما
از آتش دل آتش پرست شاماریم.
منطقی (از فرهنگ اسدی، خطی).
|| بمعنی نور و رواج و رونق و غضب و سبکروحی و قدر و مرتبه و گرانی نرخ هم گفته اند و کنایه از شیطان است و کنایه از مرد شجاع و دلیر هم هست و قوت هاضمه و اشتها را نیز گویند. (برهان قاطع).
- آبی بر (بر روی) آتش کسی زدن؛تسکین غضب او کردن : من بنده بفرمان رفتم نزدیک خواجه ... و آبی بروی آتش زدم. (تاریخ بیهقی).
- آتش از آب (دریای آب) برآمدن، یا -آتش از آب افروختن؛ کاری عظیم سخت پیش آمدن :
پس آگاهی آمد بافراسیاب
که آتش برآمد ز دریای آب...
از ایران نهنگی [ رستم ] برآمد بجنگ
که شد چرخ گردنده را راه تنگ.
فردوسی.
من چو خواهم کرد فریاد آب زآتش برکشم
او چو خواهد خورد تشویر آتش افروزد ز آب.
معزی.
- آتش از آب ندانستن؛ عظیم متهور و بی باک بودن :
یکی شهریار است افراسیاب
که آتش همانا نداند ز آب.فردوسی.
- آتش از جایی برانگیختن (برآوردن)؛ویران کردن آن جای :
بکین سیاوش بریدم سرش
برانگیختم آتش از کشورش.فردوسی.
سپاهی بر، از جنگجویان بروم
که آتش برآرند از آن مرزوبوم.فردوسی.
- آتش از خیار برآمدن یا جستن؛ امری ممتنع و محال صورت بستن :
چون بعشق از خیارت آتش جست
آتش از آتشی بدارد دست.سنائی.
نامت بمیان مردمان در
چون آتشی از خیار جسته.انوری.
بی آبروی دست تو هر کس که آب یافت
از دست دهر، بود چنان کآتش از خیار.
انوری.
یارب آن آتش از خیار جهد
که دلم زآتش غمش برهد.انوری.
لطیفهء کرم تست این که نرگس را
بسعی باد بهار آتشی جهد ز خیار.
کمال اسماعیل.
- آتش به دست خویش بر ریش خویش -زدن (از نفایس الفنون)، آتش به دست خویش -در خرمن خویش زدن؛ خود باعث زیان و رنج خویش گشتن :
آتش بدو دست خویش در خرمن خویش
من خود زده ام چه نالم از دشمن خویش؟؟
- آتش بی زبانه؛ بکنایه، لعل. یاقوت.
- || شراب :
بسفالی ز خانهء خمار
آتش بی زبانه بستانیم.خاقانی.
- آتش کارزار برانگیختن؛ پیوستن حربی را. بر شدّت و حدّت جنگ فزودن :
برانگیختند آتش کارزار
هوا تیره گون شد ز گرد سوار.فردوسی.
-مثل آبی که روی آتش ریزند؛ دوائی سریع التأثیر. گفتاری که زود اثر بخشد در شنونده.
- مثل آتش؛ سخت بشتاب :
بکردار آتش همی راندند
جهان آفرین را همی خواندند.فردوسی.
بزد بوق و کوس و سپه برنشاند
بکردار آتش از آنجا براند.فردوسی.
بسیار گرم. نیک سرخ.
-مثل آتش خواه؛ آنکه درنگ نیارد و بمحض آمدن بازگشتن خواهد :
ای گشته دلم بی تو چو آتشگاهی
وز هر رگ جان من به آتش راهی
چون میدانی که در دل آتش دارم
ناآمده بگذری، چو آتش خواهی.عطار.
-مثل آتش سرخ؛ بثره یا دملی سخت باحرارت. تنی از سوزش تب سرخ شده. طعام یا دوائی سخت حارّ و حادّ.
-مثل آتش و اسپند، مثل آتش و پنبه؛سخت ناسازوار.
- امثال: آب و آتش بهم نیاید راست؛ دو ضد فراهم نیایند.
آتش از آتش گل کند؛ یاری بیکدیگر مایهء سعادت یاری دهندگان است.
آتش از باد تیزتر گردد؛ ملامتْ عاشق را بر عشق او افزاید.
آتش از چنار پوده برآید؛ دود از کنده برخیزد.
آتش از خیار نجهد (برنیاید)؛ توقع و انتظاری نه بجای خویش است :
نکرد و هم نکند حاسد تو کار صواب.
نجست و هم نجهد هرگز از خیار آتش.
ادیب صابر.
کی شود دهر با تو یک دم خوش
چون جهد ناگه از خیار آتش؟سنائی.
