(ص) (از پهلوی آپاتان، شاید مرکب از آو + پاته) عامر. عامره. معمور. معموره. مزروع. آبادان. مسکون. مقابل ویران و ویرانه و بائر و خراب و یباب :

(اِخ) نام شهری کوچک بر ساحل یمین نهر ناری در بلوچستان. || نام قصبهء کوچکی در سند یعنی در شمال غربی هندوستان. || نام ناحیتی در ناحیهء سبلان کوه نزدیک ارجاق و پیشکین. (نزهه القلوب).

(ع اِ) جِ ابد.

[ په. ] (ص.) ۱- معمور، دایر. ۲- مزروع، کاشته. ۳- پر، سرشار. ۴- سالم. ۵- منظم، سامان. ۶- شادمان، خرم. ۷- مرفه.

[ ع. ] (اِ.) جِ ابد؛ جاوید بودن‌ها.

برپا، دایر، معمور پررونق