آبستن
معنی
(بِ تَ) (ص.) = آبستان:
۱- حامله، باردار.
۲- پنهان، پوشیده. ؛~شب ~ است (کن.) وقوع حوادث تازه محتمل است.
هممعنا / پادمعنا
- آبسته، باردار، پابماه، حامله
- دچار، دستخوش
- پنهان، مخفی، نهان ≠ سترون، عقیم
جست و جوی دقیق
آبستن
فرهنگ معین
(بِ تَ) (ص.) = آبستان:
۱- حامله، باردار.
۲- پنهان، پوشیده. ؛~شب ~ است (کن.) وقوع حوادث تازه محتمل است.
۱- حامله، باردار.
۲- پنهان، پوشیده. ؛~شب ~ است (کن.) وقوع حوادث تازه محتمل است.
آبستن
فرهنگ دهخدا
[بِ تَ] (ص) هر مادینه از انسان و حیوان که بچه در شکم دارد. حامل. حامله. آبست. بارور. باردار. حُبْلی. (دهار). بارگرفته. حمل برداشته :
پریچهره آبستن آمد ز مای
پسر زاد از این نامور کدخدای.فردوسی.
که ازبهر او ازدرِ بستن است
همان نیز بیمار و آبستن است.فردوسی.
گل آبستن از باد مانند مریم
هزاران پسر زاده از چارمادر.ناصرخسرو.
بلحسن آن معدن احسان کزو
دل بسخن گشته ست آبستنم.ناصرخسرو.
ای برادر گر عروس خوبت آبستن شده ست
اندر آن مدت که بودی غائب از نزد عروس
بر عروست بدگمان گشتن نباید بهر آنک
ماکیان چون نیک باشد خایه گیرد بی خروس.
علی شطرنجی(1).
- آبستن بودن از کسی؛ مجازاً رشوهء نهانی ستده بودن از او.
- مثل آبستنان رفتن؛ سخت بکاهلی و آهستگی راه پیمودن.
-امثال: شب آبستن است؛ وقوع حوادث تازه و غیرمنتظر ممکن است :
ترا خواسته گر ز بهر تن است
ببخش و بدان کاین شب آبستن است.
فردوسی.
شب بدخواه را عقوبت زاد
شب شنودم که باشد آبستن.فرخی.
نبندد در برویم تا دهد در بزم خود جایم
نمیدانم چه زاید صبحدم آبستن است امشب.
ظهیر فاریابی.
و عرب گوید: اللیل حُبْلی لست تدری ما تلد.
یک امشب را صبوری کرد باید
شب آبستن بود تا خود چه زاید.نظامی.
فریب جهان قصهء روشن است
سحر تا چه زاید شب آبستن است.حافظ(2).
(1) - جهان از بد و نیک آبستن است
برون دوست است و درون دشمن است.
اسدی.
چون باد سحر ترا برانگیزد
دیوی سیهی بلؤلؤ آبستن. ناصرخسرو.
چون شد آبستن بحکمتها زبان مرد علم
تیغ باید تا بیارد زادن آبستن سخن.
ناصرخسرو.
عزم جفت طلب است و طلب آبستنِ یافت
یافت را در طلب امکان بخراسان یابم. خاقانی.
(2) - بگیتی هر شبی آبستن آید
نداند کس کزو فردا چه زاید. (ویس و رامین).
دل بخیره چه کنی تنگ چو آگاهی
که جهان سایهء ابر است و شب آبستن.
ناصرخسرو.
در غم او تنگ مکن نیز دل
صبر همی کن که شب آبستن است.
ناصرخسرو.
زین دهر بی وفا که نزاید هگرز
جز شر و شور از شب آبستن. ناصرخسرو.
صید گرش گفت شب آبستن است
گر خللی رفت، خطا بر من است. نظامی.
خواجه ای تو قناعت تو بس است
صبر و همت بضاعت تو بس است
که خود آبستن است با همه ساز
شب کوتاه تو بروز دراز. سنائی.
هزاران روشنی بینی از این یک ظلمت گیتی
که از روز دراز است این شب کوتاه آبستن.
سنائی.
گویند و گفته اند که آبستن است شب
وین گفتگوی دانند اهل حدیث و رای
هر شب ز ملکت ای ملک بی عدیل باد
آبستنی که باشد خورشید عدل زای. سوزنی.