آبی از روزگار اگر ببرم
آتشی دان که از خیار آید.انوری.
آتش اگر اندک است حقیر نباید داشت.(گلستان)؛ دشمن حقیر و بلای خرد را کوچک شمردن صواب نباشد.
آتش بجان شمع فتد کین بنا نهاد؛ نفرینی است کسی را که بدعتی زشت نهاده باشد.
آتش بزمستان ز گل سوری به؛ آتش در زمستان سخت مطلوب است.
آتش بگرمی عرق انفعال نیست؛ شرم و خجلت گناه و خطایی سر زده سخت ناگوار باشد.
آتش جای خود باز کند؛ مرد زیرک و ماهر و استاد زود شناخته شود. خوبان و صاحب جمالان در هر دل راه یابند.
آتش چنار از چنار است؛ آنچه از بدی که بما میرسد نتیجهء کارهای ما یا کسان ماست :
کفن بر تن تَنَد هر کرم پیله
برآرد آتش از خود هر چناری.عطار.
آتش چو برافروخت بسوزد تر و خشک؛کیفر و بادافراه گناهکاران گاه بی گناهان را نیز فرا گیرد.
آتش دوست و دشمن نداند؛ آتش چو برافروخت بسوزد تر و خشک.
آتش را به آتش نتوان کشت؛ عداوت را با محبت تسکین توان داد نه با عداوت.
آتش را به آتش ننشانند؛ آتش را به آتش نتوان کشت.
آتش را به روغن نتوان نشاند؛ آتش را به آتش نتوان کشت.
اگر آتش شود خود را سوزد؛ حدت و شدت غضب یا کار او بر خصم و حریف زیان نبخشد و خود او را زیانبخش تر باشد :
آتش سوزان بود حیات سمندر.قاآنی.
آتش کند هرآینه صافی عیار زر.معزی.
آتش سوزان نکند با سپند آنچه کند دود دل مستمند.سعدی.
آتش کند پدید که عود است یا حطب.
ابن یمین.
عندالامتحان یکرم الرجل او یهان.
رجوع بمثل پیشین شود.
آتش که به بیشه افتد تر و خشک نداند، یا نه خشک گذارد و نه تر.
آتش چو برافروخت بسوزد تر و خشک.
بکش آتش خرد پیش از گزند که گیتی بسوزد چو گردد بلند.فردوسی.
دشمن را پیش از آنکه نیرو یابد دفع کردن باید.
تو خاکی چو آتش مشو تند و تیز.فردوسی.
فروتن باش و از خشم و تندی بپرهیز.
آتش که بشعله برکشد سر چه هیزم خشک و چه گل تر.ناصرخسرو.
تو آتش به نی درزن و درگذر که در بیشه نه خشک ماند نه تر.سعدی.
زآتش قهر وبا گردید ناگاهان خراب استرابادی که خاکش بود خوشبوتر ز مشک وندرو از پیر و برنا هیچ تن باقی نماند آتش اندر بیشه چون افتد نه تر ماند نه خشک.
کاتبی ترشیزی.
در آتش بودن به از بیرون آتش است؛شریک بودن در بلا و رنج کسان خود بهتر از دور بودن از بلا و شنیدن اخبار مبالغه آمیز آن است.
هر کس آتش گوید دهانش نسوزد. (از قره العیون)؛ گفتار محض را اثری نیست.
گویی مویش را آتش زدند؛ با عدم آگاهی درست به وقت رسید.
(1) - «وَراغ» صحیح است.
آتش
فرهنگ دهخدا
[تَ] (اِخ) تخلص شاعری فارسی از متأخرین که اصل وی از حِلّه و مسکنش فریدن اصفهان بوده و در تذکره ها به نام آتش اصفهانی یاد شده است. و نام اصلی او را ذکر نکرده اند. تخلص خواجه علی حیدر شاعر هندوستانی که به فارسی و اردو شعر میگفته و بهر دو زبان دیوان اشعار داشته و در سال 1263 ه . ق. وفات یافته است.