همه شب های غم آبستن روز طرب است
یوسف روز بچاه شب یلدا بینند. خاقانی.
پریچهره آبستن آمد ز مای
پسر زاد از این نامور کدخدای.فردوسی.
که ازبهر او ازدرِ بستن است
همان نیز بیمار و آبستن است.فردوسی.
گل آبستن از باد مانند مریم
هزاران پسر زاده از چارمادر.ناصرخسرو.
بلحسن آن معدن احسان کزو
دل بسخن گشته ست آبستنم.ناصرخسرو.
ای برادر گر عروس خوبت آبستن شده ست
اندر آن مدت که بودی غائب از نزد عروس
بر عروست بدگمان گشتن نباید بهر آنک
ماکیان چون نیک باشد خایه گیرد بی خروس.
علی شطرنجی(1).
- آبستن بودن از کسی؛ مجازاً رشوهء نهانی ستده بودن از او.
- مثل آبستنان رفتن؛ سخت بکاهلی و آهستگی راه پیمودن.
-امثال: شب آبستن است؛ وقوع حوادث تازه و غیرمنتظر ممکن است :
ترا خواسته گر ز بهر تن است
ببخش و بدان کاین شب آبستن است.
فردوسی.
شب بدخواه را عقوبت زاد
شب شنودم که باشد آبستن.فرخی.
نبندد در برویم تا دهد در بزم خود جایم
نمیدانم چه زاید صبحدم آبستن است امشب.
ظهیر فاریابی.
و عرب گوید: اللیل حُبْلی لست تدری ما تلد.
یک امشب را صبوری کرد باید
شب آبستن بود تا خود چه زاید.نظامی.
فریب جهان قصهء روشن است
سحر تا چه زاید شب آبستن است.حافظ(2).
(1) - جهان از بد و نیک آبستن است
برون دوست است و درون دشمن است.
اسدی.
چون باد سحر ترا برانگیزد
دیوی سیهی بلؤلؤ آبستن. ناصرخسرو.
چون شد آبستن بحکمتها زبان مرد علم
تیغ باید تا بیارد زادن آبستن سخن.
ناصرخسرو.
عزم جفت طلب است و طلب آبستنِ یافت
یافت را در طلب امکان بخراسان یابم. خاقانی.
(2) - بگیتی هر شبی آبستن آید
نداند کس کزو فردا چه زاید. (ویس و رامین).
دل بخیره چه کنی تنگ چو آگاهی
که جهان سایهء ابر است و شب آبستن.
ناصرخسرو.
در غم او تنگ مکن نیز دل
صبر همی کن که شب آبستن است.
ناصرخسرو.
زین دهر بی وفا که نزاید هگرز
جز شر و شور از شب آبستن. ناصرخسرو.
صید گرش گفت شب آبستن است
گر خللی رفت، خطا بر من است. نظامی.
خواجه ای تو قناعت تو بس است
صبر و همت بضاعت تو بس است
که خود آبستن است با همه ساز
شب کوتاه تو بروز دراز. سنائی.
هزاران روشنی بینی از این یک ظلمت گیتی
که از روز دراز است این شب کوتاه آبستن.
سنائی.
گویند و گفته اند که آبستن است شب
وین گفتگوی دانند اهل حدیث و رای
هر شب ز ملکت ای ملک بی عدیل باد
آبستنی که باشد خورشید عدل زای. سوزنی.
همه شب های غم آبستن روز طرب است
یوسف روز بچاه شب یلدا بینند. خاقانی.
آبستن
واژهنامه گوند (کردی به کردی و فارسی به کوردی)
آبستن[ص - ا] (ئابیستەن - abisten)ژن یان حەیوانی ئاوس، باردار، بۆ ئینسان حامیلە، سک پڕ.