آتش
فرهنگ نامها
[دختر] حرارت توأم با نور ، یکی از عناصر اربعه؛ (به مجاز) حرارت و گرما؛ (به مجاز) عواطف تند ، شور و شوق ؛ (به مجاز) برق ، تلألؤ ؛ (در قدیم) (به مجاز) شراب
آتش
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
آتش
(ا)
ئاتر، ئاتەر، ئاتەش، ئار، ئارگ، ئازەر، ئاڤر، ئاگر، ئاور، ئاوێر، ئاویر، ئاهر، ئاهیر، ئاهێر، ئاهییر، ئایر، ئاێر، ئایەر، ئایێر، ئێر، ئێگر، تەش، دۆژ، هاتەر، هەتار، هەتەر، یاگی،
تیرەنازی، گوللەهاوێژی،
بەڵای گەورە، هۆکاری جخار یا ئازاری گران(آتش جنگ)،
گڕو تینی دەروون، هەستو گڕوتین(آتش عشق)،
(ا)
ئاتر، ئاتەر، ئاتەش، ئار، ئارگ، ئازەر، ئاڤر، ئاگر، ئاور، ئاوێر، ئاویر، ئاهر، ئاهیر، ئاهێر، ئاهییر، ئایر، ئاێر، ئایەر، ئایێر، ئێر، ئێگر، تەش، دۆژ، هاتەر، هەتار، هەتەر، یاگی،
تیرەنازی، گوللەهاوێژی،
بەڵای گەورە، هۆکاری جخار یا ئازاری گران(آتش جنگ)،
گڕو تینی دەروون، هەستو گڕوتین(آتش عشق)،
آتش
واژهنامه هژار (فارسی به کردی)
ئاتهر,ئار,ئاگر,ئاهیر,ئاور,ئاویر,ئایر,ئایهر,ئهیر,ئێر,ئێگر,تهش,هاتهر,ههتهر
آتش
واژهنامه آذری به فارسی
شلیک
آتش
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
گونههای دیگر نوشتاری:
(آتیش)
ریشهشناسی:
پهلوی
ویکیپدیا|آتش
اسم:
آتش
1. شعله و حرارتی که از سوختن اشیاء حاصل شود، آذر، آتیش. ؛آب در ~داشتن یا بودن کنایه از: کم شوق بودن. ؛ ~ کسی تند بودن کنایه از: سخت متعصب و پرشور بودن. ؛ ~ زیر خاکستر کنایه از: فتنه و آشوب پنهانی.
==پارسی==
2. (آتش مقدس). به استناد (شاهنامه) آتشی بود که (زردهشت) یا (زرتشت) با (مجمر) از بهشت آوردهبود.
3. آتش مقدسی که (زرتشتیان) و (پارسیان) در (آتشکده) میافروختند.
استعاره:
4. آتش بهار.
5. گل سرخ، لاله.
6. (تبخال)، تاولهای روی (لب).
مترادفها:
(آذر)
(اخگر)
––––
فرهنگ لغت معین
(En:fire)
(آتیش)
ریشهشناسی:
پهلوی
ویکیپدیا|آتش
اسم:
آتش
1. شعله و حرارتی که از سوختن اشیاء حاصل شود، آذر، آتیش. ؛آب در ~داشتن یا بودن کنایه از: کم شوق بودن. ؛ ~ کسی تند بودن کنایه از: سخت متعصب و پرشور بودن. ؛ ~ زیر خاکستر کنایه از: فتنه و آشوب پنهانی.
==پارسی==
2. (آتش مقدس). به استناد (شاهنامه) آتشی بود که (زردهشت) یا (زرتشت) با (مجمر) از بهشت آوردهبود.
3. آتش مقدسی که (زرتشتیان) و (پارسیان) در (آتشکده) میافروختند.
استعاره:
4. آتش بهار.
5. گل سرخ، لاله.
6. (تبخال)، تاولهای روی (لب).
مترادفها:
(آذر)
(اخگر)
––––
فرهنگ لغت معین
(En:fire)
آتش
دانشنامه آزاد ویکی پدیا
آتَش یا تَش انرژی گرمایی و نور است که هنگام واکنش شیمیایی آزاد میشود و حاصل سوختن یا احتراق یک شی میباشد. آتش دارای زبانه و گرما و روشنایی است و بسته به مادهای که مشتعل شدهاست، رنگ شعلهها و شدت یا اندازه زبانههای آن متفاوت است. برخی از شعلههای آتش، مانند شعلهٔ یک شمع در حال سوختن، به اندازه کافی داغ هستند که اجزای یونش گازی داشتهباشد و میتواند به عنوان یک پلاسما در نظر گرفته شود. اگرچه مخالفتهایی در جوامع علمی با این امر وجود دارد. کوچکترین شکل آتش شعله نام دارد. بسیاری از دانشمندان در گذشته آتش را یکی از چهار آخشیج (عنصر) اصلی تشکیلدهندهٔ جهان میدانستند. زرتشتیان آتش را بسیار محترم میداشتند و از این رو عدهای به اشتباه زرتشتیان آتشپرست شناخته شدند. به جز ایرانیان و زرتشتیان پیروان آیینهای دیگر هم کمابیش برای این عنصر ارزش قائلند، چنانکه پیروان بودا آتش را هرگز با فوت کردن خاموش نمیکنند.