آبستن
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
آبستن
(صا)
حامله: ئاڤاس، ئاڤز، ئاڤس، ئاوس، ئاوسە، باردار، بهتۆل، بهتێشت، بەچشت، بەزگ، پسدار، تلدار، تۆلاو تۆل، تۆلدار، تۆللەسەرلێوان، تینگاوتینگهاتوو، حاملە، حامیلە، دوو گیان، دڤەگیان، دووەگیان، زکپڕ، زگپڕ، زگدار، زگ هەبوو، سکپڕ، سکدار، لەمپەڕ، نێوەشاگەدی، هاوس، هەمس، هەمل، هەمیلا، یاوس،
حاملەازتماس بدوندخول: ئیشکاوس، حشکاوس، کچیکبەڕێخستن ئاوس بووبێ،
نهفته : ئاشار، بەرپیوار، بەرپێوار، پنی، پێوار، چرۆنەک، خاڤی(پنهان داشتنراز: خاڤییکرن)، داپۆشراو، نادیار، شاراوە، ڕاز، سڕ، سوڕ، شاراوە، شاردراوە، شێراوە، شێردراوە، ڤاری، ڤەشری، گوملهبەرچاو، مەحرەمانە، مەڵامهت، میانی، نادیار، نوخوم، نهپەندی، نهپەنی، نەدیار، نەدیاری، نەدیو، نهێنی، نەهێن، نەهێنی، ونیار، وەشیراو، هەست پێنەکراو،
آبستنحوادث: ئاوسیڕووداوان، ئامادەبۆ ڕوودان یا کارەساتێک(آبستن حوادث: ئامادەبۆ ڕووداوان، چاوەڕوانیی ڕووداو لێکراو)، بارهەڵگر، پێبووگ، لهبەر،
(صا)
حامله: ئاڤاس، ئاڤز، ئاڤس، ئاوس، ئاوسە، باردار، بهتۆل، بهتێشت، بەچشت، بەزگ، پسدار، تلدار، تۆلاو تۆل، تۆلدار، تۆللەسەرلێوان، تینگاوتینگهاتوو، حاملە، حامیلە، دوو گیان، دڤەگیان، دووەگیان، زکپڕ، زگپڕ، زگدار، زگ هەبوو، سکپڕ، سکدار، لەمپەڕ، نێوەشاگەدی، هاوس، هەمس، هەمل، هەمیلا، یاوس،
حاملەازتماس بدوندخول: ئیشکاوس، حشکاوس، کچیکبەڕێخستن ئاوس بووبێ،
نهفته : ئاشار، بەرپیوار، بەرپێوار، پنی، پێوار، چرۆنەک، خاڤی(پنهان داشتنراز: خاڤییکرن)، داپۆشراو، نادیار، شاراوە، ڕاز، سڕ، سوڕ، شاراوە، شاردراوە، شێراوە، شێردراوە، ڤاری، ڤەشری، گوملهبەرچاو، مەحرەمانە، مەڵامهت، میانی، نادیار، نوخوم، نهپەندی، نهپەنی، نەدیار، نەدیاری، نەدیو، نهێنی، نەهێن، نەهێنی، ونیار، وەشیراو، هەست پێنەکراو،
آبستنحوادث: ئاوسیڕووداوان، ئامادەبۆ ڕوودان یا کارەساتێک(آبستن حوادث: ئامادەبۆ ڕووداوان، چاوەڕوانیی ڕووداو لێکراو)، بارهەڵگر، پێبووگ، لهبەر،
آبستن
واژهنامه هژار (فارسی به کردی)
ئاور,ئاوس,ئاڤس,دوجان,سکدار,هاوس,هاوس,یاوس
آبستن
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه لغت:
فارسی
آوایش:
/آبِستَن/
صفت:
آبستن
1. (جانوری): ویژگی (زن) یا حیوان ماده از پستانداران که (جنین) در رحِم دارد؛ (باردار)، (حامله)، (آبستان).
2. پنهان، پوشیده. استعاره:
3. شب آبستن است: یعنی لحظهها مترصد حادثه هستند. وقوع حوادث تازه محتمل.
فرهنگ لغت معین
فرهنگ بزرگ سخن
فارسی
آوایش:
/آبِستَن/
صفت:
آبستن
1. (جانوری): ویژگی (زن) یا حیوان ماده از پستانداران که (جنین) در رحِم دارد؛ (باردار)، (حامله)، (آبستان).
2. پنهان، پوشیده. استعاره:
3. شب آبستن است: یعنی لحظهها مترصد حادثه هستند. وقوع حوادث تازه محتمل.
فرهنگ لغت معین
فرهنگ بزرگ سخن